سکولاریزاسیون
| شناسنامه | |
|---|---|
| نامهای دیگر | عرفیشدن، دنیویشدن، سکولارشدن |
| حوزه | جامعهشناسی، جامعهشناسی دین، علوم سیاسی، تاریخ، مطالعات دین |
| خاستگاه | اروپا |
| اندیشه و تاریخ | |
| مفاهیم کلیدی | تمایز نهادی، عرفیشدن، عقلانیشدن، افسونزدایی، کاهش اقتدار نهادهای دینی، خصوصیشدن دین، تکثرگرایی دینی، آزادی دین، جدایی دین و دولت |
| جریانهای مرتبط | سکولاریسم، لائیسیته، مدرنیزاسیون، عقلگرایی، تمایز نهادی، پساسکولاریسم |
| تأثیرپذیرفته از | عصر روشنگری، مدرنیته، انقلاب علمی، انقلاب صنعتی، تشکیل دولت مدرن و گسترش علوم اجتماعی |
| تأثیرگذار بر | جامعهشناسی دین، مطالعات مدرنیته، نظریههای رابطهٔ دین و دولت، مطالعات سکولاریسم و تحلیل تحولات دینی جوامع معاصر |
| نقد و ارزیابی | |
سکولاریزاسیون یا عرفیشدن (به انگلیسی: Secularization) مفهومی در جامعهشناسی، علوم سیاسی، تاریخ و مطالعات دین است که به فرایندی اشاره دارد که طی آن نقش، اقتدار یا نفوذ نهادها، باورها و قواعد دینی در برخی حوزههای زندگی اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی دگرگون یا محدود میشود. این مفهوم میتواند به کاهش اقتدار نهادهای دینی بر دولت و قانون، استقلال نهادهایی مانند آموزش و علم از مرجعیت مذهبی، کاهش مشارکت دینی افراد، خصوصیترشدن دین یا تمایز یافتن حوزههای اجتماعی از یکدیگر اشاره داشته باشد.[۱]
سکولاریزاسیون با سکولاریسم یکسان نیست. سکولاریزاسیون در کاربرد جامعهشناختی عمدتاً نام یک فرایند تاریخی و اجتماعی است، در حالی که سکولاریسم معمولاً به مجموعهای از اصول، اندیشهها یا ترتیبات سیاسی دربارهٔ رابطهٔ دین و دولت گفته میشود. از این رو ممکن است جامعهای در بعضی حوزهها سکولار شده باشد، بیآنکه دولت آن رسماً سکولار باشد؛ یا برعکس، یک دولت از نظر حقوقی سکولار باشد، در حالی که دین همچنان در زندگی اجتماعی شهروندان نقشی گسترده داشته باشد.[۲]
در نظریههای کلاسیک جامعهشناسی، سکولاریزاسیون اغلب با مدرنیته، صنعتیشدن، شهرنشینی، گسترش علم، عقلانیشدن، افزایش آموزش عمومی و تمایز نهادهای اجتماعی مرتبط دانسته میشد. با این حال، پژوهشهای متأخر نشان دادهاند که رابطهٔ میان مدرنیته و دین خطی و یکسان نیست. دین در برخی جوامع کاهش یافته، در برخی دیگر تغییر شکل داده و در مواردی نیز با قدرت سیاسی، هویت ملی یا جنبشهای اجتماعی پیوندهای تازهای برقرار کرده است. از این رو نظریهٔ سادهای که مدرنیزاسیون را الزاماً به ناپدیدشدن دین منتهی میدانست، از اواخر سدهٔ بیستم با بازنگریهای جدی روبهرو شد.[۳]
ریشهٔ واژه
واژهٔ secular از واژهٔ لاتینی saeculum گرفته شده است که در کاربردهای تاریخی میتوانست به «این جهان»، «این عصر» یا زندگی دنیوی در برابر زندگی وابسته به نظم کلیسایی اشاره کند.
در اروپای مسیحی، اصطلاح سکولاریزاسیون در ابتدا معنایی حقوقی و نهادی داشت. برای نمونه، انتقال املاک و داراییهای کلیسا به قدرتهای غیرکلیسایی یا انتقال یک روحانی از وضعیت رهبانی به وضعیت دنیوی میتوانست «سکولاریزاسیون» خوانده شود.
با تحول جوامع اروپایی، این اصطلاح بهتدریج معنای گستردهتری یافت و برای توصیف کاهش یا دگرگونی اقتدار نهادهای دینی در سیاست، آموزش، حقوق، فرهنگ و زندگی اجتماعی به کار رفت.[۴]
تفاوت سکولاریزاسیون و سکولاریسم
دو اصطلاح «سکولاریزاسیون» و «سکولاریسم» در زبان روزمره گاه به جای یکدیگر به کار میروند، اما از نظر مفهومی متفاوتاند.
سکولاریزاسیون فرایندی اجتماعی و تاریخی است. برای مثال، اگر ادارهٔ مدارس از اختیار یک نهاد مذهبی خارج و به نهادی مستقل یا دولتی سپرده شود، میتوان از نوعی سکولاریزاسیون نهادی سخن گفت.
