کاربر:Safa/6صفحه تمرین: تفاوت میان نسخه‌ها

Safa (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
جزبدون خلاصۀ ویرایش
 
(۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد)
خط ۲۵: خط ۲۵:
وی مسئول اردوگاه درانسی در خارج پاریس بود که یهودیان را جمع‌آوری کرده و به اردوگاه‌های کار اجباری می‌فرستاد. وی در فرستادن ۱۳۰٬۰۰۰ یهودی به اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی و اتاق‌های گاز نقش اجرایی داشت.
وی مسئول اردوگاه درانسی در خارج پاریس بود که یهودیان را جمع‌آوری کرده و به اردوگاه‌های کار اجباری می‌فرستاد. وی در فرستادن ۱۳۰٬۰۰۰ یهودی به اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی و اتاق‌های گاز نقش اجرایی داشت.


پس از پایان جنگ جهانی دوم، در دهه ۱۹۵۰، زمانی که فهمید دادگاه‌ها در پی محاکمه او هستند، برونر به سوریه گریخت و با حمایت دولت سوریه، با نام مستعار «جورج فیشر» در دمشق زندگی می‌کرد. او به عنوان مشاور دولت در روش‌های شکنجه فعال بود. دولت سوریه همواره پناه دادن به او را رد می‌کرد. در سوریه، آلوئیس برونر حداقل دو بار در سال‌های ۱۹۶۱ و ۱۹۸۰ توسط موساد مورد سوءقصد قرار گرفت. در یکی از سوءقصدها، بر اثر بازکردن بمبِ‌نامه‌ای، یک چشم و سه انگشتش را از دست داد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، در دهه ۱۹۵۰، زمانی که فهمید دادگاه‌ها در پی محاکمه او هستند، به سوریه گریخت و با حمایت دولت سوریه، با نام مستعار «جورج فیشر» در دمشق زندگی می‌کرد. او به عنوان مشاور دولت در روش‌های شکنجه فعال بود. دولت سوریه همواره پناه دادن به او را رد می‌کرد. در سوریه، آلوئیس برونر حداقل دو بار در سال‌های ۱۹۶۱ و ۱۹۸۰ توسط موساد مورد سوءقصد قرار گرفت. در یکی از سوءقصدها، بر اثر بازکردن بمبِ‌ نامه‌ای، یک چشم و سه انگشتش را از دست داد.


او در سال ۲۰۰۱ در دادگاهی در فرانسه به صورت غیابی به حبس ابد محکوم شد.
او در سال ۲۰۰۱ در دادگاهی در فرانسه به صورت غیابی به حبس ابد محکوم شد.
خط ۸۹: خط ۸۹:


