علاءالدین عترتی کوشالی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۵۱: | خط ۵۱: | ||
یکی از دوستانش در بارهی او چنین میگوید:<blockquote>«...او کسی بود که در چندین رشتهی ورزشی لاهیجان فعال بود، در فوتبال، والیبال، بسکتبال، پینگ پونگ، شطرنج و … میداندار بود. او در فوتبال عضو باشگاههای دارایی و پرسپولیس تهران بود و حتی سابقهی دعوت به تیم ملی را داشت. علاء گذشته از چهرهی ورزشی، قهرمان اخلاق هم بود و منش او زبانزد همگان بود او در خانوادهای اصیل و با اخلاق پرورش یافته بود. پدرش روحانی خوشنامی بود. سجایای اخلاقی و محبوبیت ورزشی به او موقعیت ویژهای بخشیده بود. علاءالدین عترتی کوشالی، که در میدان های ورزشی با نام حمید عترتی شناخته میشد، از جمله قهرمانان ورزشی کشورمان بود که صبح روز هفتم دیماه سال ۱۳۶۰، پاسداران، جسد غرقهبهخون این قهرمان ملی ایران را تحویل خانوادهاش دادند، در حالی که در تمام بدنش آثار شکنجه بهخوبی مشهود بود. | یکی از دوستانش در بارهی او چنین میگوید:<blockquote>«...او کسی بود که در چندین رشتهی ورزشی لاهیجان فعال بود، در فوتبال، والیبال، بسکتبال، پینگ پونگ، شطرنج و … میداندار بود. او در فوتبال عضو باشگاههای دارایی و پرسپولیس تهران بود و حتی سابقهی دعوت به تیم ملی را داشت. علاء گذشته از چهرهی ورزشی، قهرمان اخلاق هم بود و منش او زبانزد همگان بود او در خانوادهای اصیل و با اخلاق پرورش یافته بود. پدرش روحانی خوشنامی بود. سجایای اخلاقی و محبوبیت ورزشی به او موقعیت ویژهای بخشیده بود. علاءالدین عترتی کوشالی، که در میدان های ورزشی با نام حمید عترتی شناخته میشد، از جمله قهرمانان ورزشی کشورمان بود که صبح روز هفتم دیماه سال ۱۳۶۰، پاسداران، جسد غرقهبهخون این قهرمان ملی ایران را تحویل خانوادهاش دادند، در حالی که در تمام بدنش آثار شکنجه بهخوبی مشهود بود. | ||
پاسداران، برای اینکه یارانش را دچار رعب و وحشت کنند، او را زجرکش کرده بودند. او را به جنگلهای اطراف زندان بردند تا حکم اعدام را بهاجرا درآورند. ابتدا چند تیر بهپاهایش شلیک کرده و او را رها کردند تا زجرکش شود. سپس چند تیر بهمیان دوپایش شلیک کردند. با این حال وقتی پیکر علاء را به پزشکی قانونی تحویل داده بودند، پزشکان با وحشت مشاهده کرده بودند که جسد هنوز تکان میخورد.</blockquote><blockquote>هرکس که علاء یا حمید عترتی را میشناخت بهخوبی از عشق عمیق او به مردم آگاه بود. اکثر کارگران و زحمتکشان گیلان، با اوآشنا بودند که هرزمان نیازی داشتند سرمیرسید و هرآنچه داشت تقدیم آنها میکرد. از خصوصیات برجستهٌ دیگر علاء روحیهٌ عالی و سرزندگی او در سختترین شرایط بود. تنها هنگامی که علاء از زیر شکنجه برمیگشت معلوم میشد که بازجویان اورا تحت سختترین شکنجهها قرار دادهاند تا وادار بهتسلیمش کنند.»</blockquote>وی از سال ۱۳۵۱ وارد فعالیتهای سیاسی شد و در سال ۱۳۵۲ در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق ایران قرار گرفت. در قیام ضد سلطنتی بصورت فعالانه شرکت داشت و در سازماندهی تظاهرات ضد شاه نقش بسزایی داشت | پاسداران، برای اینکه یارانش را دچار رعب و وحشت کنند، او را زجرکش کرده بودند. او را به جنگلهای اطراف زندان بردند تا حکم اعدام را بهاجرا درآورند. ابتدا چند تیر بهپاهایش شلیک کرده و او را رها کردند تا زجرکش شود. سپس چند تیر بهمیان دوپایش شلیک کردند. با این حال وقتی پیکر علاء را به پزشکی قانونی تحویل داده بودند، پزشکان با وحشت مشاهده کرده بودند که جسد هنوز تکان میخورد.