احمدرئوف بشری دوست: تفاوت میان نسخه‌ها

پرش به ناوبری پرش به جستجو
۲٬۷۴۰ بایت اضافه‌شده ،  ‏۷ فوریهٔ ۲۰۲۰
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۹: خط ۱۹:
احمد رئوف بشری دوست پس از پیوستن به جنبش ملی مجاهدین خلق که آن هنگام میلیشیایی ۱۵ ساله بود به خاطر فعالیت‌هایش علیه رژیم جمهوری اسلامی، برای فالانژها و [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] چهره‌ی شناخته شده‌ای بود. یکی از هنرجویان هنرستان صنعتی رشت که آن زمان با احمد دوست و هم‌کلاس بود، می‌گوید:
احمد رئوف بشری دوست پس از پیوستن به جنبش ملی مجاهدین خلق که آن هنگام میلیشیایی ۱۵ ساله بود به خاطر فعالیت‌هایش علیه رژیم جمهوری اسلامی، برای فالانژها و [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] چهره‌ی شناخته شده‌ای بود. یکی از هنرجویان هنرستان صنعتی رشت که آن زمان با احمد دوست و هم‌کلاس بود، می‌گوید:


«فرشید اباذری سردسته‌ی فالانژهای رشت در بهار ۱۳۵۹، با گروهی از اراذل و اوباش به‌هنرستان صنعتی رشت حمله کرد و ۱۳ تن از دانش‌آموزان هوادار مجاهدین را در مقابل چشم همه و از جمله مدیر و دبیران هنرستان ربود و به نقطه‌ی نامعلومی منتقل کرد. فرشید اباذری و دار و دسته‌اش، دست‌گیرشدگان را به مسجد باقرآباد که پاتوق فالانژهای وحشی رشت بود منتقل و تا نیمه‌های شب آنان را شکنجه کرده و روز بعد پیکر نیمه جان آن‌ها را در یکی از خیابان‌های رشت رها کردند. مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست یکی از آن‌ها بود. روز شنبه که بچه‌ها به مدرسه برگشتند احمد جسورانه به افشاگری پرداخت. او در جمع مدیر هنرستان و دیگرانی که جویای قضیه بودند با بالا زدن پیراهنش آثار ضرب و شتم و شکنجه ها را نشان داد. با میله‌ی آهنی به سرش کوبیده بودند و در جای جای بدنش آثار کبودی و زخم‌ها و شیارهایی که فالانژها با چاقو ایجاد کرده بودند، پیدا بود. از دیدن این صحنه‌ها اشک در چشم همه حلقه زده بود و حاضرین از این همه وحشی‌گری، آن هم در حق یک نوجوان ۱۵ ساله که از نظر فیزیکی هم کوچک‌تر از سنش نشان می‌داد به شدت متأثر شده بودند. او علاوه بر فعالیت‌های شبانه‌روزی و چنگ در چنگ شدن با فالانژها و پاسداران به‌آماده‌سازی جسمی و روحی خود برای شرایط سخت‌تر و به قول خودش مقاومت در زیر شکنجه‌های وحشیانه‌تر پرداخت. از جمله احمد با سخت‌کوشی و تلاشی چشم‌گیر در نزدٍ یکی از دوستانش که مربی کاراته بود، کاراته و فنون رزمی آموخت.»  
«فرشید اباذری سردسته‌ی فالانژهای رشت در بهار ۱۳۵۹، با گروهی از اراذل و اوباش به‌هنرستان صنعتی رشت حمله کرد و ۱۳ تن از دانش‌آموزان هوادار مجاهدین را در مقابل چشم همه و از جمله مدیر و دبیران هنرستان ربود و به نقطه‌ی نامعلومی منتقل کرد. فرشید اباذری و دار و دسته‌اش، دست‌گیرشدگان را به مسجد باقرآباد که پاتوق فالانژهای وحشی رشت بود منتقل و تا نیمه‌های شب آنان را شکنجه کرده و روز بعد پیکر نیمه جان آن‌ها را در یکی از خیابان‌های رشت رها کردند. مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست یکی از آن‌ها بود.  
[[پرونده:احمد رئوف3.JPG|جایگزین=احمد رئوف در کسب فنون رزمی|بندانگشتی|احمد رئوف در کسب فنون رزمی|259x259px]]
 
مادر احمد که تمام روز را در جست و جوی فرزندش به ارگان‌های مختلف رژیم ایران مراجعه کرده و نتیجه‌ای نگرفته بود در این رابطه می‌گوید: <blockquote>«عصر روز بعد زنگ در به صدا درآمد. وقتی در را باز کردم احمد که رمق ایستادن نداشت و به در تکیه داده بود به آغوشم افتاد. او را کشان کشان به داخل خانه آوردم. دراز کشید. قطره اشکی در گوشه چشم‌هایش جمع شده بود. احمد گفت که تمام مدت که می‌زدند فقط اسمم را می‌خواستند، با این‌که می‌دانستم اسمم را می‌دانند اما نگفتم، می‌خواستم آبدیده شدن پولاد را امتحان کنم.»</blockquote>احمد رئوف بشر دوست روز شنبه پس از بازگشت به مدرسه به افشاگری در مورد حادثه‌ی پیش آمده پرداخت. او در جمع مدیر هنرستان و دیگران که جویای قضیه بودند با بالا زدن پیراهنش آثار ضرب و شتم و شکنجه ها را نشان داد. گفته می‌شود با میله‌ی آهنی به سر وی کوبیده بودند و در جای جای بدنش آثار کبودی و زخم‌ها و شیارهایی که فالانژها با چاقو ایجاد کرده بودند، پیدا بود. بسیاری از دوستان وی از دیدن شکنجه‌هایی که در حق او  که یک نوجوان ۱۵ ساله بود و به لحاظ فیزیکی هم کوچک‌تر از سنش نشان می‌داد، اشک ریختند.
 
