بورژوازی

بورژوازی (به فرانسوی: Bourgeoisie) اصطلاحی تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که معنای آن در دورههای مختلف دگرگون شده است. این واژه در اروپای قرون وسطی ابتدا به ساکنان آزاد شهرها، بهویژه بازرگانان، صنعتگران و صاحبان حرفهها اطلاق میشد که نه در زمرهٔ اشراف فئودال بودند و نه در شمار رعایای وابسته به زمین. با گسترش تجارت، شهرنشینی و سپس سرمایهداری، بخشی از این گروه به صاحبان سرمایه، بنگاههای تجاری و ابزار تولید تبدیل شدند. از سدهٔ نوزدهم و بهویژه در نظریهٔ کارل مارکس و فریدریش انگلس، «بورژوازی» معنای مشخصتری یافت و به طبقهای اطلاق شد که مالک وسایل عمدهٔ تولید است و نیروی کار مزدی را به استخدام درمیآورد.[۱]
مفهوم بورژوازی در تاریخ اندیشهٔ سیاسی و اجتماعی اهمیت ویژهای دارد، زیرا ظهور این طبقه با تحولاتی مانند افول مناسبات فئودالی، توسعهٔ بازار، انقلاب صنعتی، شکلگیری دولت مدرن و گسترش برخی آزادیهای مدنی و اقتصادی پیوند خورده است. با این حال، «بورژوازی» مترادف سادهٔ «ثروتمندان» یا «طبقهٔ متوسط» نیست. معنای آن به چارچوب نظری و دورهٔ تاریخی بستگی دارد. در نظریهٔ مارکسیستی، جایگاه افراد در مناسبات تولید و مالکیت سرمایه اهمیت اصلی دارد؛ در حالی که در کاربردهای عمومیتر جامعهشناختی، منزلت اجتماعی، درآمد، تحصیلات، سبک زندگی و حرفه نیز ممکن است در تعریف گروههای بورژوایی دخالت داده شوند.
ریشهشناسی واژه
واژهٔ فرانسوی bourgeois از bourg گرفته شده است. Bourg در اروپای قرون وسطی به شهر یا آبادی دارای استحکامات و امتیازات شهری اطلاق میشد. در نتیجه bourgeois در معنای نخستین، «شهرنشین» یا فرد متعلق به یک bourg بود.
در جامعهٔ فئودالی اروپا، ساختار اجتماعی عمدتاً حول اشراف زمیندار، روحانیان و دهقانان شکل گرفته بود. اما توسعهٔ شهرها به پیدایش گروههایی انجامید که جایگاهشان را نمیشد بهطور کامل در این تقسیمبندی جای داد.
بازرگانان، پیشهوران، صرافان، صاحبان کارگاهها و دیگر ساکنان آزاد شهرها بهتدریج گروه اجتماعی متمایزی تشکیل دادند.
بنابراین بورژوازی در آغاز لزوماً به معنای «سرمایهدار» نبود.
بورژوازی در جامعهٔ فئودالی
اقتصاد اروپای قرون وسطی عمدتاً بر کشاورزی و مالکیت زمین استوار بود. قدرت سیاسی و اقتصادی اشراف نیز تا اندازهٔ زیادی از مالکیت زمین ناشی میشد.
از حدود سدههای یازدهم و دوازدهم میلادی، احیای تجارت و رشد شهرهای اروپایی به گسترش گروههای جدید اجتماعی انجامید.
بازرگانان و صنعتگران شهری به ثروت و استقلال بیشتری دست یافتند. در بسیاری از شهرها آنان برای کسب امتیازاتی مانند حق تشکیل انجمنهای صنفی، ادارهٔ محلی، تجارت آزادتر و رهایی از برخی تعهدات فئودالی مبارزه کردند.
شهر به این ترتیب به یکی از مراکز تاریخی رشد بورژوازی تبدیل شد.
اصناف و بورژوازی شهری
اصناف از نهادهای مهم اقتصادی شهرهای قرون وسطی بودند.