</blockquote><blockquote>[[پرونده:حمید عترتی- 01.jpg|جایگزین=علا کوشالی در تیم ملوان|بندانگشتی|'''علا کوشالی در تیم ملوان''']]هرکس که علاء یا حمید عترتی را میشناخت بهخوبی از عشق عمیق او به مردم آگاه بود. اکثر کارگران و زحمتکشان گیلان، با اوآشنا بودند که هرزمان نیازی داشتند سرمیرسید و هرآنچه داشت تقدیم آنها میکرد. از خصوصیات برجستهٌ دیگر علاء روحیهٌ عالی و سرزندگی او در سختترین شرایط بود. تنها هنگامی که علاء از زیر شکنجه برمیگشت معلوم میشد که بازجویان اورا تحت سختترین شکنجهها قرار دادهاند تا وادار بهتسلیمش کنند.»</blockquote>وی از سال ۱۳۵۱ وارد فعالیتهای سیاسی شد و در سال ۱۳۵۲ در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق ایران قرار گرفت. در قیام ضد سلطنتی بصورت فعالانه شرکت داشت و در سازماندهی تظاهرات ضد شاه نقش بسزایی داشت | ||
[[پرونده:حمید عترتی- 02.jpg|جایگزین=علا کوشالی|بندانگشتی|'''علا کوشالی''']] | |||
علاءالدین کوشالی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران و در سال ۱۳۵۸ از کاندیداهای مجاهدین برای نمایندگی در مجلس بود. تعداد آرای او در همین انتخابات در رأس همهی کاندیداها بود اما جمهوری اسلامی او را به دلیل وابستگی به سازمان مجاهدین خلق حذف کرد. او و خانوادهاش در شهر گیلان بسیار محبوب بودند. مسجد کوشالی در لاهیجان به نام این خانواده است، همسر وی خانم عصمت شریعتی مزینانی و برادرش کمالالدین کوشالی نیز از هواداران مجاهدین بودند. آنها نیز در سالهای بعد توسط رژیم ایران اعدام شدند. | علاءالدین کوشالی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران و در سال ۱۳۵۸ از کاندیداهای مجاهدین برای نمایندگی در مجلس بود. تعداد آرای او در همین انتخابات در رأس همهی کاندیداها بود اما جمهوری اسلامی او را به دلیل وابستگی به سازمان مجاهدین خلق حذف کرد. او و خانوادهاش در شهر گیلان بسیار محبوب بودند. مسجد کوشالی در لاهیجان به نام این خانواده است، همسر وی خانم عصمت شریعتی مزینانی و برادرش کمالالدین کوشالی نیز از هواداران مجاهدین بودند. آنها نیز در سالهای بعد توسط رژیم ایران اعدام شدند. | ||
| خط ۵۸: | خط ۵۸: | ||
[[پرونده:علا ۱.JPG|بندانگشتی|'''علاءالدین عترتی کوشالی''']] | [[پرونده:علا ۱.JPG|بندانگشتی|'''علاءالدین عترتی کوشالی''']] | ||
علاءالدین کوشالی در سال ۱۳۶۰ دستگیر و به زندان لاهیجان انتقال یافت و به مدت ۷ ماه زیر شدیدترین شکنجهها قرار گرفت. | علاءالدین کوشالی در سال ۱۳۶۰ دستگیر و به زندان لاهیجان انتقال یافت و به مدت ۷ ماه زیر شدیدترین شکنجهها قرار گرفت. | ||
[[پرونده:حمید عترتی- ۳.jpg|جایگزین=تصویر دیگری از علا کوشالی|بندانگشتی|تصویر دیگری از علا کوشالی]] | |||
علاءالدین کوشالی در ۷ دیماه ۱۳۶۰ در جنگلهای اطراف زندان تیرباران شد. خانواده وی در حالی جسد او را تحویل گرفتند که آثار [[شکنجه]] در تمامی پیکرش دیده میشد.<ref>[https://www.iranrights.org/fa/memorial/story/35901/alaedin-kushali-etrati علاءالدین عترتی کوشالی: یک سرگذشت- بنیاد عبدالرحمن برومند]</ref> | علاءالدین کوشالی در ۷ دیماه ۱۳۶۰ در جنگلهای اطراف زندان تیرباران شد. خانواده وی در حالی جسد او را تحویل گرفتند که آثار [[شکنجه]] در تمامی پیکرش دیده میشد.<ref>[https://www.iranrights.org/fa/memorial/story/35901/alaedin-kushali-etrati علاءالدین عترتی کوشالی: یک سرگذشت- بنیاد عبدالرحمن برومند]</ref> | ||