سکولاریسم در مقابل، میتواند یک اصل سیاسی یا دیدگاه هنجاری باشد که خواهان استقلال دولت و قانون از اقتدار نهادهای دینی است.
بنابراین سکولاریزاسیون بیشتر توضیح میدهد که «چه تغییری در جامعه رخ میدهد»، در حالی که سکولاریسم میتواند بیان کند «رابطهٔ مطلوب دین و دولت چگونه باید باشد».
سکولاریزاسیون و بیدینی
سکولاریزاسیون الزاماً به معنای بیخدایی یا از میان رفتن دین نیست.
ممکن است افراد همچنان باور دینی داشته باشند، اما دین نقش پیشین خود را در قانونگذاری، نظام آموزشی یا سازمان دولت از دست داده باشد. همچنین ممکن است اقتدار سازمانهای رسمی دینی کاهش یابد، در حالی که اشکال فردی، معنوی یا جدید دین گسترش پیدا کنند.
به همین دلیل جامعهشناسان میان کاهش باور دینی، کاهش عمل دینی، کاهش اقتدار سازمانهای مذهبی و جدایی نهادی دین از دیگر حوزههای اجتماعی تفاوت قائل میشوند.[۵]
ابعاد سکولاریزاسیون
سکولاریزاسیون یک پدیدهٔ واحد و ساده نیست. پژوهشگران چند بُعد متفاوت برای آن در نظر گرفتهاند.
یکی از این ابعاد، تمایز نهادی است؛ یعنی سیاست، اقتصاد، علم، آموزش، حقوق و دیگر نهادهای اجتماعی بهتدریج منطق و قواعد مستقل خود را پیدا میکنند و الزاماً زیر فرمان یک مرجع دینی قرار ندارند.
بعد دیگر، کاهش اقتدار اجتماعی نهادهای دینی است. در چنین وضعیتی سازمانهای مذهبی دیگر قدرت سابق خود را برای تعیین قواعد زندگی عمومی ندارند.
بعد سوم، تغییر در باور و رفتار فردی است؛ برای مثال کاهش حضور در مراسم مذهبی یا کاهش اهمیت دین در زندگی روزمره.
این ابعاد الزاماً همزمان حرکت نمیکنند. ممکن است کشوری از نظر ساختار سیاسی و حقوقی بسیار سکولار باشد، در حالی که بخش بزرگی از جمعیت آن همچنان مذهبی باشند.[۶]
نظریهٔ کلاسیک سکولاریزاسیون
اندیشهٔ سکولاریزاسیون پیش از آنکه به صورت نظریهای مستقل مطرح شود، در آثار شماری از بنیانگذاران جامعهشناسی حضور داشت.
کارل مارکس، امیل دورکیم و ماکس وبر هر یک از منظر متفاوتی دربارهٔ تحولات دین در جامعهٔ مدرن بحث کردند.
با وجود تفاوتهای بنیادی میان آنها، آثارشان زمینهای برای این تصور فراهم کرد که ظهور جامعهٔ صنعتی و مدرن رابطهٔ سنتی میان دین، جامعه و قدرت را دگرگون خواهد کرد.
ماکس وبر و عقلانیشدن
ماکس وبر از مهمترین متفکرانی است که آثار او در شکلگیری نظریههای سکولاریزاسیون تأثیر گذاشت.
مفهوم محوری در اندیشهٔ وبر «عقلانیشدن» بود. از نظر او، جوامع مدرن بهطور فزاینده بر محاسبه، قانون، سازمان بوروکراتیک، دانش تخصصی و عقلانیت ابزاری استوار میشوند.
وبر برای توصیف یکی از جنبههای این تحول از مفهوم «افسونزدایی از جهان» (Disenchantment of the World) استفاده کرد. در جهان مدرن، توضیح پدیدهها بیش از گذشته به محاسبه، علم و روشهای عقلانی وابسته میشود.[۷]
این دیدگاه به یکی از پایههای نظری تحلیل رابطهٔ مدرنیته و سکولاریزاسیون تبدیل شد، هرچند اندیشهٔ وبر را نمیتوان به پیشبینی سادهٔ «نابودی دین» تقلیل داد.
امیل دورکیم
امیل دورکیم دین را یکی از بنیادیترین نهادهای اجتماعی میدانست.
در نظریهٔ او، مناسک و باورهای دینی نقش مهمی در ایجاد همبستگی اجتماعی دارند. دورکیم معتقد بود که با تحول جامعه، صورتهای سنتی دین نیز تغییر میکنند.
از این منظر، مدرنیته الزاماً به پایان نیاز انسان به ارزشها و مناسک جمعی منجر نمیشود؛ بلکه ممکن است منابع جدیدی برای هویت و همبستگی اجتماعی پدید آیند.[۸]
کارل مارکس
کارل مارکس دین را در پیوند با ساختارهای مادی و روابط اجتماعی تحلیل میکرد.
در دیدگاه مارکسیستی، تغییر مناسبات اقتصادی و اجتماعی میتوانست شرایطی را که دین در آن نقش تاریخی مشخصی ایفا میکرد دگرگون کند. بعدها برخی نظریهپردازان مارکسیست سکولاریزاسیون را بخشی از تحول تاریخی جوامع مدرن تلقی کردند.