صنعتگران و بازرگانان برای تنظیم تولید، قیمت، آموزش شاگردان و دفاع از منافع حرفهای خود انجمنهای صنفی تشکیل میدادند.
استادکاران صاحب کارگاه در برخی شهرها بخشی از طبقهٔ برخوردار شهری محسوب میشدند.
اما بورژوازی بعدی سرمایهداری را نباید با استادکاران صنفی قرون وسطی یکسان دانست.
گسترش تولید کارخانهای و سرمایهداری صنعتی در نهایت بسیاری از ساختارهای صنفی سنتی را تضعیف کرد.[۲]
گسترش تجارت
از اواخر قرون وسطی و آغاز دوران جدید، تجارت دوربرد گسترش یافت.
شهرهایی مانند ونیز، جنوا، آمستردام، آنتورپ و بعدها لندن به مراکز مهم تجارت و امور مالی تبدیل شدند.
شرکتهای تجاری، بانکها، بیمه، اعتبار و بازارهای مالی توسعه یافتند.
در چنین شرایطی گروههایی از تاجران، بانکداران و سرمایهگذاران توانستند ثروتهایی ایجاد کنند که دیگر مستقیماً به مالکیت فئودالی زمین وابسته نبود.
این تحول یکی از زمینههای تاریخی شکلگیری بورژوازی جدید بود.
بورژوازی تجاری
«بورژوازی تجاری» یا سرمایهداری تجاری به گروههایی از بازرگانان بزرگ گفته میشود که سرمایهٔ خود را عمدتاً از تجارت، حملونقل، اعتبار و مبادله به دست میآوردند.
پیش از انقلاب صنعتی، این گروه در بسیاری از کشورهای اروپایی یکی از قدرتمندترین بخشهای طبقات شهری بود.
گسترش تجارت دریایی اروپا، استعمار و ایجاد شبکههای تجارت جهانی نیز فرصتهای تازهای برای انباشت سرمایه فراهم کرد.
بخشی از ثروت بورژوازی تجاری اروپا با نظام استعماری، تجارت برده و بهرهبرداری از مستعمرات پیوند داشت.
بنابراین تاریخ صعود بورژوازی اروپایی را نمیتوان جدا از تاریخ گسترش جهانی سرمایهداری و استعمار بررسی کرد.
بورژوازی و انقلاب صنعتی
انقلاب صنعتی از اواخر سدهٔ هجدهم یکی از مهمترین مراحل تحول بورژوازی بود.
کارخانه، ماشین بخار، تولید انبوه و تقسیم کار صنعتی ساختار اقتصادی اروپا را دگرگون کردند.
مالکیت کارخانهها، ماشینآلات و سرمایهٔ مورد نیاز تولید به منبع تازهای از قدرت اقتصادی تبدیل شد.
در کنار سرمایهداران تجاری، طبقهای از صاحبان کارخانهها و سرمایهداران صنعتی شکل گرفت که میتوان آن را «بورژوازی صنعتی» نامید.
در همان زمان جمعیت بزرگی از افرادی که مالک وسایل تولید نبودند برای تأمین زندگی به فروش نیروی کار خود وابسته شدند.
این طبقه در نظریهٔ مارکسیستی پرولتاریا نامیده شد.[۲]
بورژوازی و اشراف
بورژوازی و اشراف در آغاز دو گروه اجتماعی متمایز بودند.
اشراف قدرت خود را عمدتاً از مالکیت زمین، امتیازات موروثی و جایگاه سیاسی به دست میآوردند؛ در حالی که ثروت بورژوازی بیشتر از تجارت، حرفه، صنعت و سرمایه ناشی میشد.
اما مرز میان این دو گروه همیشه ثابت نبود.
بورژواهای ثروتمند گاه زمین میخریدند، با خانوادههای اشرافی ازدواج میکردند یا عنوان اشرافی به دست میآوردند. از سوی دیگر برخی اشراف نیز در تجارت، بانکداری و فعالیتهای سرمایهداری سرمایهگذاری میکردند.
