احسان فتاحیان

از ایران پدیا
پرش به: ناوبری، جستجو
احسان فتاحیان
احسان فتاحیان.jpg
زادروز متولد١٣٦٢/١٢/١٢ در کرمانشاه
کرمانشاه
درگذشت اعدام۲۰آبان۱۳۸۸زندان مرکزی سنندج
زندان مركزي سنندج
علت مرگ اعدام
آرامگاه ؟
ملیت ایرانی
شناخته‌شده برای زندانی سیاسی

احسان فتاحیان، فرزند عزت الله (متولد ١٣٦٢/١٢/١٢ در کرمانشاه - در۲۰ آبان ۱۳۸۸زندان مرکزی سنندج اعدام شد ) وی در ۲۹ تیر ۱۳۸۷درکامیاران به اتهام عضویت در حزب کومله و محاربه توسط قاضی بابایی رئیس شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج به ۱۰ سال حبس و تبعید به رامهرمز محکوم شد اما تقاضای تجدید نظرخواهی مورد قبول دادگاه قرار نگرفت . [۱]

زندگی نامه

زنداني سياسي كرد احسان فتاحيان متولد ١٣٦٢/١٢/١٢ در کرمانشاه دوره ابتدای و راهنمایی را در همین شهر گذراند درحالی که نوجوان بود بخاطر ظلم و نابرابری‌های اجتماعی در حاکمیت آخوندی به مبارزه و زندگی سیاسی انقلابی روی آورد، وی طی مسافرتی جهت دیدار خانواده در کامیاران توسط اطلاعات رژیم دستگیر و تحت بازجوی و شکنجه قرار گرفت .[۲]

احسان فعال سياسي بود و ۲۷ سال داشت، وی در ۲۹ تير ۱۳۸۷ درشهر كامياران دستگير و توسط قاضي بابايي رئيس شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج به تحمل ۱۰سال حبس و تبعيد به شهرستان رامهرمز محكوم گردید .اما توسط دادگاه تجدیدنظر استان کردستان به اتهام «محاربه» به مرگ محکوم شد و نهایتا در بامداد چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در زندان مركزي سنندج اعدام شد.[۱]

تلاشها برای لغو حکم اعدام

عفو بین‌الملل اعضای خود را فراخواند تا به حکم اعدام احسان فتاحیان اعتراض کنند

سازمان عفو بین‌الملل اعضای خود را فراخواند تا با اقدامی فوری به حکم اعدام احسان فتاحیان، فعال سیاسی ۲۷ ساله کرد اعتراض کنند. [۳]

موج عظیمی از تقاضاهای مردمی و نهادهای مدنی داخلی و بین المللی به پا خاست تا مانع از اجرای حکمی شود که از نگاه بسیاری از کارشناسان حقوقی دارای ایرادات عدیده ای بود. اما این تلاش ها ناکام ماند [۴]و احسان فتاحیان بامداد چهارشنبه به جوخه دار سپرده شد. این خبر بلافاصله توسط محمد مصطفایی وکیل دادگستری و از طریق وبلاگش به گوش همه رسانده شد.

رنج نامه احسان فتاحیان

مزار احسان فتاحیان

نامه‌ی احسان روز پیش از اعدام :

«واپسين شعاع آفتاب شبانگاهی

نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم

خش خش برگ ها زير قدم هايم

ميگويد : بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی يافت [۵]

هرگز از مرگ نهراسيده ام ، حتی اکنون که آن را در قريب ترين فضا و صميمانه ترين زمان , در کنار خويش حس ميکنم. آن را ميبويم و بازش ميشناسم ، چراکه آشنائیست ديرينه به اين ملت و سرزمين. نه با مرگ که با دلايل مرگ سر صحبت دارم ،اکنون که " تاوان " دگرديسی يافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آيا ميتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ايم در طلب يافتن روزنه ای به سوی يک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ايم , آيا آنان نيز به کرده ی خود واقف اند؟

در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگيش ورد زبان هم ميهنانم است , آنجايی که مهد تمدن ميهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سويم کشيد که تبعيضی را و وضعيتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمايم که گويای ستم بود،ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی ، پيگيری چرايی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد ، اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نيافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی ديگر و مامنی ديگر کوچيدم : " من پيشمرگه ی کومله شدم " , سودای يافتن خويش و هويتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هيچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجديد ديدار و بازيابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستين ميگشتم , اما يک بار " آنان " ديدار را به کامم تلخ کردند , دستگيرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذيرايی انسان دوستانه ی دستگير کنندگانم !! فهميدم که همان سرنوشت تراژديک و غمناک همراهان و رهروان اين راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شديدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سياسی , و در نهايت مرگ......