این تفسیر در شماری از جریانهای چپ سدهٔ بیستم نیز نفوذ یافت.[۹]
نظریههای جامعهشناختی سدهٔ بیستم
در میانهٔ سدهٔ بیستم نظریهٔ سکولاریزاسیون به یکی از نظریههای مهم جامعهشناسی دین تبدیل شد.
پژوهشگرانی مانند برایان ویلسون، پیتر برگر و توماس لاکمن کوشیدند رابطهٔ میان مدرنیزاسیون و تحول دین را توضیح دهند.
برایان ویلسون سکولاریزاسیون را فرایندی میدانست که طی آن تفکر، عمل و نهادهای دینی اهمیت اجتماعی خود را از دست میدهند.[۱۰]
پیتر برگر نیز در آثار اولیهٔ خود مدرنیته را با تضعیف انحصار سنتهای دینی مرتبط میدانست.[۱۱]
توماس لاکمن در مقابل توجه بیشتری به تغییر شکل دین و انتقال آن از نهادهای رسمی به حوزههای خصوصی و فردی داشت.[۱۲]
تمایز نهادی
یکی از مهمترین برداشتهای معاصر از سکولاریزاسیون، «تمایز نهادی» است.
در جوامع پیشامدرن، دین میتوانست با حکومت، آموزش، حقوق، خانواده و نظام اقتصادی پیوندی مستقیم داشته باشد. با تشکیل دولت مدرن، دانشگاه، دادگاه، نظام آموزشی و بازار، این حوزهها بهتدریج استقلال نهادی بیشتری یافتند.
خوزه کازانووا این بُعد از سکولاریزاسیون را از نظریههایی که سکولاریزاسیون را الزاماً به افول دین تقلیل میدهند جدا میکند.[۱۳]
از این منظر، سکولاریزاسیون میتواند بدون ناپدیدشدن دین اتفاق بیفتد.
خصوصیشدن دین
یکی دیگر از نظریههای سکولاریزاسیون بر انتقال دین از حوزهٔ عمومی به حوزهٔ خصوصی تأکید داشت.
بر اساس این دیدگاه، با توسعهٔ دولت مدرن و نهادهای مستقل، دین بیش از گذشته به باور و انتخاب شخصی افراد تبدیل میشود.
اما خوزه کازانووا با بررسی جنبشهای دینی در کشورهای مختلف بر این واقعیت صحه گذاشت که دین میتواند دوباره وارد حوزهٔ عمومی شود و در جنبشهای اجتماعی، سیاست و جامعهٔ مدنی نقش ایفا کند.[۱۴]
این بحث موجب شد «خصوصیشدن دین» دیگر نتیجهای اجتنابناپذیر برای مدرنیته تلقی نشود.
سکولاریزاسیون و مدرنیزاسیون
در نظریههای کلاسیک، سکولاریزاسیون غالباً بخشی از فرایند مدرنیزاسیون تلقی میشد.
صنعتیشدن، شهرنشینی، افزایش سطح آموزش، گسترش علوم، توسعهٔ ارتباطات، افزایش تحرک اجتماعی و رشد دولت بوروکراتیک از عواملی دانسته میشدند که اقتدار نهادهای سنتی را کاهش میدهند.
اما تجربهٔ کشورهای مختلف نشان داده است که مدرنیزاسیون لزوماً یک نتیجهٔ دینی واحد ندارد.
ایالات متحده برای مدت طولانی نمونهای از جامعهای صنعتی و مدرن با سطح نسبتاً بالای مشارکت مذهبی بود؛ در حالی که بخشهایی از اروپای غربی کاهش چشمگیرتری در مشارکت سازمانیافتهٔ دینی تجربه کردند.
همین تفاوتها نظریهٔ خطی سکولاریزاسیون را با پرسشهای جدی روبهرو کرد.
علم و سکولاریزاسیون
ظهور علوم جدید یکی از عوامل تاریخی مرتبط با سکولاریزاسیون در اروپا دانسته شده است.
پدیدههایی که پیشتر ممکن بود با ارجاع مستقیم به نیروهای ماورایی توضیح داده شوند، بهتدریج موضوع پژوهش علمی قرار گرفتند.
تحولات نجوم، فیزیک، زیستشناسی، پزشکی و علوم انسانی در تغییر تصویر انسان از جهان مؤثر بودند.
با این حال، گسترش علم الزاماً به از میان رفتن باور دینی منجر نشد. بسیاری از دانشمندان و جوامع مدرن همچنان اشکال گوناگونی از باور مذهبی را حفظ کردهاند. بنابراین رابطهٔ علم و دین از تقابل سادهٔ «علم در برابر دین» پیچیدهتر است.
دولت مدرن و سکولاریزاسیون
تشکیل دولت مدرن یکی از مهمترین زمینههای سکولاریزاسیون نهادی بوده است.
دولتهای مدرن بهتدریج وظایفی مانند آموزش، ثبت احوال، قضاوت، قانونگذاری، خدمات اجتماعی و ادارهٔ امور عمومی را که در برخی جوامع پیشتر بهطور کامل یا جزئی در اختیار نهادهای مذهبی بود بر عهده گرفتند.
این تحول میتوانست اقتدار حقوقی و اداری نهادهای دینی را کاهش دهد، حتی اگر شهروندان همچنان مذهبی باقی میماندند.