از این رو پژوهشهای تاریخی دربارهٔ انقلاب فرانسه نشان دادهاند که تقابل «اشراف» و «بورژوازی» در آستانهٔ ۱۷۸۹ پیچیدهتر از یک دوگانگی کاملاً بسته بوده است.[۳]
بورژوازی و انقلابهای سیاسی
ظهور بورژوازی با مجموعهای از انقلابها و تحولات سیاسی اروپا همراه شد.
انقلاب انگلستان در سدهٔ هفدهم، انقلاب آمریکا، انقلاب فرانسه و انقلابهای اروپایی سدهٔ نوزدهم در سنتهای مختلف تاریخنگاری با رشد نیروهای اجتماعی و اقتصادی جدید مرتبط دانسته شدهاند.
مفهوم «انقلاب بورژوایی» بهویژه در تاریخنگاری مارکسیستی برای توصیف انقلابهایی به کار رفت که مناسبات سیاسی و حقوقی فئودالی را تضعیف و زمینهٔ توسعهٔ سرمایهداری را فراهم کردند.
با این حال، این تعبیر در تاریخنگاری معاصر محل بحث است و پژوهشگران دربارهٔ ترکیب اجتماعی نیروهای انقلابی و میزان نقش بورژوازی اختلاف نظر دارند.[۴]
بورژوازی و انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ جایگاهی مهم در تاریخ مفهوم بورژوازی دارد.
جامعهٔ فرانسه پیش از انقلاب از نظر حقوقی به طبقات یا «مراتب» مختلف تقسیم شده بود. اشراف و روحانیان از امتیازاتی برخوردار بودند که بخش بزرگی از «طبقهٔ سوم» از آنها محروم بود.
بورژوازی شهری بخشی از طبقهٔ سوم را تشکیل میداد.
حقوقدانان، بازرگانان، صاحبان حرفهها، کارمندان و مالکان شهری در تحولات انقلاب نقش داشتند.
انقلاب امتیازات حقوقی فئودالی را لغو کرد و مفاهیمی چون برابری در برابر قانون، حقوق شهروندی و مالکیت را تقویت کرد.
به همین دلیل بسیاری از تاریخنگاران مارکسیست انقلاب فرانسه را نمونهٔ کلاسیک «انقلاب بورژوایی» میدانستند.
با این حال پژوهشهای متأخر نشان دادهاند که نیروهای اجتماعی انقلاب متنوعتر بودند و مفهوم «بورژوازی» برای توضیح همهٔ آنها کافی نیست.[۴]
بورژوازی و لیبرالیسم
رشد تاریخی بورژوازی با پیدایش لیبرالیسم نیز ارتباط داشت.
آزادی قرارداد، مالکیت خصوصی، آزادی تجارت، حکومت قانون و محدودکردن امتیازات موروثی از خواستههایی بودند که با منافع بخشهایی از طبقات شهری و تجاری همخوانی داشتند.
اما بورژوازی و لیبرالیسم مترادف نیستند.
افراد و گروههای بورژوایی در دورههای مختلف از نظامهای سیاسی متفاوتی، از لیبرالیسم پارلمانی تا حکومتهای محافظهکار و اقتدارگرا، حمایت کردهاند.
بنابراین رفتار سیاسی بورژوازی را باید در شرایط تاریخی مشخص بررسی کرد.
بورژوازی در اندیشهٔ مارکس
مفهوم بورژوازی جایگاهی محوری در آثار کارل مارکس و فریدریش انگلس دارد.
در مقدمهای که انگلس برای ترجمهٔ انگلیسی ۱۸۸۸ مانیفست حزب کمونیست افزود، بورژوازی بهطور مشخص طبقهٔ سرمایهداران مدرن تعریف شد که مالک وسایل تولید اجتماعیاند و کار مزدی را به استخدام درمیآورند.[۱]
در این تعریف، میزان درآمد به تنهایی تعیینکنندهٔ بورژوا بودن نیست.