بگذاريد خودمانی تر بگويم : پس از دستگيری در شهر کامياران به تاريخ ۲۹/۴/۸۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و ديدن را برايم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی ميکرد شروع به طرح يک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضايی در محيطی غير از محيط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدين ترتيب اولين دور بازجويی های عديده ام کليد خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثيف با دستشويی نامطبوع و پتوهايی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکيزگی ميگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پايينی و اتاق های بازجويی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پايان ناپذير و سه ماهه تبديل شد. بازجويان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خويش و در سودای چند پشيزی ناچيز و بی ارزش , در اين سه ماه به طرح اتهاماتی عجيب و غريب ميپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ايمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملياتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسيار در اثبات آن کوشيدند. تنها موارد اثباتی عضويت در کومله و تبليغ عليه نظام بود که بهترين گواه در يگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعيد به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سياسی ايران هميشه دچار آفت تمرکز گرايی بوده است اما در اين يکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدايی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختيار و صلاحيت تجديد نظر در احکام متهمين سياسی را در بالاترين سطح – حتی اعدام – از ديوان عالی گرفته و به محاکم تجديد نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامياران به حکم بدوی و در نهايت تعجب و برخلاف قوانين موضوعه و داخلی خود ايران , شعبه ی چهارم دادگاه تجديد نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبديل نمود. بر پايه ی ماده ۲۵۸ قانون آيين دادرسی کيفری محاکم تجديد نظر تنها در صورتی مجاز به تشديد حکم بدوی ميباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کيفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ يعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در اين مورد يک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعيد را با اين حداقل مقايسه کنيدتا پی به غير قانونی, غير حقوقی و سياسی بودن حکم اعدام ببريد.

البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پيش از تبديل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی يک مصاحبه ويديوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خويش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شديد, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نيز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبديل خواهند نمود, که خيلی زود به عهد خويش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنيتی و غير قضايی اثبات نمودن. پس آيا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگيرد؟!

قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دريچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امين قاضی اين سرزمين به قهقرا رفته می تواند ادعا نمايد که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنين قضاتی به تعداد انگشتان يک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سيستم های قضايی ايران به اشاره يک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نمايد, آيا می توان بر يک يا چند قاضی خرده پای يک استان هميشه تحت ستم و تبعيض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ويران است......

حال علی رغم اين که در آخرين ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کيفر خواست, وی به غير قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومين بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پيداست که اينچنين پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتيجه ی فشارهای محافل امنيتی و سياسی خارج از قوه ی قضائيه است . افراد عضو اين محافل تنها از زاويه ی فيش حقوقی و اغراض و نيات سياسی خويش به موضوع مرگ و زندگييک زندانی سياسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غير مشروع خويش هيچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نيست, حتی اگر اولين حق همزاد بشر يعنی حق حيات باشد. اسناد جهانی و بين المللی پيشکش, آنان حتی قوانين و الزامات داخلی خود را نيز هيچ و بيهوده می انگارند.

اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد بايد گفت زهی خيال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر اين درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حياتی ديگر». [۱]

احسان فتاحيان

زندان مرکزی سنندج

1388/8/17

نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان 

هر شب ستاره ای به زمین میکشند و این آسمان غمزده غرق ستاره ها است

سلام رفیق, چه گونه تجسمت کنم? به کدام جرم تصورت کنم? جوانکی نحیف بر فراز چوبه ی دار که به شکفتن غنچه ی خورشید لبخند میزند? یا کودکی پابرهنه از رنجدیده گان پایین شهر که میخواست مژده ی نان باشد برای سفره های خالی از نان مردماش چه گونه تجسمت کنم? نوجوانی از جنس آزاد چشیده گان بالای شهر که الفبای رنج و مظلومیت, درس مکتب و مدرسه و زنده گیشان است. راستی فراموش کردم; شهر من و تو پایین و بالا ندارد, چهار سوی آن رنج و درد است. بگو رفیق بگو ... می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود. چه گونه? چه گونه تصورت کنم? در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابه لای جنگلهای سوخته ی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است? ولی هیچکدام از اینها که جرم نیست, اما میدانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی ».... و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی. رفیق آسوده بخواب ... که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبه ی داری که هر شب در سرزمینمان خواب مرگ میبیند, تولد کودکی است بر دامنه ی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا میآید. آرام و غریبانه تنات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن. بدون لالایی مادر, بدون بدرقه ی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیم ها, نادرها و کیومرث ها را به امانت نگه داشته است. فقط رفیق بگو ... بگو میخواهم بشنوم چه بر زبانات چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم میآمیخت? میخواهم یاد بگیرم کدام شعر, کدام سرود, کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانویام نلرزد. بگو میخواهم بدانم, که دلام نلرزد آنگاه که به پشت سر مینگرم ... [۶]

جستارهای وابسته ==

منابع