به همین دلیل «سکولاریزاسیون دولت» با «سکولاریزاسیون جامعه» یکسان نیست.
انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه از نقاط عطف تاریخی رابطهٔ دولت، کلیسا و سکولاریزاسیون در اروپا بود.
انقلاب اقتدار سیاسی و اقتصادی کلیسای کاتولیک را به چالش کشید، بخشی از املاک کلیسا را مصادره کرد و رابطهٔ میان دین و دولت را دگرگون ساخت.
فرانسه در سدههای بعد الگویی از سکولاریسم جمهوریخواه را توسعه داد که با مفهوم laïcité یا لائیسیته شناخته میشود.
قانون ۱۹۰۵ فرانسه دربارهٔ جدایی کلیساها و دولت یکی از مهمترین نقاط این تحول بود.
لائیسیته
لائیسیته شکل خاصی از تنظیم رابطهٔ دین و دولت است که بیش از همه با جمهوری فرانسه پیوند دارد.
لائیسیته بر بیطرفی دولت در امور دینی و استقلال حوزهٔ عمومی دولتی از اقتدار نهادهای مذهبی تأکید میکند.
با این حال، لائیسیته را نباید مترادف تمام اشکال سکولاریسم یا سکولاریزاسیون دانست. کشورهای سکولار مختلف ترتیبات بسیار متفاوتی برای رابطهٔ دین و دولت دارند.
ایالات متحده
الگوی ایالات متحده نمونهای مهم برای نشاندادن تفاوت میان سکولاریسم سیاسی و کاهش دینداری است.
قانون اساسی آمریکا و متمم اول آن محدودیتهایی بر تأسیس دین رسمی از سوی حکومت فدرال و مداخله در آزادی دینی ایجاد کردند.
با این حال، دین برای مدت طولانی در جامعه و سیاست آمریکا حضوری قابل توجه داشته است.
این تجربه یکی از دلایلی بود که برخی جامعهشناسان در نظریهٔ سادهٔ ارتباط ضروری میان مدرنیته و افول دین تجدیدنظر کردند.
سکولاریزاسیون در اروپا
کشورهای اروپای غربی از نمونههای مهم کاهش مشارکت سازمانیافتهٔ مذهبی در دوران معاصر بهشمار میروند.
در بخشهایی از اروپا، حضور منظم در کلیسا، شمار روحانیان و میزان وابستگی رسمی به نهادهای مذهبی کاهش یافته است.
اما حتی در اروپا نیز الگوی واحدی وجود ندارد. رابطهٔ دولت و کلیسا، میزان باور دینی و اهمیت فرهنگی مسیحیت در کشورهای مختلف متفاوت است.
گریس دیوی برای توصیف بخشی از این وضعیت از تعبیر «باور بدون تعلق» استفاده کرده است؛ یعنی افرادی ممکن است نوعی باور مذهبی داشته باشند، بدون آنکه بهطور فعال در نهادهای دینی مشارکت کنند.[۱۵]
بازگشت دین به سیاست
تحولات نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم نشان داد که دین برخلاف برخی پیشبینیهای اولیه از سیاست جهانی ناپدید نشده است.
انقلاب ۱۳۵۷ ایران، رشد جریانهای اسلامگرا، نقش مسیحیت انجیلی در سیاست آمریکا، جنبش همبستگی و کلیسای کاتولیک در لهستان و افزایش نقش برخی جنبشهای هندو، یهودی و بودایی در سیاست نمونههایی از حضور یا بازگشت دین به عرصهٔ عمومی بودند.
این تحولات باعث شدند بسیاری از جامعهشناسان در نسخههای کلاسیک نظریهٔ سکولاریزاسیون تجدیدنظر کنند.
بازنگری پیتر برگر
پیتر برگر که در دههٔ ۱۹۶۰ از نظریهپردازان برجستهٔ سکولاریزاسیون بود، بعدها برخی پیشبینیهای پیشین خود را مورد بازنگری قرار داد.
او در پایان سدهٔ بیستم استدلال کرد که جهان معاصر، جز در برخی مناطق و گروههای اجتماعی، آن اندازه که نظریههای سکولاریزاسیون پیشبینی کرده بودند سکولار نشده است.[۱۶]
این تغییر دیدگاه به یکی از نقاط مهم در مناقشهٔ جامعهشناختی دربارهٔ سکولاریزاسیون تبدیل شد.
نظریهٔ استیو بروس
همهٔ جامعهشناسان نظریهٔ سکولاریزاسیون را کنار نگذاشتند.
استیو بروس از مدافعان مهم نسخهٔ بازنگریشدهٔ این نظریه است. او استدلال میکند که در بسیاری از جوامع غربی، مدرنیزاسیون، فردگرایی، تنوع فرهنگی و کاهش اقتدار سنتی به کاهش قدرت اجتماعی دین انجامیدهاند.[۱۷]
در این دیدگاه، ظهور جنبشهای مذهبی جدید یا باقیماندن باورهای معنوی الزاماً روند کلی کاهش قدرت نهادهای دینی را نقض نمیکند.
چارلز تیلور و «عصر سکولار»
چارلز تیلور در کتاب عصر سکولار مسئله را از زاویهای متفاوت بررسی کرده است.