آنچه اهمیت دارد رابطهٔ فرد یا گروه با وسایل تولید است.
مالک کارخانهای که سرمایه در اختیار دارد و کارگران مزدی استخدام میکند در این معنای مارکسیستی بورژواست.
کارمندی که درآمد بالایی دارد اما برای تأمین زندگی نیروی کار خود را میفروشد الزاماً در همان معنای دقیق، بورژوا محسوب نمیشود.
بورژوازی و پرولتاریا
مارکس و انگلس جامعهٔ سرمایهداری مدرن را دارای تضادی بنیادی میان بورژوازی و پرولتاریا میدانستند.
بورژوازی مالک سرمایه و وسایل تولید است.
پرولتاریا مالک وسایل عمدهٔ تولید نیست و برای زندگی نیروی کار خود را در بازار میفروشد.
از دید مارکس، رابطهٔ این دو طبقه بر مبادلهٔ کار مزدی استوار است اما در فرایند تولید، کارگر ارزشی بیش از دستمزدی که دریافت میکند ایجاد میکند.
تفاوت میان ارزش تولیدشده و هزینهٔ بازتولید نیروی کار در نظریهٔ مارکس با مفهوم ارزش اضافی توضیح داده میشود.
از این منظر، سود سرمایهدار با ساختار روابط تولید سرمایهداری ارتباط دارد.
نقش انقلابی بورژوازی در نظریهٔ مارکس
مارکس و انگلس، با وجود نقد بنیادی بورژوازی، نقش تاریخی آن را صرفاً منفی ارزیابی نکردند.
در مانیفست حزب کمونیست آنان بورژوازی را نیرویی دانستند که مناسبات کهن فئودالی را متزلزل کرد، بازار جهانی را گسترش داد، تولید را دگرگون ساخت و نیروهای مولد را با سرعتی بیسابقه توسعه داد.[۱]
از این منظر، بورژوازی در مرحلهای از تاریخ نقشی انقلابی داشت.
این طبقه ساختارهای موروثی فئودالی را درهم شکست و روابط اجتماعی را بیش از پیش بر مبنای بازار، قرارداد و پول سازمان داد.
اما مارکس معتقد بود همین نظام تضاد تازهای میان سرمایه و کار ایجاد میکند.
بازار جهانی
یکی از جنبههای مهم تحلیل مارکس و انگلس ارتباط بورژوازی با تشکیل بازار جهانی است.
سرمایه برای یافتن مواد اولیه، نیروی کار، بازار فروش و فرصتهای سرمایهگذاری از مرزهای محلی عبور میکند.
تولید و مصرف بهتدریج ماهیتی بینالمللی پیدا میکنند.
از این دیدگاه، جهانیشدن اقتصاد صرفاً پدیدهای متعلق به اواخر سدهٔ بیستم نیست و ریشههای آن در گسترش تاریخی سرمایهداری قرار دارد.
مارکس و انگلس در ۱۸۴۸ گسترش بازار جهانی و وابستگی متقابل ملتها را از پیامدهای رشد بورژوازی توصیف کردند.[۱]
بورژوازی و مالکیت خصوصی
در نظریهٔ مارکسیستی، مالکیت خصوصی سرمایهدارانه از عناصر تعیینکنندهٔ قدرت بورژوازی است.
منظور از این مالکیت صرفاً خانه، لباس یا وسایل شخصی نیست، بلکه مالکیت وسایلی است که از طریق آنها تولید اجتماعی سازمان مییابد؛ مانند کارخانه، سرمایهٔ بزرگ، ماشینآلات و بنگاه اقتصادی.
مارکس میان دارایی شخصی مورد استفادهٔ فرد و مالکیت سرمایهای که در فرایند تولید و استخدام نیروی کار به کار میرود تمایز قائل بود.[۵]
بورژوازی و دولت
رابطهٔ بورژوازی و دولت یکی از موضوعات مهم نظریهٔ سیاسی مارکسیستی است.