احمد رئوف بشری دوست علاوه بر فعالیت‌های سیاسی به آماده‌سازی جسمی و روحی روی آورد. از جمله گفته می‌شود با سخت‌کوشی به یادگیری کاراته و فنون رزمی پرداخت.»  
[[پرونده:احمد رئوف3.JPG|alt=احمد رئوف بشری دوست در کسب فنون رزمی|بندانگشتی|احمد رئوف بشری دوست در کسب فنون رزمی|259x259px]]


== دست‌گیری و اعدام احمد رئوف بشری‌دوست ==
== دست‌گیری و اعدام احمد رئوف بشری‌دوست ==
سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، آغاز مرحله‌ی دشوارتری برای احمد و تمام مخالفان نظام جمهوری اسلامی بود. مادر احمد که تمام روز را در جست و جوی فرزندش به ارگان‌های مختلف رژیم ایران مراجعه کرده و نتیجه‌ای نگرفته بود می‌گفت:
[[پرونده:احمد رئوف2.JPG|جایگزین=احمد رئوف بشری دوست|بندانگشتی|احمد رئوف بشری دوست]]
سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، آغاز مرحله‌ی دشوارتری برای احمد رئوف بشری دوست و تمام مخالفان نظام جمهوری اسلامی بود. پس از آغاز [[فاز سیاسی فاز نظامی|فاز نظامی]] و اعلام مقاومت مسلحانه توسط مجاهدین خلق احمد به زندگی مخفی روی آورد و با استفاده از استعداد و توانایی فنی خود، پشتیبانی نظامی تیم‌های عملیاتی را برعهده گرفت. در شهریور ماه ۱۳۶۰ و به علت ضربات و دست‌گیری‌های گسترده‌ی ماه‌های اول پس از ۳۰ خرداد، ارتباط احمد برای مدتی کوتاه با سازمان مجاهدین قطع شد. در همین دوران او شب‌های زیادی را در یک ساختمان نیمه تمام بدون سقف، به صبح می‌رساند. در شهریور۱۳۶۰، علاوه بر قطع ارتباط و مشکلات زندگی مخفی، دست‌گیری خواهرش و بیماری سرطان مادرش از جمله مشکلاتی بودند که احمد با آن روبه‌رو شده بود. احمد پس از وصل‌شدن مجدد به تشکیلات مجاهدین خانه‌ای را در یکی از محلات رشت کرایه کرد. مادر احمد نیز که به تازگی از بیمارستان مرخص شده بود، مسئولیت پشتیبانی و خرید مواد مورد نیاز مجاهدینٍ مستقر در این پایگاه را بر عهده گرفت. در اوایل‌ اردیبهشت ۱۳۶۱، احمد رئوف بشری‌دوست در تهاجم پاسداران حکومتی به پایگاهی که احمد در آن مستقر بود دست‌گیر شد. در جریان بازجویی از اعضای تیم، لو رفتن مسئولیت احمد که به‌رغم سن و سال کم، مسئولیت سایرین را برعهده داشته است، موجب تعجب و حیرت بازجویان و شکنجه‌گران شد. شکنجه‌گران از اعمال هیچ‌گونه شکنجه‌ در حق این فرمانده جوان مجاهد فروگذار نکردند. اما احمد که خود را از پیش برای چنین روزهایی آماده کرده بود؛ بازجویی‌ها و شکنجه‌ها را سرفرازانه پشت سر گذاشت و پس از مدتی به زندان باشگاه افسران رشت منتقل شد. اما حادثه‌ای دیگر دوباره احمد را به زندان سپاه و اتاق شکنجه بازگرداند. مادر احمد می‌گوید:


«عصر روز بعد زنگ در به صدا درآمد. وقتی در را باز کردم احمد که رمق ایستادن نداشت و به در تکیه داده بود به آغوشم افتاد. او را کشان کشان به داخل خانه آوردم. دراز کشید. قطره اشکی در گوشه چشم‌هایش جمع شده بود. احمد گفت که تمام مدت که می‌زدند فقط اسمم را می‌خواستند، با این‌که می‌دانستم اسمم را می‌دانند اما نگفتم، می‌خواستم آبدیده شدن پولاد را امتحان کنم.»
«پس از مدت‌ها پی‌گیری و اعتراض در بیدادگاه رژیم ایران، موفق به ملاقات با فرزندم شدم. حاکم ضدشرع در پاسخ به اعتراض من که چرا این طفل صغیر را دست‌گیر کرده‌اید، با وقاحت گفته بود: کدام طفل صغیر، فرمانده میلیشیاست. مسئول چند تا بزرگ‌تر از خودش بوده، تازه به جای آن‌ها هم باید تعزیر شود! اما احمد انگار نه انگار که آن بازجویی‌های سخت را گذرانده بود. دنبال تبادل اطلاعات و خبرگیری از بیرون بود. وقتی خبر فرار خواهرش را از زندان باشگاه افسران به او دادم از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. مرتب می‌گفت خدا را شکر. خدا را شکر. بهش بگو افتخار می‌کنم! احمد آن‌قدر خوشحال بود که می‌ترسیدم پاسداران متوجه شوند. هفته‌ی بعد که برای ملاقات به زندان رفتم، احمد ممنوع الملاقات بود و دوباره برای بازجویی به زندان سپاه منتقل شده بود. این بار جرم احمد، فرار خواهرش از زندان بود. چند ماه بعد که دوباره او را دیدم و راجع به بازجویی و محاکمه مجدد پرسیدم، خندید و گفت: چیزی نبود. بیش‌تر از این‌ها می‌ارزید. هر چه می‌زدند بیشتر مطمئن می‌شدم که دروغ می‌گویند و نتوانسته‌اند دوباره دستگیرش کنند و به خاطر همین این‌طوری هار شده‌اند.»
[[پرونده:احمد رئوف2.JPG|بندانگشتی|جایگزین=|275x275px]]
احمد به‌زندگی مخفی روی آورد و با استفاده از استعداد و توانایی فنی خود، پشتیبانی نظامی تیم‌های عملیاتی را برعهده گرفت. در شهریور ماه ۱۳۶۰ و به علت ضربات و دست‌گیری‌های گسترده‌ی ماه‌های اول پس از ۳۰ خرداد، ارتباط احمد برای مدتی کوتاه با سازمان مجاهدین قطع شد. در همین دوران او شب‌های زیادی را در یک ساختمان نیمه تمام بدون سقف، به صبح می‌رساند. در شهریور۱۳۶۰، علاوه بر قطع ارتباط و مشکلات زندگی مخفی، دست‌گیری خواهرش و بیماری سرطان مادرش از جمله مشکلاتی بودند که احمد با آن روبه‌رو شده بود. احمد پس از وصل‌شدن مجدد به تشکیلات مجاهدین خانه‌ای را در یکی از محلات رشت کرایه کرد. مادر احمد نیز که به تازگی از بیمارستان مرخص شده بود، مسئولیت پشتیبانی و خرید مواد مورد نیاز مجاهدینٍ مستقر در این پایگاه را بر عهده گرفت. در اوایل‌ اردیبهشت ۱۳۶۱، احمد رئوف بشری‌دوست در تهاجم پاسداران حکومتی به پایگاهی که احمد در آن مستقر بود دست‌گیر شد. در جریان بازجویی از اعضای تیم، لو رفتن مسئولیت احمد که به‌رغم سن و سال کم، مسئولیت سایرین را برعهده داشته است، موجب تعجب و حیرت بازجویان و شکنجه‌گران شد. شکنجه‌گران از اعمال هیچ‌گونه شکنجه‌ در حق این فرمانده جوان مجاهد فروگذار نکردند. اما احمد که خود را از پیش برای چنین روزهایی آماده کرده بود؛ بازجویی‌ها و شکنجه‌ها را سرفرازانه پشت سر گذاشت و پس از مدتی به زندان باشگاه افسران رشت منتقل شد. اما حادثه‌ای دیگر دوباره احمد را به زندان سپاه و اتاق شکنجه بازگرداند. مادر احمد می‌گوید:


«پس از مدت‌ها پی‌گیری و اعتراض در بیدادگاه رژیم ایران، موفق به ملاقات با فرزندم شدم. حاکم ضدشرع در پاسخ به اعتراض من که چرا این طفل صغیر را دست‌گیر کرده‌اید، با وقاحت گفته بود: کدام طفل صغیر، فرمانده میلیشیاست. مسئول چند تا بزرگ‌تر از خودش بوده، تازه به جای آن‌ها هم باید تعزیر شود! اما احمد انگار نه انگار که آن بازجویی‌های سخت را گذرانده بود. دنبال تبادل اطلاعات و خبرگیری از بیرون بود. وقتی خبر فرار خواهرش را از زندان باشگاه افسران به او دادم از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. مرتب می‌گفت خدا را شکر. خدا را شکر. بهش بگو افتخار می‌کنم! احمد آن‌قدر خوشحال بود که می‌ترسیدم پاسداران متوجه شوند. هفته‌ی بعد که برای ملاقات به زندان رفتم، احمد ممنوع الملاقات بود و دوباره برای بازجویی به زندان سپاه منتقل شده بود. این بار جرم احمد، فرار خواهرش از زندان بود. چند ماه بعد که دوباره او را دیدم و راجع به بازجویی و محاکمه مجدد پرسیدم، خندید و گفت: چیزی نبود. بیش‌تر از این‌ها می‌ارزید. هر چه می‌زدند بیشتر مطمئن می‌شدم که دروغ می‌گویند و نتوانسته‌اند دوباره دستگیرش کنند و به خاطر همین این‌طوری هار شده‌اند.»
[[پرونده:احمد و مادرش.JPG|جایگزین=احمد رئوف و مادرش|بندانگشتی|احمد رئوف و مادرش|385x385px]]
پس از چند دوره بازجویی و شکنجه، احمد به‌پنج سال زندان محکوم و به زندان باشگاه افسران رشت منتقل شد. در اولین ملاقات با مادرش قصدش را برای فرار از زندان با او در میان می‌گذارد. مادر احمد علاوه بر وصل ارتباط او با تشکیلات بیرون زندان، تلاش می‌کند با جاسازی، الزامات مورد نیازش را تهیه کند. اما در این فاصله مأموران حکومتی که از مقاومت زندانیان مجاهد رشت به ستوه آمده بودند در یک تصمیم جنایت‌کارانه در تاریخ ۲۲ اسفند۱۳۶۱، زندان باشگاه افسران رشت را به‌آتش می‌کشند. شب حادثه پاسداران به‌سوی زندانیان سیاسی که درحال فرار از محاصره‌ی آتش بودند، تیراندازی کردند و درنتیجه‌ی آن ۷ زندانی سیاسی هوادار مجاهدین در آتش سوختند. احمد نیز درحالی‌که بیهوش شده بود، توسط یکی از هم‌رزمانش از میان شعله‌ها بیرون کشیده شد و موقتاً نجات پیدا کرد.
پس از چند دوره بازجویی و شکنجه، احمد به‌پنج سال زندان محکوم و به زندان باشگاه افسران رشت منتقل شد. در اولین ملاقات با مادرش قصدش را برای فرار از زندان با او در میان می‌گذارد. مادر احمد علاوه بر وصل ارتباط او با تشکیلات بیرون زندان، تلاش می‌کند با جاسازی، الزامات مورد نیازش را تهیه کند. اما در این فاصله مأموران حکومتی که از مقاومت زندانیان مجاهد رشت به ستوه آمده بودند در یک تصمیم جنایت‌کارانه در تاریخ ۲۲ اسفند۱۳۶۱، زندان باشگاه افسران رشت را به‌آتش می‌کشند. شب حادثه پاسداران به‌سوی زندانیان سیاسی که درحال فرار از محاصره‌ی آتش بودند، تیراندازی کردند و درنتیجه‌ی آن ۷ زندانی سیاسی هوادار مجاهدین در آتش سوختند. احمد نیز درحالی‌که بیهوش شده بود، توسط یکی از هم‌رزمانش از میان شعله‌ها بیرون کشیده شد و موقتاً نجات پیدا کرد.