از نظر تیلور، سکولارشدن صرفاً به معنای کاهش اعتقاد مذهبی نیست. یکی از تحولات بنیادین مدرنیته این است که ایمان دینی از یک چارچوب تقریباً بدیهی و فراگیر به یکی از گزینههای ممکن در کنار گزینههای دیگر تبدیل شده است.[۱۸]
در چنین جامعهای، مؤمن، بیدین و افراد دارای اشکال متفاوت معنویت در فضایی مشترک زندگی میکنند و هر یک با امکان وجود دیدگاههای دیگر روبهرو هستند.
سکولاریزاسیون و تکثرگرایی
گسترش تکثرگرایی دینی و فکری یکی از عوامل مهم در نظریههای جدید سکولاریزاسیون است.
در جامعهای که تنها یک نظام اعتقادی بر آموزش، قانون و فرهنگ عمومی مسلط است، آن نظام میتواند بدیهی تلقی شود.
اما در جامعهٔ متکثر، افراد دائماً با ادیان، مذاهب، فلسفهها و شیوههای زندگی متفاوت مواجه میشوند.
برخی نظریهپردازان معتقدند چنین وضعیتی انحصار یک سنت دینی را تضعیف میکند، هرچند الزاماً موجب بیدینی نمیشود.
فردگرایی
گسترش فردگرایی در جوامع مدرن نیز با تغییر دین مرتبط دانسته شده است.
افراد ممکن است بیش از گذشته دربارهٔ باورهای خود انتخاب کنند و الزاماً همهٔ تعالیم یک نهاد دینی را نپذیرند.
در نتیجه ممکن است اشکال شخصیشدهٔ معنویت، ترکیب باورهای مختلف یا فاصلهگرفتن از سازمانهای مذهبی گسترش یابد.
این وضعیت گاهی با اصطلاحهایی مانند «دین فردی» یا «معنویت بدون وابستگی سازمانی» توصیف میشود.
سکولاریزاسیون از بالا و پایین
در مطالعات سیاسی میتوان میان دو مسیر متفاوت سکولاریزاسیون تمایز گذاشت.
سکولاریزاسیون از بالا هنگامی رخ میدهد که دولت با قانون و سیاست عمومی قدرت نهادهای مذهبی را محدود کند یا آموزش، دادگستری و ادارهٔ عمومی را از اختیار آنان خارج سازد.
سکولاریزاسیون از پایین بیشتر به تغییر نگرش و رفتار شهروندان مربوط میشود؛ برای مثال هنگامی که بخشهایی از جامعه بدون اجبار دولت از نهادهای رسمی دینی فاصله میگیرند.
این دو فرایند میتوانند مستقل از یکدیگر یا حتی در تعارض با یکدیگر رخ دهند.
سکولاریزاسیون اجباری
سکولاریزاسیون در برخی حکومتها با اجبار دولتی همراه بوده است.
در اتحاد شوروی و شماری از دولتهای کمونیستی، حکومت نه صرفاً جدایی دین و دولت، بلکه محدودکردن گستردهٔ فعالیتهای مذهبی و ترویج رسمی بیخدایی را دنبال کرد.
چنین سیاستهایی با مفهوم لیبرال آزادی دین تفاوت دارند.
دولت سکولار در معنای حقوقی لزوماً دولت ضد دین نیست؛ در بسیاری از الگوهای دموکراتیک، استقلال دولت از نهادهای مذهبی با تضمین آزادی دین و آزادی بیدینی همراه است.
سکولاریزاسیون در جهان اسلام
رابطهٔ اسلام، دولت مدرن و سکولاریزاسیون مسیرهای تاریخی متفاوتی طی کرده است.
در ترکیه پس از تأسیس جمهوری، اصلاحات کمال آتاتورک به حذف خلافت، تغییر نظام حقوقی و کاهش قدرت نهادی دین در دولت انجامید.
در کشورهای دیگری مانند تونس، مصر، عراق و سوریه نیز اشکال متفاوتی از دولتسازی و اصلاحات سکولار یا شبهسکولار تجربه شد.
با این حال، از نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم جریانهای مختلف اسلامگرایی قدرت گرفتند و در برخی کشورها دین بار دیگر یا با شدتی بیشتر وارد عرصهٔ سیاسی شد.
بنابراین تجربهٔ جوامع مسلمان نیز فرضیهٔ وجود یک مسیر واحد و برگشتناپذیر برای سکولاریزاسیون را تأیید نمیکند.
سکولاریزاسیون در ایران
سکولاریزاسیون در ایران تاریخی پیچیده دارد و نمیتوان آن را صرفاً به کاهش یا افزایش دینداری تقلیل داد.
از اواخر دورهٔ قاجار و بهویژه در جریان انقلاب مشروطه ایران، موضوعاتی مانند قانون عرفی، دولت مدرن، آموزش جدید، نظام قضایی و حدود اقتدار روحانیان وارد منازعات سیاسی و فکری ایران شدند.