در مانیفست حزب کمونیست، مارکس و انگلس دولت مدرن را در ارتباط نزدیک با منافع مشترک بورژوازی تحلیل کردند.[۱]
این دیدگاه بعدها در سنت مارکسیستی پیچیدهتر شد.
برخی نظریهپردازان دولت را مستقیماً ابزار طبقهٔ سرمایهدار میدانستند، در حالی که گروهی دیگر برای دولت نوعی «استقلال نسبی» قائل شدند.
دولت مدرن میتواند مقرراتی برخلاف منافع کوتاهمدت برخی سرمایهداران وضع کند، مالیات بگیرد یا خدمات رفاهی ایجاد کند، اما منتقدان مارکسیست همچنان دربارهٔ تأثیر ساختاری مالکیت سرمایه بر قدرت سیاسی بحث میکنند.
بورژوازی بزرگ
اصطلاح «بورژوازی بزرگ» به بخش ثروتمند و قدرتمند طبقهٔ سرمایهدار اطلاق میشود.
صاحبان شرکتهای بزرگ، سرمایهداران صنعتی و مالی و گروههایی که منابع اقتصادی گسترده در اختیار دارند میتوانند در این دسته قرار گیرند.
قدرت این گروه تنها از ثروت شخصی ناشی نمیشود.
مالکیت و کنترل بنگاههای بزرگ میتواند بر سرمایهگذاری، اشتغال، رسانه، فناوری و تصمیمهای اقتصادی اثر بگذارد.
در اقتصاد جهانی معاصر، شرکتهای چندملیتی و مؤسسات بزرگ مالی شکلهای جدیدی از تمرکز سرمایه ایجاد کردهاند.
خردهبورژوازی
خردهبورژوازی (petite bourgeoisie) مفهومی متمایز از بورژوازی بزرگ است.
این اصطلاح معمولاً به مالکان کوچک، مغازهداران، صاحبان کارگاههای کوچک، کشاورزان مالک، پیشهوران مستقل و برخی مشاغل آزاد اطلاق شده است.
آنان ممکن است مالک ابزار کار خود باشند اما سرمایهٔ کافی برای استخدام شمار زیادی کارگر یا تبدیلشدن به سرمایهدار بزرگ نداشته باشند.
مارکس و انگلس خردهبورژوازی را گروهی میان بورژوازی و پرولتاریا میدانستند که بر اثر رقابت سرمایهداری همواره در معرض سقوط اقتصادی قرار دارد.[۶]
بورژوازی مالی
با توسعهٔ بانکداری، بورس و بازار سرمایه، مفهوم «بورژوازی مالی» نیز اهمیت یافت.
این اصطلاح به گروههایی اطلاق میشود که قدرت اقتصادی آنها با مالکیت و کنترل سرمایهٔ مالی، بانکها، مؤسسات اعتباری و سرمایهگذاری پیوند دارد.
در اقتصاد مدرن مرز میان سرمایهٔ صنعتی و مالی همواره روشن نیست.
شرکتهای صنعتی میتوانند فعالیتهای مالی گسترده داشته باشند و مؤسسات مالی نیز سهام و مالکیت شرکتهای تولیدی را در اختیار بگیرند.
بورژوازی ملی
در ادبیات سیاسی سدهٔ بیستم، بهویژه در جنبشهای ضداستعماری، اصطلاح «بورژوازی ملی» رواج یافت.
این اصطلاح معمولاً به سرمایهداران داخلی کشورهایی اطلاق میشد که منافعشان تا اندازهای با توسعهٔ اقتصاد ملی و استقلال از سرمایهٔ خارجی مرتبط دانسته میشد.
در برخی نظریههای مارکسیستی و جنبشهای آزادیبخش، میان «بورژوازی ملی» و گروههایی که به سرمایهٔ خارجی یا قدرتهای استعماری وابسته دانسته میشدند تمایز گذاشته میشد.