خط ۳۸: خط ۳۹:
=== گزارشی از زندان گوهردشت کرج ===
=== گزارشی از زندان گوهردشت کرج ===
یکی از هم‌زنجیران احمد رئوف بشری‌دوست در گوهردشت نوشته است:
یکی از هم‌زنجیران احمد رئوف بشری‌دوست در گوهردشت نوشته است:
[[پرونده:احمد رئوف1.JPG|جایگزین=احمد رئوف بشری دوست|بندانگشتی|احمد رئوف بشری دوست|325x325px]]
«احمد به رغم سن کمی که داشت، از درک و فهم عمیقی برخوردار بود. روی گشاده و گوش باز در برخورد با مسئول و جمع مجاهدین و دقت و جدیت در کار و مسئولیت از ویژگی‌های بارز او بود. احمد با هر مسئولیتی که به او سپرده می‌شد بسیار جدی برخورد می‌کرد. مدتی مسئولیت آرایشگاه را به او سپردند. با این‌که آرایشگری نمی‌دانست خیلی سریع یاد گرفت و کارها را سریع پیش می‌برد. مدتی نیز مسئول گوش دادن به صدای رادیو مجاهد بود. احمد از مطالب رادیو نهایت استفاده را می‌نمود. بسیار دقیق به اخبار و گفتار گوش می‌کرد و متن آن را به صورت مکتوب در اختیار دیگران قرار می‌داد. در کارهای جمعی، از کارهای دستی و هنری گرفته تا مناسبت‌های مختلفی که در زندان برگزار می‌کردیم، برخوردی فعال و مسئله حل‌کن داشت.»[[پرونده:احمد و مادرش.JPG|جایگزین=احمد رئوف و مادرش|بندانگشتی|احمد رئوف و مادرش|385x385px]]در گزارش دیگری از زندان گوهردشت کرج در مورد مقاومت سرسختانه‌ی احمد رئوف بشری‌دوست برای جلوگیری از انتقال به سلول خائنان آمده است:
«احمد به رغم سن کمی که داشت، از درک و فهم عمیقی برخوردار بود. روی گشاده و گوش باز در برخورد با مسئول و جمع مجاهدین و دقت و جدیت در کار و مسئولیت از ویژگی‌های بارز او بود. احمد با هر مسئولیتی که به او سپرده می‌شد بسیار جدی برخورد می‌کرد. مدتی مسئولیت آرایشگاه را به او سپردند. با این‌که آرایشگری نمی‌دانست خیلی سریع یاد گرفت و کارها را سریع پیش می‌برد. مدتی نیز مسئول گوش دادن به صدای رادیو مجاهد بود. احمد از مطالب رادیو نهایت استفاده را می‌نمود. بسیار دقیق به اخبار و گفتار گوش می‌کرد و متن آن را به صورت مکتوب در اختیار دیگران قرار می‌داد. در کارهای جمعی، از کارهای دستی و هنری گرفته تا مناسبت‌های مختلفی که در زندان برگزار می‌کردیم، برخوردی فعال و مسئله حل‌کن داشت.»
 
در گزارش دیگری از زندان گوهردشت کرج در مورد مقاومت سرسختانه‌ی احمد رئوف بشری‌دوست برای جلوگیری از انتقال به سلول خائنان آمده است:


«یک ‌بار در سال ۱۳۶۳، پاسدار محمود، سرشیفت پاسداران می‌خواست مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست را به اتاقی که خائنان و توابین بودند انتقال دهد اما احمد آن‌چنان مقاومتی کرد که از انتقالش پشیمان شدند. احمد خوش قریحه بود و ذوق شاعری داشت. در زندان ترانه سرودهایی به‌زبان گیلکی تنظیم کرده و برایمان می‌خواند. ترجمه‌ی یکی از ترانه‌ها این بود:
«یک ‌بار در سال ۱۳۶۳، پاسدار محمود، سرشیفت پاسداران می‌خواست مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست را به اتاقی که خائنان و توابین بودند انتقال دهد اما احمد آن‌چنان مقاومتی کرد که از انتقالش پشیمان شدند. احمد خوش قریحه بود و ذوق شاعری داشت. در زندان ترانه سرودهایی به‌زبان گیلکی تنظیم کرده و برایمان می‌خواند. ترجمه‌ی یکی از ترانه‌ها این بود:
خط ۵۹: خط ۵۷:
نباید نشست، نباید نشست  
نباید نشست، نباید نشست  


باید با خون عهد و پیمان بست.»
باید با خون عهد و پیمان بست.»[[پرونده:احمد رئوف1.JPG|جایگزین=احمد رئوف بشری دوست|بندانگشتی|احمد رئوف بشری دوست|325x325px]]مادر احمد رئوف بشری‌دوست در تابستان ۱۳۶۳، در اثر بیماری سرطان در گذشت. احمد در نامه‌یی از زندان نوشته بود: «از دست‌دادن مادر که یار سخت‌ترین سال‌هایم بود، در زندان بر من بسی گران آمد.»
 