در دورهٔ پهلوی، دولت با گسترش نظام آموزشی جدید، دادگستری دولتی، بوروکراسی، قوانین جدید و نهادهای مدرن، بخشی از حوزههایی را که پیشتر روحانیان در آنها نفوذ داشتند زیر اقتدار دولت مرکزی قرار داد. پژوهشهای تاریخی این دوره را با گسترش نوعی ناسیونالیسم دولتمحور و سیاستهای سکولارساز مرتبط دانستهاند، هرچند ساختار سیاسی پهلوی دموکراتیک نبود و سیاستهای سکولارساز آن عمدتاً از بالا اجرا میشد.[۱۹]
از این رو پژوهشگران میان «سکولاریزاسیون نهادی» و «سکولاریسم دموکراتیک» تمایز میگذارند؛ کاهش قدرت نهادهای مذهبی بهخودیخود به معنای استقرار آزادی سیاسی یا بیطرفی دموکراتیک دولت نیست.[۲۰]
انقلاب ۱۳۵۷ و معکوسشدن سکولاریزاسیون دولتی
انقلاب ۱۳۵۷ ایران نقطهٔ عطفی در رابطهٔ دین و دولت در ایران بود.
با تشکیل جمهوری اسلامی ایران، برخلاف مسیر سکولاریزاسیون نهادی دورهٔ پهلوی، دین رسمی و روحانیت شیعه به مرکز ساختار سیاسی و حقوقی دولت منتقل شدند.
اصل ولایت فقیه در قانون اساسی نهادینه شد و فقیه در جایگاه رهبر جمهوری اسلامی ایران در رأس ساختار سیاسی قرار گرفت. اصل چهارم قانون اساسی نیز مقرر میکند که قوانین و مقررات باید بر اساس موازین اسلامی باشند.
مطالعات دانشگاهی جمهوری اسلامی را نمونهای از دولتی میدانند که در آن یک قرائت رسمی از تشیع در ساختار حقوقی و سیاسی جایگاهی مسلط یافته است.[۲۱]
سکولاریزاسیون و دموکراسی
سکولاریزاسیون و دموکراسی دو مفهوم متفاوتاند.
یک دولت میتواند سکولار و در عین حال اقتدارگرا باشد. همچنین در برخی دموکراسیها میان دولت و نهادهای مذهبی روابط رسمی وجود دارد.
آنچه در دموکراسیهای معاصر اهمیت بنیادی دارد، تضمین حقوق برابر شهروندان، آزادی دین و عقیده، آزادی تغییر یا ترک دین و جلوگیری از محرومیت سیاسی افراد بر اساس اعتقاد مذهبی است.
بنابراین نمیتوان صرفاً از سکولاربودن یک حکومت، دموکراتیکبودن آن را نتیجه گرفت.
سکولاریزاسیون و آزادی دین
جدایی یا استقلال نهاد دولت از اقتدار مذهبی در بسیاری از نظریههای سیاسی با هدف حمایت از آزادی وجدان توجیه میشود.
بر اساس این دیدگاه، دولت نباید شهروندان را به پذیرش یا ترک یک دین مجبور کند و حقوق سیاسی آنان نباید به اعتقاد مذهبی وابسته باشد.
در این معنا، آزادی دین و آزادی نداشتن دین دو سوی یک اصل حقوقی هستند.
مادهٔ ۱۸ اعلامیه جهانی حقوق بشر حق آزادی اندیشه، وجدان و دین را به رسمیت میشناسد.[۲۲]
سکولاریزاسیون و حقوق زنان
رابطهٔ سکولاریزاسیون و حقوق زنان نیز پیچیده است.
در برخی جوامع، خارجشدن قوانین خانواده، آموزش و حقوق مدنی از کنترل نهادهای مذهبی با گسترش حقوق زنان همراه بوده است.
اما سکولاریسم بهتنهایی تضمینکنندهٔ برابری جنسیتی نیست؛ دولتهای سکولار اقتدارگرا نیز میتوانند حقوق زنان را محدود کنند.
از این رو بررسی حقوق زنان نیازمند توجه جداگانه به ساختار حقوقی، آزادیهای سیاسی، فرهنگ اجتماعی و مناسبات قدرت است.
سکولاریزاسیون و ملیگرایی
در برخی کشورها، کاهش نقش دین با رشد ملیگرایی همراه بوده است.
دولت ـ ملت مدرن میتواند ملت، پرچم، تاریخ ملی و سرزمین را به منابع جدید هویت جمعی تبدیل کند.
با این حال ملیگرایی و دین الزاماً رقیب یکدیگر نیستند. در بسیاری از کشورها هویت دینی و ملی با یکدیگر ترکیب شدهاند.
تجربهٔ ایران نیز نمونهای از تغییر و ترکیب این دو منبع هویت در دورههای مختلف تاریخی است.[۲۳]
سکولاریزاسیون و جهانیشدن
جهانیشدن آثار متناقضی بر دین داشته است.
ارتباطات جهانی امکان آشنایی افراد با سبکهای زندگی، ادیان و جهانبینیهای گوناگون را افزایش داده و انحصار فرهنگی سنتهای محلی را تضعیف کرده است.
در عین حال همین فناوریها به گروههای مذهبی امکان دادهاند شبکههای فراملی ایجاد کنند، تبلیغ دینی را گسترش دهند و پیروان خود را در کشورهای مختلف بسیج کنند.