با این حال این تقسیمبندی همواره محل اختلاف بوده است و در اقتصاد جهانیشده مرز میان سرمایهٔ «ملی» و «فراملی» میتواند مبهم باشد.
بورژوازی کمپرادور
اصطلاح «بورژوازی کمپرادور» در نظریههای استعمار و وابستگی برای توصیف گروههای سرمایهداری داخلی به کار رفته که منافع اقتصادی آنان با سرمایه و قدرت خارجی پیوند دارد.
واژهٔ comprador در اصل به واسطههای محلی شرکتهای تجاری خارجی در برخی کشورهای آسیایی اطلاق میشد.
بعدها این مفهوم در نظریهٔ سیاسی معنای گستردهتری یافت و به بخشی از نخبگان اقتصادی کشورهای پیرامونی اشاره کرد که به جای توسعهٔ مستقل تولید داخلی، واسطهٔ منافع سرمایهٔ خارجی تلقی میشدند.
کاربرد این اصطلاح غالباً بار سیاسی و ارزشی دارد و برای بررسی هر مورد نیازمند شواهد تاریخی و اقتصادی مشخص است.
بورژوازی و طبقهٔ متوسط
یکی از رایجترین اشتباهات، یکسانگرفتن بورژوازی با طبقه متوسط است.
در زبان روزمرهٔ فرانسوی، bourgeois گاه به شهروند مرفه یا طبقهٔ متوسط اشاره دارد.
اما در نظریهٔ مارکسیستی، بورژوازی طبقهای است که مالک سرمایه و وسایل تولید است.
یک پزشک، استاد دانشگاه، مهندس یا مدیر حرفهای ممکن است درآمد بالایی داشته باشد، اما اگر منبع اصلی درآمدش فروش نیروی کار تخصصی خود باشد، در تعریف کلاسیک مارکسیستی الزاماً عضو بورژوازی نیست.
جامعهشناسی جدید نیز ساختار طبقاتی را معمولاً پیچیدهتر از تقسیم دوگانهٔ بورژوازی و پرولتاریا بررسی میکند.
ماکس وبر و طبقه
ماکس وبر تحلیل متفاوتی از طبقات اجتماعی ارائه کرد.
در نظریهٔ وبر، موقعیت طبقاتی تنها با مالکیت ابزار تولید تعیین نمیشود؛ «موقعیت بازار» افراد نیز اهمیت دارد.
مهارت، تحصیلات، تخصص و امکان دسترسی به فرصتهای اقتصادی میتواند جایگاه طبقاتی افراد را تغییر دهد.
وبر علاوه بر طبقهٔ اقتصادی، میان «طبقه»، «منزلت» و «حزب» تمایز قائل شد.[۷]
این دیدگاه زمینهٔ تحلیل چندبعدیتر نابرابری اجتماعی را فراهم کرد.
بورژوازی بهعنوان فرهنگ و سبک زندگی
واژهٔ «بورژوا» افزون بر معنای اقتصادی، در ادبیات و نقد فرهنگی معنایی فرهنگی نیز پیدا کرده است.
در این کاربرد، «فرهنگ بورژوایی» ممکن است با ارزشهایی مانند مالکیت، امنیت اقتصادی، خانواده، احترام اجتماعی، کار، پسانداز و موفقیت فردی پیوند داده شود.
اما این تصویر تاریخی و فرهنگی است و نمیتوان آن را به همهٔ اعضای طبقات سرمایهدار در همهٔ جوامع تعمیم داد.
در ادبیات اروپایی سدههای نوزدهم و بیستم، واژهٔ «بورژوا» گاه معنایی انتقادی یافت و برای اشاره به محافظهکاری، مادیگرایی یا همرنگی اجتماعی به کار رفت.
بورژوازی در ادبیات
رشد بورژوازی تأثیر مهمی بر شکلگیری رمان مدرن داشت.
رمانهای سدهٔ نوزدهم اغلب زندگی خانوادگی، مالکیت، ازدواج، پول، صعود اجتماعی و مناسبات طبقات شهری را بررسی میکنند.