| خط ۷۳: | خط ۷۳: | ||
یکی از همبندیهای علاء بنام محسن انصاری خاطراتش از وی را برای ما این گونه نقل کرده است.[[پرونده:تیم دارایی.JPG|بندانگشتی|'''ایستاده نفر دوم از سمت راست علاءالدین کوشالی''']]<blockquote>«...یك ماه بعد كه من به بند داخل ساختمان سپاه منتقل شده بودم در یك موقعیت خاص كه درِ بند باز بود متوجه شدم كه در اتاق روبروی ما یك نفر زندانی است خودم را به آنجا رساندم و دیدم كه نفر زندانی با دست و پا و چشم بسته همان كمال است كه او را به اسم صدا زده و با او روبوسی كردم و پرسیدم كه كجا بوده چون نگرانش بودیم. ضمناً به او بابت فرار شمسالدین و نجمالدین تبریك گفتم. كمال همان موقع گفت سریع از اینجا خارج شو چون خطرناك است. | یکی از همبندیهای علاء بنام محسن انصاری خاطراتش از وی را برای ما این گونه نقل کرده است.[[پرونده:تیم دارایی.JPG|بندانگشتی|'''ایستاده نفر دوم از سمت راست علاءالدین کوشالی''']]<blockquote>«...یك ماه بعد كه من به بند داخل ساختمان سپاه منتقل شده بودم در یك موقعیت خاص كه درِ بند باز بود متوجه شدم كه در اتاق روبروی ما یك نفر زندانی است خودم را به آنجا رساندم و دیدم كه نفر زندانی با دست و پا و چشم بسته همان كمال است كه او را به اسم صدا زده و با او روبوسی كردم و پرسیدم كه كجا بوده چون نگرانش بودیم. ضمناً به او بابت فرار شمسالدین و نجمالدین تبریك گفتم. كمال همان موقع گفت سریع از اینجا خارج شو چون خطرناك است. | ||
موقع خروج از اتاق متوجه یك زندانی دیگر شدم كه دست و پا و چشم او هم بسته بود وقتی دقت كردم دیدم علاء است كه در مشهد دستگیر شده بود با او هم روبوسی كردم علاء خندید و گفت این اتاق سرخ است سریع از اینجا بیرون برو. منهم از آنها خداحافظی كرده و به بند خودمان آمدم و خبر را به بقیه بچهها دادم.</blockquote><blockquote>چند وقت بعد یعنی كمتر از یك ماه بعد، رژیم، كمال را برای انتقام به خاطر فرار نجمالدین و شمسالدین اعدام كرد در حالیكه كمال حدود ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشت.</blockquote><blockquote>یك ماه بعد از دیدار قبلی با علاء، به بند رختشویخانه سپاه منتقل شدم. در این بند بچههای سرموضع را زندانی كرده بودند. وقتی وارد بند شدم یك نفر قبل از همه سراغم آمد و با من روبوسی كرد. او علاء بود.</blockquote><blockquote>مدت ۲۰ روز با علاء در بند رختشویخانه سپاه بودیم. در این بند در حالیكه تشكیلات مخفی داشتیم و در تیم بندیهای مشخص، نشستهای تشكیلاتی و بحثهای سیاسی و كتابخوانی داشتیم اما از آن طرف بصورت علنی نیز، هر شب برنامه كُشتی و یا هنری و سرودخوانی و برنامههای مختلف دیگر داشتیم و به این صورت در حالیكه در زندان و اسارت بودیم با سرحالی و جشن و تفریح خودمان را سرگرم میكردیم. | موقع خروج از اتاق متوجه یك زندانی دیگر شدم كه دست و پا و چشم او هم بسته بود وقتی دقت كردم دیدم علاء است كه در مشهد دستگیر شده بود با او هم روبوسی كردم علاء خندید و گفت این اتاق سرخ است سریع از اینجا بیرون برو. منهم از آنها خداحافظی كرده و به بند خودمان آمدم و خبر را به بقیه بچهها دادم.</blockquote><blockquote>چند وقت بعد یعنی كمتر از یك ماه بعد، رژیم، كمال را برای انتقام به خاطر فرار نجمالدین و شمسالدین اعدام كرد در حالیكه كمال حدود ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشت.</blockquote><blockquote>یك ماه بعد از دیدار قبلی با علاء، به بند رختشویخانه سپاه منتقل شدم. در این بند بچههای سرموضع را زندانی كرده بودند. وقتی وارد بند شدم یك نفر قبل از همه سراغم آمد و با من روبوسی كرد. او علاء بود.</blockquote><blockquote>[[پرونده:حمید عترتی- ۴.jpg|جایگزین=علا کوشالی در حین بازی فوتبال|بندانگشتی|'''علا کوشالی در حین بازی فوتبال''']]مدت ۲۰ روز با علاء در بند رختشویخانه سپاه بودیم. در این بند در حالیكه تشكیلات مخفی داشتیم و در تیم بندیهای مشخص، نشستهای تشكیلاتی و بحثهای سیاسی و كتابخوانی داشتیم اما از آن طرف بصورت علنی نیز، هر شب برنامه كُشتی و یا هنری و سرودخوانی و برنامههای مختلف دیگر داشتیم و به این صورت در حالیكه در زندان و اسارت بودیم با سرحالی و جشن و تفریح خودمان را سرگرم میكردیم. | ||
جالب اینكه هر گاه نوبت علاء میشد كه كُشتی بگیرد همه بند سراپا شور و هیجان میشد و تشویق میكردند بطوریكه پاسداران سراسیمه با سلاح وارد بند شده و گمان میكردند شورش شده است ولی وقتی بچهها را در حال جشن و شادی و مسابقات كشتی میدیدند با تعجب میپرسیدند كه چه خبر است؟ بچهها هم میگفتند ما برنامه جشن یا مسابقات كشتی داریم. بیچاره پاسداران كه متعجب از این روحیه مجاهدین، سئوال می كردند در حالیكه منتظر اعدام هستید، جشن هم می گیرید؟! بچه ها هم پاسخ می دادند الان كه زنده ایم و سرزنده ایم ؛ فردا كه خواستید اعدام كنید آن موقع هم كار دیگری می كنیم و با این پاسخ دندان شكن بچه ها، پاسداران سرافكنده از بند خارج می شدند.</blockquote><blockquote>همزمان بند خواهران كه در نزدیكی بند ما (حدود ۵۰ متری) قرار داشت متوجه سرود خوانی غیرعادی ما شده و بلافاصله با خواندن سرود شهادت و بعد قسم و ... با هم همصدا و هم پیمان شدند.</blockquote><blockquote>پاسداران وحشت زده ارتجاع كه به شدت ترسیده بودند بلافاصله آماده باش دادند و با سلاح در حیاط زندان جمع شدند و از ترس و هراس، پشت بام و سایر نقاط زندان را قُرق كردند.</blockquote><blockquote>رژیم جنایتكار آخوندی از خانواده مجاهدپرور كوشالی، كمال، علاء، نجمالدین، شمسالدین و همسر علاء را اعدام كرد. البته خانواده سرفراز كوشالی با تقدیم ۵ شهید به كاروان شهدای انقلاب نوین ایران؛ سرنگونی محتوم این رژیم را مُهر كردند و یاران در بند و هم بند آن شهدای سربلند، در پیمودن ادامة راه و آرمانشان مصممتر گشتند و امروز در كانون استراتژیك نبرد میروند تا آن خونها را در پرتو انقلاب خواهر مریم و تحت رهبری برادر به ثمر نهایی خود برسانند.»</blockquote> | جالب اینكه هر گاه نوبت علاء میشد كه كُشتی بگیرد همه بند سراپا شور و هیجان میشد و تشویق میكردند بطوریكه پاسداران سراسیمه با سلاح وارد بند شده و گمان میكردند شورش شده است ولی وقتی بچهها را در حال جشن و شادی و مسابقات كشتی میدیدند با تعجب میپرسیدند كه چه خبر است؟ بچهها هم میگفتند ما برنامه جشن یا مسابقات كشتی داریم. بیچاره پاسداران كه متعجب از این روحیه مجاهدین، سئوال می كردند در حالیكه منتظر اعدام هستید، جشن هم می گیرید؟! بچه ها هم پاسخ می دادند الان كه زنده ایم و سرزنده ایم ؛ فردا كه خواستید اعدام كنید آن موقع هم كار دیگری می كنیم و با این پاسخ دندان شكن بچه ها، پاسداران سرافكنده از بند خارج می شدند.</blockquote><blockquote>همزمان بند خواهران كه در نزدیكی بند ما (حدود ۵۰ متری) قرار داشت متوجه سرود خوانی غیرعادی ما شده و بلافاصله با خواندن سرود شهادت و بعد قسم و ... با هم همصدا و هم پیمان شدند.