بنابراین جهانیشدن میتواند همزمان زمینهٔ سکولاریزاسیون، تکثر دینی و احیای جنبشهای مذهبی را فراهم کند.
سکولاریزاسیون و اینترنت
گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی دسترسی به منابع فکری و مذهبی متفاوت را افزایش داده است.
افراد اکنون میتوانند خارج از نهادهای رسمی دینی به متون، نقدها، تفسیرها و اجتماعات فکری دسترسی پیدا کنند.
این تحول در جوامعی که دولت یا نهادهای دینی بر رسانههای سنتی کنترل بیشتری دارند اهمیت خاصی دارد.
با این حال اینترنت همزمان ابزار مهمی برای تبلیغ مذهبی، تشکیل اجتماعات دینی و بسیج جنبشهای مذهبی نیز هست. بنابراین فناوری دیجیتال بهخودیخود سکولاریزاسیون ایجاد نمیکند.
پساسکولاریسم
در دهههای اخیر اصطلاح «پساسکولاریسم» در فلسفه و علوم اجتماعی مورد توجه قرار گرفته است.
این مفهوم لزوماً به معنای پایان سکولاریسم نیست، بلکه به بازاندیشی دربارهٔ فرضیهٔ حذف تدریجی دین از جامعهٔ مدرن اشاره دارد.
یورگن هابرماس از جمله متفکرانی است که دربارهٔ «جامعهٔ پساسکولار» بحث کرده است. او بر امکان گفتوگوی شهروندان دینی و غیردینی در عرصهٔ عمومی دموکراتیک تأکید دارد.[۲۴]
نقد نظریهٔ سکولاریزاسیون
یکی از مهمترین انتقادها به نظریهٔ کلاسیک سکولاریزاسیون این است که تجربهٔ اروپای غربی را به الگویی جهانی تبدیل کرده بود.
منتقدان میگویند مسیر تاریخی اروپا ـ شامل اصلاح دینی، جنگهای مذهبی، انقلاب علمی، روشنگری و تشکیل دولت ـ ملت ـ را نمیتوان بدون تغییر به تمام جوامع جهان تعمیم داد.
ظهور جنبشهای دینی قدرتمند در آمریکا، آمریکای لاتین، خاورمیانه، آفریقا و آسیا نیز فرضیهٔ افول اجتنابناپذیر دین را زیر سؤال برد.
دفاع از نظریهٔ سکولاریزاسیون
در مقابل، مدافعان نظریه استدلال میکنند که بازگشت دین به سیاست لزوماً سکولاریزاسیون را رد نمیکند.
ممکن است یک جنبش مذهبی از نظر سیاسی بسیار فعال باشد، در حالی که نهادهای آموزشی، اقتصادی، علمی و اداری جامعه همچنان مستقل از مرجعیت دینی عمل کنند.
همچنین افزایش جنبشهای مذهبی ممکن است خود واکنشی به تحولاتی باشد که اقتدار سنتی دین را به چالش کشیدهاند.
از این رو نسخههای جدید نظریهٔ سکولاریزاسیون معمولاً از ادعای سادهٔ «مدرنیته دین را نابود میکند» فاصله گرفتهاند.
آیا جهان سکولارتر شده است؟
پاسخ به این پرسش به شاخص مورد استفاده بستگی دارد.
اگر سکولاریزاسیون به معنای استقلال علم، اقتصاد، آموزش و دولت از اقتدار مستقیم نهادهای دینی باشد، بسیاری از جوامع نسبت به دورههای پیشامدرن سکولارتر شدهاند.
اگر معیار، کاهش باور به خدا یا معنویت باشد، تصویر بسیار متفاوت و نامتوازن است.
اگر معیار، حضور دین در سیاست باشد، در بسیاری از مناطق جهان دین همچنان قدرت قابل توجهی دارد.
به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران معاصر ترجیح میدهند به جای سخن گفتن از یک «فرایند جهانی سکولاریزاسیون»، دربارهٔ مسیرهای متفاوت سکولاریزاسیون در جوامع مختلف سخن بگویند.
برداشتهای نادرست رایج
سکولاریزاسیون مترادف نابودی دین نیست. جامعه میتواند سکولارتر شود و در عین حال بخش بزرگی از شهروندان آن مذهبی باقی بمانند.
سکولاریسم نیز الزاماً ضدیت با دین نیست. برخی از الگوهای سکولار دقیقاً با هدف حفاظت از آزادی ادیان مختلف و جلوگیری از تحمیل یک مذهب رسمی طراحی شدهاند.
همچنین سکولاریزاسیون الزاماً دموکراسی ایجاد نمیکند. تاریخ نمونههایی از دولتهای سکولار اقتدارگرا و حکومتهای دموکراتیک دارای پیوندهای رسمی با نهادهای مذهبی ارائه میدهد.
از سوی دیگر، افزایش حضور سیاسی دین نیز الزاماً نشاندهندهٔ افزایش باور مذهبی همهٔ اعضای جامعه نیست.
اهمیت مفهوم سکولاریزاسیون
اهمیت مفهوم سکولاریزاسیون در این است که امکان بررسی چند رابطهٔ اساسی در جامعهٔ مدرن را فراهم میکند: رابطهٔ دین و دولت، دین و علم، دین و قانون، دین و هویت، و باور فردی و نهادهای عمومی.