آثار اونوره دو بالزاک، گوستاو فلوبر، چارلز دیکنز و دیگر نویسندگان اروپایی تصویری گسترده از جامعهٔ بورژوایی ارائه کردهاند.
بالزاک در مجموعهٔ کمدی انسانی شبکهای از شخصیتها را به تصویر کشید که پول، منزلت، ازدواج و قدرت اجتماعی بخش بزرگی از روابط آنان را تعیین میکند.
فلوبر نیز در مادام بوواری جنبههایی از زندگی و آرزوهای طبقهٔ متوسط شهرستانی فرانسه را نقد کرد.
اخلاق بورژوایی
اصطلاح «اخلاق بورژوایی» در سنتهای فکری مختلف معانی متفاوتی دارد.
برخی آن را با انضباط، کار، صرفهجویی، مسئولیت فردی و احترام به مالکیت مرتبط میدانند.
مارکسیستها غالباً این اخلاق را در ارتباط با نیازهای جامعهٔ سرمایهداری تحلیل کردهاند.
ماکس وبر در اثر مشهور خود اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری رابطهٔ میان برخی اشکال اخلاق پروتستانی و شکلگیری روح سرمایهداری مدرن را بررسی کرد، هرچند نظریهٔ او را نباید به ادعای سادهٔ «پروتستانیسم علت سرمایهداری است» تقلیل داد.[۸]
بورژوازی و خانواده
خانوادهٔ بورژوایی یکی از موضوعات مطالعات تاریخی و جامعهشناختی بوده است.
در اروپا طی سدههای هجدهم و نوزدهم، الگوهایی از خانواده شکل گرفت که در آنها تمایز میان فضای خصوصی خانه و فضای عمومی کار اهمیت بیشتری یافت.
این ساختار با تقسیم جنسیتی نقشها نیز ارتباط داشت؛ مرد بهعنوان نانآور خانواده و زن بهعنوان مسئول حوزهٔ خانه و تربیت فرزندان تصور میشد.
البته این الگو هرگز واقعیت همهٔ خانوادهها نبود و زنان طبقات کارگر و فقیر غالباً ناچار به کار مزدی بودند.
زنان و بورژوازی
تاریخ بورژوازی بدون بررسی موقعیت زنان ناقص است.
در بسیاری از جوامع اروپایی سدهٔ نوزدهم، زنان خانوادههای بورژوا از حقوق سیاسی کامل و استقلال حقوقی و اقتصادی برابر با مردان برخوردار نبودند.
مالکیت، ارث، اشتغال و حق رأی زنان موضوع مبارزات طولانی جنبشهای زنان شد.
از این منظر، گسترش آزادیهای بورژوایی در آغاز به معنای تحقق همزمان برابری حقوقی برای همهٔ اعضای جامعه نبود.
جنبشهای فمینیستی بعدها تناقض میان ادعای جهانشمول حقوق فردی و محرومیت زنان از بسیاری از همان حقوق را برجسته کردند.
بورژوازی و استعمار
رشد سرمایهداری اروپایی با گسترش استعمار نیز همزمان بود.
شرکتهای تجاری، سرمایهگذاران، بانکها و صنایع اروپایی از منابع و بازارهای مستعمرات استفاده میکردند.
تجارت بردهٔ اقیانوس اطلس، کشتزارهای استعماری، استخراج مواد خام و بازارهای اجباری بخشی از تاریخ اقتصاد جهانی سرمایهداری بودند.
به همین دلیل، در مطالعات پسااستعماری و تاریخ جهانی، شکلگیری بورژوازی اروپا در ارتباط با شبکههای جهانی قدرت و ثروت بررسی میشود.
بورژوازی و دموکراسی
رابطهٔ بورژوازی و دموکراسی دوگانه و تاریخی است.
بخشهایی از بورژوازی در مبارزه علیه سلطنت مطلقه و امتیازات اشرافی از قانون اساسی، پارلمان، آزادی مطبوعات و حقوق مالکیت حمایت کردند.