=== میشل کیلو ===
=== میشل کیلو ===
میشل کیلو از شخصیت‌های اپوزیسیون سوریه و از حامیان شورای ملی مقاومت ایران، پیش از این در بخشی از گفتگوهایش با تلویزیون العربیه گفته بود: <blockquote>«در زندان کسی مجاز نبود که نام خودش را حتی به زندانبان بگوید. یک بار زندانبان مرا صدا کرد و نامم را پرسید. شماره‌ام را به او گفتم ولی او نام اصلی‌ام را خواست. وقتی نام اصلی‌ام را گفتم من را شناخت و تلاش کرد تا با من رابطه‌ای انسانی برقرار کند. یک نیمه‌شب از من خواست تا به یک سلول انفرادی که در آن یک زن جوان محبوس بود بروم و برای کودک چند سالهٔ آن زن جوان قصه بگویم. وقتی وارد سلول شدم زن از من ترسید و صحبت نمی‌کرد. به او گفتم دخترم من هم مانند تو یک زندانی هستم. آمده‌ام که برای کودک تو قصه بگویم. شروع کردم و از پرنده‌ای صحبت کردم که روی شاخه یک درخت نشسته. کودک با تعجب نگاهم می‌کرد. او نمی‌دانست که پرنده چیست و درخت چه شکلی دارد. فهمیدم که او در زندان دنیا آمده و هنوز نمی‌داند دنیای بیرون از زندان چه شکلی دارد. زندانیان می‌گویند طبقات پایین این زندان تاریک بوده و برخی زندانیان ماهها هیچ نوری دریافت نمی‌کردند».<ref name=":0">[https://article.mojahedin.org/i/%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7 سایت سازمان مجاهدین خلق ایران مقاله شکنجه‌گاه صیدنایا]</ref></blockquote>روایت میشل کیلو از زندان صیدنایا، مانند روایت موسوی اردبیلی، قاضی‌القضات جمهوری اسلامی در روزگار خمینی است که سال۹۵ منتشر شد. اردبیلی می‌گوید: <blockquote>«روزی که برای بازدید به زندان اوین رفته بودم متوجه یک در قفل‌دار شدم. از لاجوردی خواستم در را باز کند، ابتدا قبول نکرد اما پس از اصرار من در را باز کرد. در اتاق که باز شد، چند لحظه سیاهی مطلق بود، بعد چشم‌هایی دیدم، چندین جفت، که مثل چشم گربه در تاریکی می‌درخشید. لاجوردی گفت اینها بچه‌های زنان زندانی سر موضع هستند. اینجا نگه‌شان داشته‌ایم تا پاک شوند و از زندانیان تأثیر نگیرند».<ref name=":0" /></blockquote>مهرماه سال۶۶ منتظری طی نامه‌یی به خمینی، نوشت: <blockquote>«آیا می‎دانید در زندان شیراز دختری روزه‌دار را با جرمی مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام کردند؟ آیا می‎دانید در بعضی زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان را به‌زور تصرف کردند؟ آیا می‎دانید چه بسیارند زندانیانی که در اثر شکنجه‌های بی‌رویه کور یا کر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‌اند و کسی به داد آنان نمی‌رسد؟...»<ref>کتاب خاطرات منتظری صفحه ۵۱۱</ref>.</blockquote>
میشل کیلو از شخصیت‌های اپوزیسیون سوریه و از حامیان شورای ملی مقاومت ایران، پیش از این در بخشی از گفتگوهایش با تلویزیون العربیه گفته بود: <blockquote>«در زندان کسی مجاز نبود که نام خودش را حتی به زندانبان بگوید. یک بار زندانبان مرا صدا کرد و نامم را پرسید. شماره‌ام را به او گفتم ولی او نام اصلی‌ام را خواست. وقتی نام اصلی‌ام را گفتم من را شناخت و تلاش کرد تا با من رابطه‌ای انسانی برقرار کند. یک نیمه‌شب از من خواست تا به یک سلول انفرادی که در آن یک زن جوان محبوس بود بروم و برای کودک چند سالهٔ آن زن جوان قصه بگویم. وقتی وارد سلول شدم زن از من ترسید و صحبت نمی‌کرد. به او گفتم دخترم من هم مانند تو یک زندانی هستم. آمده‌ام که برای کودک تو قصه بگویم. شروع کردم و از پرنده‌ای صحبت کردم که روی شاخه یک درخت نشسته. کودک با تعجب نگاهم می‌کرد. او نمی‌دانست که پرنده چیست و درخت چه شکلی دارد. فهمیدم که او در زندان دنیا آمده و هنوز نمی‌داند دنیای بیرون از زندان چه شکلی دارد. زندانیان می‌گویند طبقات پایین این زندان تاریک بوده و برخی زندانیان ماهها هیچ نوری دریافت نمی‌کردند».<ref name=":0">[https://article.mojahedin.org/i/%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7 سایت سازمان مجاهدین خلق ایران مقاله شکنجه‌گاه صیدنایا]</ref></blockquote>روایت میشل کیلو از زندان صیدنایا، مانند روایت موسوی اردبیلی، قاضی‌القضات جمهوری اسلامی در روزگار خمینی است که سال۹۵ منتشر شد. اردبیلی می‌گوید: <blockquote>«روزی که برای بازدید به زندان اوین رفته بودم متوجه یک در قفل‌دار شدم. از لاجوردی خواستم در را باز کند، ابتدا قبول نکرد اما پس از اصرار من در را باز کرد. در اتاق که باز شد، چند لحظه سیاهی مطلق بود، بعد چشم‌هایی دیدم، چندین جفت، که مثل چشم گربه در تاریکی می‌درخشید. لاجوردی گفت اینها بچه‌های زنان زندانی سر موضع هستند. اینجا نگه‌شان داشته‌ایم تا پاک شوند و از زندانیان تأثیر نگیرند».<ref name=":0" /></blockquote>مهرماه سال۶۶ منتظری طی نامه‌یی به خمینی، نوشت: <blockquote>«آیا می‎‌‌دانید در زندان شیراز دختری روزه‌دار را با جرمی مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام کردند؟ آیا می‌دانید در بعضی زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان را به‌زور تصرف کردند؟ آیا می‌دانید چه بسیارند زندانیانی که در اثر شکنجه‌های بی‌رویه کور یا کر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‌اند و کسی به داد آنان نمی‌رسد؟...»<ref>کتاب خاطرات منتظری صفحه ۵۱۱</ref>.</blockquote>


== منابع ==
== منابع ==