این مفهوم از یک نظریهٔ نسبتاً خطی دربارهٔ «افول دین» به حوزهای پیچیده از پژوهش تبدیل شده است که در آن دربارهٔ تمایز نهادی، تکثر دینی، خصوصیشدن یا عمومیشدن دین، تغییر باورهای فردی و رابطهٔ دین با قدرت سیاسی بحث میشود.
تجربهٔ کشورهای مختلف نشان داده است که مدرنیته مسیر واحدی برای دین ایجاد نمیکند. در یک جامعه ممکن است دولت سکولار شود اما دین در جامعه نیرومند باقی بماند؛ در جامعهای دیگر دولت دینی باشد اما بخشهایی از جامعه از نهادهای رسمی مذهبی فاصله بگیرند؛ و در جامعهای دیگر اشکال جدیدی از دین و معنویت جایگزین نهادهای سنتی شوند.
از این رو، سکولاریزاسیون در علوم اجتماعی معاصر بیش از آنکه پیشبینی سادهای دربارهٔ «پایان دین» باشد، مفهومی برای تحلیل دگرگونی تاریخی رابطهٔ دین، فرد، جامعه و قدرت است.
جستارهای وابسته
- سکولاریسم
- لائیسیته
- دین
- جامعهشناسی دین
- مدرنیته
- مدرنیسم
- مدرنیزاسیون
- عصر روشنگری
- عقلگرایی
- آزادی دین
- آزادی اندیشه
- حقوق بشر
- دموکراسی
- دولت دینی
- اسلامگرایی
- ولایت فقیه
- انقلاب مشروطه ایران
- انقلاب ۱۳۵۷ ایران
- جمهوری اسلامی ایران
- پساسکولاریسم
- ماکس وبر
- امیل دورکیم
- کارل مارکس
- چارلز تیلور
- یورگن هابرماس
منابع
- ↑ José Casanova, Public Religions in the Modern World (Chicago: University of Chicago Press, 1994), 19–39.
- ↑ Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 1–22.
- ↑ Peter L. Berger, ed., The Desecularization of the World: Resurgent Religion and World Politics (Washington, DC: Ethics and Public Policy Center; Grand Rapids: William B. Eerdmans, 1999), 1–18.
- ↑ Steve Bruce, Secularization: In Defence of an Unfashionable Theory (Oxford: Oxford University Press, 2011), 1–17.
- ↑ Karel Dobbelaere, Secularization: An Analysis at Three Levels (Brussels: P.I.E.-Peter Lang, 2002).
- ↑ Casanova, Public Religions in the Modern World, 19–39.
- ↑ Max Weber, “Science as a Vocation,” in H. H. Gerth and C. Wright Mills, eds., From Max Weber: Essays in Sociology (New York: Oxford University Press, 1946), 129–156.
- ↑ Émile Durkheim, The Elementary Forms of Religious Life, trans. Karen E. Fields (New York: Free Press, 1995 [1912]).
- ↑ Karl Marx, “Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Right: Introduction,” in Robert C. Tucker, ed., The Marx-Engels Reader, 2nd ed. (New York: W. W. Norton, 1978), 53–65.
- ↑ Bryan R. Wilson, Religion in Secular Society: A Sociological Comment (London: C. A. Watts, 1966).
- ↑ Peter L. Berger, The Sacred Canopy: Elements of a Sociological Theory of Religion (Garden City, NY: Doubleday, 1967).
- ↑ Thomas Luckmann, The Invisible Religion: The Problem of Religion in Modern Society (New York: Macmillan, 1967).
- ↑ Casanova, Public Religions in the Modern World, 19–39.
- ↑ Casanova, Public Religions in the Modern World.
- ↑ Grace Davie, Religion in Britain since 1945: Believing without Belonging (Oxford: Blackwell, 1994).
- ↑ Berger, ed., The Desecularization of the World, 1–18.
- ↑ Bruce, Secularization: In Defence of an Unfashionable Theory.
- ↑ Taylor, A Secular Age, 1–22.
- ↑ Ali Banuazizi, “The Crossing Paths of Religion and Nationalism in Contemporary Iran,” in Nadim N. Rouhana and Nadera Shalhoub-Kevorkian, eds., When Politics Are Sacralized: Comparative Perspectives on Religious Claims and Nationalism (Cambridge: Cambridge University Press, 2021).
- ↑ Birol Başkan, “State Secularization and Religious Resurgence: Diverging Fates of Secularism in Turkey and Iran,” Politics and Religion 7, no. 1 (2014): 28–50.
- ↑ Sajjad Adeliyan Tous and James T. Richardson, Managing Religion and Religious Changes in Iran: A Socio-Legal Analysis (Cambridge: Cambridge University Press, 2024).
- ↑ United Nations General Assembly, Universal Declaration of Human Rights, Resolution 217 A (III), 10 December 1948, art. 18.
- ↑ Banuazizi, “The Crossing Paths of Religion and Nationalism in Contemporary Iran.”
- ↑ Jürgen Habermas, “Religion in the Public Sphere,” European Journal of Philosophy 14, no. 1 (2006): 1–25.