مادر احمد رئوف بشری‌دوست در تابستان ۱۳۶۳، در اثر بیماری سرطان در گذشت. احمد در نامه‌یی از زندان نوشته بود: «از دست‌دادن مادر که یار سخت‌ترین سال‌هایم بود، در زندان بر من بسی گران آمد.»


احمد رئوف بشری‌دوست در ماه رمضان سال ۱۳۶۴، به همراه دیگر مجاهدان در اعتراض به تقسیم غذا توسط توابین، دست به اعتصاب غذا زد. پاسداران به داخل بند ریخته و افراد را تک به تک شناسایی کرده و به بیرون بند بردند؛ و آن‌ها را پس از ضرب و شتم و شکنجه‌های فراوان به انفرادی فرستادند. یکی از بستگان احمد رئوف گفته است که «پس از مدت‌ها به من ملاقات کوتاهی دادند. احمد که آثار ضرب و شتم و شکنجه‌ها از ظاهرش پیدا بود، خیلی سریع ماجرا را برایم شرح داد و گفت که در ماه رمضان با دهان روزه چ‌طور به جانشان افتادند. احمد از من خواست خبر این اعتصاب قهرمانانه را به سازمان مجاهدین برسانم.»
احمد رئوف بشری‌دوست در ماه رمضان سال ۱۳۶۴، به همراه دیگر مجاهدان در اعتراض به تقسیم غذا توسط توابین، دست به اعتصاب غذا زد. پاسداران به داخل بند ریخته و افراد را تک به تک شناسایی کرده و به بیرون بند بردند؛ و آن‌ها را پس از ضرب و شتم و شکنجه‌های فراوان به انفرادی فرستادند. یکی از بستگان احمد رئوف گفته است که «پس از مدت‌ها به من ملاقات کوتاهی دادند. احمد که آثار ضرب و شتم و شکنجه‌ها از ظاهرش پیدا بود، خیلی سریع ماجرا را برایم شرح داد و گفت که در ماه رمضان با دهان روزه چ‌طور به جانشان افتادند. احمد از من خواست خبر این اعتصاب قهرمانانه را به سازمان مجاهدین برسانم.»
خط ۶۹: خط ۶۵:
«در این سالها شما من را مثل بچه تر و خشک کرده‌اید و بزرگ شده‌ام. امیدوارم قدرش را بدانم و هر چه سریع‌تر به سازمان بپیوندم.»
«در این سالها شما من را مثل بچه تر و خشک کرده‌اید و بزرگ شده‌ام. امیدوارم قدرش را بدانم و هر چه سریع‌تر به سازمان بپیوندم.»


معصومه رئوف بشری‌دوست خواهر مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست می‌گوید:
احمد رئوف بشری دوست پس از ۵ سال در زمستان ۱۳۶۶ از زندان آزاد شد. او به سرعت به دنبال وصل مجدد به سازمان مجاهدین خلق و پیوستن به  ارتش آزادی‌بخش ملی ایران بود.


«احمد در زمستان ۱۳۶۶، پس از گذراندن بیش از ۵ سال در سیاه‌چال‌های حکومت جمهوری اسلامی، آزاد شد. اما آزادی بدون وصل به سازمان مجاهدین برای او معنا و مفهومی نداشت. احمد در اسفند ۱۳۶۶، در نامه‌ای نوشته بودکه اگر بخواهم از آن چه در این سال‌ها بر من گذشته برایت بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. پس شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر. در نامه‌ی دیگری هم نوشته بود که هرلحظه به خودم می‌گویم من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟ جای من این‌جا نیست! احمد قبل از حرکت برای خروج از کشور به سراغ یکی از زندانیان آزاد شده می‌رود و از او می‌خواهد که با هم به ارتش آزادی بپیوندند. با آن‌که دوستش گفته بود عجله نکن فرصت داریم اما احمد بی‌صبرانه به سوی ارتش آزادی پر می‌کشد… قرار شد نرسیدن احمد به ارتش آزادی را به خانواده‌ام اطلاع بدهم. به‌پدرم زنگ زدم و سراغ احمد را گرفتم. با تعجب گفت: مگر پیش تو نیست؟ از همه‌ی ما خداحافظی کرد که بیاید پیش تو! اگر پیش تو نیست پس؟!
معصومه رئوف بشری‌دوست خواهر مجاهد شهید احمد رئوف بشری‌دوست در این رابطه در گزارشی نوشته است:<blockquote>«اسفند ۶۶ پس از سالها نامه‌يي از احمد دريافت كردم. ‌سراسر نامه شور وعشق به سازمان و آرزوي وصل دوباره بود.   پيش ا ز آن   همبندي هايش از مقاومت و روحيه بالايش برايم قصه ها گفته بودند .  اما من بهتر از همه مي شناختمش .  تا مغز استخوان عاشق برادر مسعود بود .  فقط همين .  يك پرستوي عاشق .  مي گفت ما چه نسل خوش شانسي هستيم .  در دوراني زندگي مي كنيم كه مي توانيم در ركاب برادر مسعود بجنگيم . احمد در اولين نامه‌اش   نوشته بود :‌ اگر بخواهم  از آنچه در اين سالها بر من گذشته برايت بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شود.  پس شرح اين هجران و اين خون جگر ـ  اين زمان بگذار تا وقت دگر»</blockquote>او همچنین در نامه‌ی دیگری به خواهرش معصومه رئوف بشری دوست می‌نویسد:<blockquote>«هر لحظه به خودم مي‌گويم من اينجا چكار مي‌كنم؟ جاي من اينجا نيست!» </blockquote>احمد رئوف بشری دوست به رغم شرایط امنیتی که پس از آزادی از زندان با آن مواجه بود، برای پیوستن به سازمان مجاهدین خلق دست به اقداماتی می‌زند.