</blockquote><blockquote>پاسداران وحشت زده ارتجاع كه به شدت ترسیده بودند بلافاصله آماده باش دادند و با سلاح در حیاط زندان جمع شدند و از ترس و هراس، پشت بام و سایر نقاط زندان را قُرق كردند.</blockquote><blockquote>رژیم جنایتكار آخوندی از خانواده مجاهدپرور كوشالی، كمال، علاء، نجمالدین، شمسالدین و همسر علاء را اعدام كرد. البته خانواده سرفراز كوشالی با تقدیم ۵ شهید به كاروان شهدای انقلاب نوین ایران؛ سرنگونی محتوم این رژیم را مُهر كردند و یاران در بند و هم بند آن شهدای سربلند، در پیمودن ادامة راه و آرمانشان مصممتر گشتند و امروز در كانون استراتژیك نبرد میروند تا آن خونها را در پرتو انقلاب خواهر مریم و تحت رهبری برادر به ثمر نهایی خود برسانند.»</blockquote> | ||
[[پرونده:حمید عترتی- ۵.jpg|جایگزین=تصویر دیگری از علا کوشالی به همراه تیم فوتبال|بندانگشتی|تصویر دیگری از علا کوشالی به همراه تیم فوتبال]] | |||
=== خاطره دوم === | === خاطره دوم === | ||
| خط ۸۲: | خط ۸۳: | ||
از زمانی که وارد زندان شد، لحظهیی آرام و قرار نداشت. بااین که معلوم بود اعدامش خواهند کرد، اما اعتنایی به این مسأله نداشت. با بچهها تکتک یا گروهی صحبت میکرد و بهآنها روحیه میداد. بلافاصله پس از ورود بهزندان، بازیهای ورزشی جمعی را در زندان بهراه انداخت. | از زمانی که وارد زندان شد، لحظهیی آرام و قرار نداشت. بااین که معلوم بود اعدامش خواهند کرد، اما اعتنایی به این مسأله نداشت. با بچهها تکتک یا گروهی صحبت میکرد و بهآنها روحیه میداد. بلافاصله پس از ورود بهزندان، بازیهای ورزشی جمعی را در زندان بهراه انداخت. | ||
تکاندهندهترین لحظه برای من هنگامی بود که او را برای اعدام میبردند. ما هیچکدام از این مسأله اطلاع نداشتیم، اما پس از مدتی از جنایت فجیع آنان مطلع شدیم. بهناگهان بند بههم ریخت. بچهها برافروخته شده بودند و به مزدوران فحش و بدو بیراه میدادند. | تکاندهندهترین لحظه برای من هنگامی بود که او را برای اعدام میبردند. ما هیچکدام از این مسأله اطلاع نداشتیم، اما پس از مدتی از جنایت فجیع آنان مطلع شدیم. بهناگهان بند بههم ریخت. بچهها برافروخته شده بودند و به مزدوران فحش و بدو بیراه میدادند. [[پرونده:مادر کوشالی با پنج شهیدخانواده.jpg|جایگزین=مادر کوشالی به همراه تصویر شهدای خانواده کوشالی|بندانگشتی|مادر کوشالی به همراه تصویر شهدای خانواده کوشالی]] | ||
سپس شروع کردیم به خواندن سرودهای سازمان. سرود شهادت و قسم را خواندیم. زندانبان ها به بندآمده و میگفتند سردستهتان را کشتیم شما دارید سرود میخوانید؟ ما هم صدای سرودهایمان را بلندتر کردیم. بند خواهران مجاهد هم روبهروی ما بود، آنها هم از شهادت علاء بیاطلاع بودند، اما وقتی صدای سرود خواندن ما را شنیدند، فهمیدند که اتفاقی افتاده و یکی از بچهها اعدام شده است، آنها هم شروع کردند سرود خواندن و فضای تمام زندان با فریادهای ما بهلرزه درآمد.</blockquote> | سپس شروع کردیم به خواندن سرودهای سازمان. سرود شهادت و قسم را خواندیم. زندانبان ها به بندآمده و میگفتند سردستهتان را کشتیم شما دارید سرود میخوانید؟ ما هم صدای سرودهایمان را بلندتر کردیم. بند خواهران مجاهد هم روبهروی ما بود، آنها هم از شهادت علاء بیاطلاع بودند، اما وقتی صدای سرود خواندن ما را شنیدند، فهمیدند که اتفاقی افتاده و یکی از بچهها اعدام شده است، آنها هم شروع کردند سرود خواندن و فضای تمام زندان با فریادهای ما بهلرزه درآمد.</blockquote> | ||