پدرم حدسش درست بود. بعد از آن راه افتاد زندان به زندان به جستجوی احمد. اما هر چه گشتند کمتر یافتند. نه‌نامی، نه نشانی، نه سنگی بر مزاری! بعدها روشن شد که احمد در جریان قتل‌عام زندانیان مجاهد در مرداد ۱۳۶۷، به‌شهادت رسیده بود. سال۱۳۷۰، مزدوران وزارت اطلاعات به پدرم گفتند او را در زندان ارومیه اعدام کرده‌ایم و حتی از گفتن محل دفن او به‌خانواده‌اش دریغ کردند. همان‌گونه که خود در ترانه‌هایش سروده بود:
در گزارشی به نقل از یکی از نزدیکان وی گفته شده است:


«نگاه کن چه فروتنانه برخاک می‌گسترد
«احمد عجله داشت. بي قرار بود. گويي بيرون زندان هم برايش زندان بود. ‌نمي‌توانست دوري از سازمان را تحمل كند. در مقابل توصيه‌هاي ما كه كمي صبر كن ببينيم چه مي‌شود‌، لبخندي مي‌زد و سكوت مي‌كرد و مرتب در فكر رفتن بود»


آن‌که نهال نازک دستانش
به گفته‌ی نزدیکان احمد رئوف، وی  برای پیوستن به سازمان مجاهدین خلق به سراغ یکی دیگر از زندانیان آزاد شده می‌رود و از وی می‌خواهد تا با هم به ارتش آزادی‌بخش پیوندند اما وی در پاسخ از احمد می‌خواهد که عجله نکند. با این همه وی قانع نمی‌شود و به تنهایی در بهار ۱۳۶۷ در حالی که در تور امنیتی وزارت اطلاعات بود، به قصد پیوستن به ارتش آزادی بخش از رشت خارج می شود. در مورد تاریخ دقیق نحوه دستگیری وی اطلاعاتی در دسترس نیست. خواهر وی معصورمه رئوف بشری دوست که پیش از این در ارتش آزادی‌بخش بود، تصمیم می‌گیرد در تماسی نرسیدن احمد را به خانواده‌اش اطلاع دهد. او در گزارشی در این رابطه می‌گوید:<blockquote>« قرار شد  نرسيدن احمد به ارتش آزادي را به خانواده‌ام اطلاع بدهم. ‌به پدرم  زنگ زدم و سراغ احمد را گرفتم. ‌با تعجب گفت: مگر پيش تو نيست؟ از همه ما خداحافظي كرد كه بيايد پيش تو! اگر پيش تو نيست پس؟!  پدر حدسش درست بود. ‌بعد از آن راه افتاد زندان به زندان به جستجوي احمد. ‌اما هر چه گشتند كمتر يافتند. نه نامي ،نه نشاني، نه گوري… احمد ستاره‌يي در كهكشان ۳۰ هزار مجاهد سربه‌دار شده بود… بعدها روشن شد که احمد در جریان قتل‌عام زندانیان مجاهد در مرداد ۱۳۶۷، به‌شهادت رسیده بود. سال۱۳۷۰، مزدوران وزارت اطلاعات به پدرم گفتند او را در زندان ارومیه اعدام کرده‌ایم و حتی از گفتن محل دفن او به‌خانواده‌اش دریغ کردند. آري احمد دلير همانگونه كه خود در ترانه‌هايش سروده بود، پس از آزادي دمي ننشست، برخاست و بر عهد و پيماني كه براي پيوستن به ارتش آزادي بسته بود وفا كرد،‌ تا آفتاب فردا از عزم و رزم مجاهدان طلوع كند.<ref>نشریه مجاهد شماره ۷۷۰ - سه‌شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۴</ref></blockquote>[[پرونده:جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی.JPG|جایگزین=جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی|بندانگشتی|جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی|263x263px]]
== کتاب شازده کوچولو در سرزمین ملاها ==
شازده کوچولو در سرزمین ملاها عنوان داستان مصوری است که بر اساس زندگی مجاهد شهید احمد رئوف بشری دوست نوشته شده است. این کتاب به زبان‌های فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی و فارسی وجود دارد و در دست ترجمه به زبان نروژی است:


از عشق خداست
برخی اطلاعات مورد این کتاب چنین است:


و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است…
قلعه‌یی عظیم که طلسم دروازه‌اش
کلام کوچک دوستی است.»<ref>نشریه مجاهد شماره ۷۷۰ - سه‌شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۴</ref>
[[پرونده:جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی.JPG|جایگزین=جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی|بندانگشتی|جلد کتاب شازده کوچولو، فارسی|263x263px]]
منبع (سیمای آزادی – ۱۰ آذر ۱۳۸۸) و (نشریه مجاهد شماره ۷۷۰، سه‌شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۴)
== معرفی کتاب شازده کوچولو در سرزمین ملاها ==
مقدمه: لیندا چاوز ـ اینگرید بتانکور
مقدمه: لیندا چاوز ـ اینگرید بتانکور


خط ۱۰۲: خط ۸۷:
نقاشی‌ها: بونگا، داوید فرناندو
نقاشی‌ها: بونگا، داوید فرناندو


شازده کوچولو در سرزمین ملاها عنوان داستان مصوری است که بر اساس زندگی مجاهد شهید احمد رئوف بشری دوست نوشته شده است. این کتاب به زبان‌های فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی و فارسی منتشر شده و در دست ترجمه به زبان نروژی است. ناشر فرانسوی در معرفی کتاب نوشته است:
این کتاب را به زبان‌ فارسی می‌توان در لینک زیر مشاهده کرد:
* [https://drive.google.com/file/d/1MbBKhed15OGehWCJRDdvAARRiuTgKPpx/view کتاب شازده کوچولو به زبان فارسی]
 
ناشر فرانسوی در معرفی کتاب نوشته است:
[[پرونده:جلد کتاب انگلیسی.JPG|جایگزین=جلد کتاب شازده کوچولو، انگلیسی|بندانگشتی|267x267px|جلد کتاب شازده کوچولو، انگلیسی]]
[[پرونده:جلد کتاب انگلیسی.JPG|جایگزین=جلد کتاب شازده کوچولو، انگلیسی|بندانگشتی|267x267px|جلد کتاب شازده کوچولو، انگلیسی]]
«احمد جوان بود و شجاع و بی باک، با قلبی آکنده از آرمان‌های آزادی‌خواهانه، عدالت طلبانه و برابری جویانه. او سرشار از این امید که روزی این آرمان‌ها در کشورش و برای مردم آن تحقق یابد، در برابر خشونت رژیم خودکامه‌ی ملایان ایستاد و با به خطر انداختن جان خود وارد یک مبارزه‌ی طولانی و دشوار شد که سرانجام به زندان و حبس و… راه برد. مانند او بی‌شمار انسان‌های مقاوم از هر سن و در هر شرایط اجتماعی، در برابر استبداد مطلق رژیم خمینی ایستادند و در عنفوان جوانی، با ظلمت و رنج و درد زندان رو در رو شدند. ۳۰ هزار تن از آنان در سال ۱۳۶۷، در جریان یک قتل‌عام سازماندهی شده از سوی حکومت ایران، جان خود را از دست دادند. اکثر آنان کمتر از ۳۰ سال داشته و بسیاری نیز از سنین ۱۳ یا ۱۴ سالگی در زندان به سر می‌بردند. اثر حاضر به آنان تقدیم می‌شود. باشد که سرگذشت این گل سرخ‌های بی‌شمار مقاومت مردم ایران به فراموشی سپرده نشود.»
«احمد جوان بود و شجاع و بی باک، با قلبی آکنده از آرمان‌های آزادی‌خواهانه، عدالت طلبانه و برابری جویانه. او سرشار از این امید که روزی این آرمان‌ها در کشورش و برای مردم آن تحقق یابد، در برابر خشونت رژیم خودکامه‌ی ملایان ایستاد و با به خطر انداختن جان خود وارد یک مبارزه‌ی طولانی و دشوار شد که سرانجام به زندان و حبس و… راه برد. مانند او بی‌شمار انسان‌های مقاوم از هر سن و در هر شرایط اجتماعی، در برابر استبداد مطلق رژیم خمینی ایستادند و در عنفوان جوانی، با ظلمت و رنج و درد زندان رو در رو شدند. ۳۰ هزار تن از آنان در سال ۱۳۶۷، در جریان یک قتل‌عام سازماندهی شده از سوی حکومت ایران، جان خود را از دست دادند. اکثر آنان کمتر از ۳۰ سال داشته و بسیاری نیز از سنین ۱۳ یا ۱۴ سالگی در زندان به سر می‌بردند. اثر حاضر به آنان تقدیم می‌شود. باشد که سرگذشت این گل سرخ‌های بی‌شمار مقاومت مردم ایران به فراموشی سپرده نشود.»
خط ۱۲۳: خط ۱۱۱:


=== انعکاس کتاب شازده کوچولو در رسانه‌های خارجی ===
=== انعکاس کتاب شازده کوچولو در رسانه‌های خارجی ===
هفته‌نامه‌های لاگازت والدوآز، اکورژیونال در ۲۳ ژانویه ۲۰۱۹، و همچنین کوته والدوآز به‌تاریخ ۳۱ ژانویه این مطلب را درج کردند.
هفته‌نامه‌های لاگازت والدوآز، اکورژیونال در ۲۳ ژانویه ۲۰۱۹، و همچنین کوته والدوآز به‌تاریخ ۳۱ ژانویه مقاله ای در مورد کتاب شازده کوچولو در سرزمین ملاها منتشر کردند. این هفته نامه نوشت:<blockquote>«او از طریق یک داستان مصور، برادرش را زنده می‌کند. معصومه رئوف بشری‌دوست یک کتاب داستان مصور با عنوان شازده کوچولو در سرزمین ملاها را در گرامی‌داشت خاطره‌ی برادرش که در سال ۱۳۶۷، به قتل رسید؛ منتشر کرد. داستان او هم گرامی‌داشت خاطره‌ی برادرش احمد است که در ۲۳ سالگی در جریان قتل‌عام گسترده‌ای که در سال ۱۳۶۷، در ایران اتفاق افتاد، کشته شد و هم یک شهادت تاریخی درباره‌ی این نسل‌کشی که هم‌چنان مجازات ناشده باقی مانده است و هم یک فراخوان برای عدالت. داستان مصور شازده کوچولو در سرزمین ملاها، همان‌طور که اینگرید بتانکور، گروگان سابق فارک در کلمبیا در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است یک قصه برای کودکان نیست. با انتشار این داستان مصور در ماه گذشته، معصومه رئوف بشری‌دوست، از طریق شهادت‌هایی که گردآوری کرده، زندگی برادرش را که در آن قتل‌عام بزرگ کشته شد، ردیابی می‌کند. ۳۰ سال پیش جمهوری اسلامی ایران بیش از ۳۰ هزار زندانی و مخالف سیاسی را که اکثر آن‌ها از اعضای مجاهدین خلق ایران بودند اعدام کرد.»</blockquote><blockquote>«بعد از یک محاکمه‌ی شتاب‌زده و محکوم شدن به ۲۰ سال زندان بدون هیچ دلیل و مدرکی، معصومه رئوف بشری‌دوست موفق شد پس از ۸ ماه از زندان فرار کند و به یک مقر مقاومت در کردستان بپیوندد. احمد سرگذشتی مانند خواهرش نداشت که اکنون عضو جامعه‌ی ایرانیان و مقاومت ایران است. نویسنده با برانگیختگی می‌گوید:</blockquote><blockquote>«خیلی طول کشید تا بتوانم شهادت‌های هم‌سلولی‌های احمد را راجع ‌به دورانی که در زندان بود، گردآوری کنم. من به تدریج این اطلاعات را مانند قطعات یک پازل کنار هم گذاشتم تا این داستان را تکمیل کنم.»</blockquote><blockquote>او با دوست هنرمندش سامر هارمن روی این کتاب داستان مصور کار کرده است. او توضیح می‌دهد:</blockquote><blockquote>«نمی‌خواستم که داستان برادرم فراموش شود. یک متن بدون تصویر نمی‌توانست این‌طور تأثیرگذار باشد. در این داستان، این خود احمد است که زندگی‌اش را تعریف می‌کند.»</blockquote><blockquote>یک شهادت تکان‌دهنده، شازده کوچولو در سرزمین ملاها، نوشته‌ی معصومه رئوف بشری‌دوست و سامر هارمن. منتشر شده توسط انتشارات انجمن نویسندگان.»</blockquote>
 
او از طریق یک داستان مصور، برادرش را زنده می‌کند.
 
معصومه رئوف بشری‌دوست یک کتاب داستان مصور با عنوان شازده کوچولو در سرزمین ملاها را در گرامی‌داشت خاطره‌ی برادرش که در سال ۱۳۶۷، به قتل رسید؛ منتشر کرد. داستان او هم گرامی‌داشت خاطره‌ی برادرش احمد است که در ۲۳ سالگی در جریان قتل‌عام گسترده‌ای که در سال ۱۳۶۷، در ایران اتفاق افتاد، کشته شد و هم یک شهادت تاریخی درباره‌ی این نسل‌کشی که هم‌چنان مجازات ناشده باقی مانده است و هم یک فراخوان برای عدالت. داستان مصور شازده کوچولو در سرزمین ملاها، همان‌طور که اینگرید بتانکور، گروگان سابق فارک در کلمبیا در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است یک قصه برای کودکان نیست. با انتشار این داستان مصور در ماه گذشته، معصومه رئوف بشری‌دوست، از طریق شهادت‌هایی که گردآوری کرده، زندگی برادرش را که در آن قتل‌عام بزرگ کشته شد، ردیابی می‌کند. ۳۰ سال پیش جمهوری اسلامی ایران بیش از ۳۰ هزار زندانی و مخالف سیاسی را که اکثر آن‌ها از اعضای مجاهدین خلق ایران بودند اعدام کرد.
 
=== محاکمه‌ی سریع ===
بعد از یک محاکمه‌ی شتاب‌زده و محکوم شدن به ۲۰ سال زندان بدون هیچ دلیل و مدرکی، معصومه رئوف بشری‌دوست موفق شد پس از ۸ ماه از زندان فرار کند و به یک مقر مقاومت در کردستان بپیوندد. احمد سرگذشتی مانند خواهرش نداشت که اکنون عضو جامعه‌ی ایرانیان و مقاومت ایران است. نویسنده با برانگیختگی می‌گوید:
 
«خیلی طول کشید تا بتوانم شهادت‌های هم‌سلولی‌های احمد را راجع ‌به دورانی که در زندان بود، گردآوری کنم. من به تدریج این اطلاعات را مانند قطعات یک پازل کنار هم گذاشتم تا این داستان را تکمیل کنم.»  
 
او با دوست هنرمندش سامر هارمن روی این کتاب داستان مصور کار کرده است. او توضیح می‌دهد:
 
«نمی‌خواستم که داستان برادرم فراموش شود. یک متن بدون تصویر نمی‌توانست این‌طور تأثیرگذار باشد. در این داستان، این خود احمد است که زندگی‌اش را تعریف می‌کند.»
 
یک شهادت تکان‌دهنده، شازده کوچولو در سرزمین ملاها، نوشته‌ی معصومه رئوف بشری‌دوست و سامر هارمن. منتشر شده توسط انتشارات انجمن نویسندگان.


=== وبلاگ نقد ادبی، کریستی فو  ===
=== وبلاگ نقد ادبی، کریستی فو  ===

منوی ناوبری