اما در بسیاری از کشورهای اروپایی، لیبرالهای بورژوا در ابتدا طرفدار حق رأی همگانی نبودند و حق رأی را به مردان صاحب دارایی محدود میکردند.
گسترش حق رأی عمومی تا اندازهٔ زیادی نتیجهٔ مبارزات جنبشهای کارگری، زنان و دیگر نیروهای اجتماعی بود.
بنابراین پیدایش دموکراسی مدرن را نمیتوان محصول فعالیت یک طبقهٔ واحد دانست.
بورژوازی و طبقهٔ کارگر
صنعتیشدن همزمان با رشد بورژوازی صنعتی، طبقهٔ کارگر جدیدی ایجاد کرد.
شرایط سخت کارخانهها، ساعات طولانی کار، دستمزد پایین، کار کودکان و فقدان حمایت اجتماعی در مراحل اولیهٔ صنعتیشدن به شکلگیری جنبشهای کارگری انجامید.
اتحادیههای کارگری، احزاب سوسیالیست و جنبشهای اصلاح اجتماعی در سدهٔ نوزدهم برای کاهش ساعات کار، افزایش دستمزد، حق تشکل و حق رأی مبارزه کردند.
این مبارزات به تغییر روابط میان سرمایه و کار در بسیاری از کشورهای صنعتی انجامید.
بورژوازی و سوسیالیسم
سوسیالیسم مدرن تا اندازهٔ زیادی در نقد جامعهٔ سرمایهداری و سلطهٔ بورژوازی شکل گرفت.
سوسیالیستهای اولیه و سپس مارکس و انگلس مسئلهٔ مالکیت، نابرابری و استثمار کارگران را در مرکز تحلیل خود قرار دادند.
اما جریانهای سوسیالیستی دربارهٔ راه تغییر جامعه اختلاف داشتند.
برخی طرفدار انقلاب و اجتماعیکردن وسایل تولید بودند و برخی دیگر اصلاحات پارلمانی، اتحادیههای کارگری و ایجاد دولت رفاه را دنبال کردند.
بورژوازی و سرمایهداری
بورژوازی در تعریف مارکسیستی ارتباطی بنیادی با سرمایهداری دارد.
سرمایهداری نظامی است که در آن بخش مهمی از وسایل تولید در مالکیت خصوصی قرار دارد، کالاها برای بازار تولید میشوند و نیروی کار بهصورت مزدی خریدوفروش میشود.
در این نظام، سرمایه تنها ثروت ذخیرهشده نیست؛ سرمایه ارزشی است که برای ایجاد ارزش بیشتر وارد فرایند تولید و گردش میشود.
بورژوازی طبقهای است که کنترل بخش مهمی از این سرمایه را در اختیار دارد.
سرمایهدار و بورژوا
«سرمایهدار» و «بورژوا» در نظریهٔ مارکسیستی اغلب به یکدیگر نزدیکاند، اما کاربرد تاریخی آنها کاملاً یکسان نیست.
هر بورژوای قرون وسطایی سرمایهدار نبود و هر فردی که در زبان عمومی «بورژوا» نامیده میشود لزوماً مالک سرمایهٔ تولیدی نیست.
اصطلاح «سرمایهدار» رابطهٔ اقتصادی فرد با سرمایه را دقیقتر بیان میکند، در حالی که «بورژوازی» دارای تاریخ اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گستردهتری است.
بورژوازی و ایدئولوژی
مارکس و نظریهپردازان پس از او به رابطهٔ طبقه و ایدئولوژی نیز توجه کردند.
از این منظر، طبقهٔ مسلط تنها از طریق مالکیت اقتصادی سلطه پیدا نمیکند؛ ارزشها و تصورات اجتماعی نیز میتوانند نظم موجود را طبیعی و بدیهی جلوه دهند.
مفاهیمی مانند موفقیت فردی، مالکیت، رقابت و آزادی قرارداد در این تحلیل میتوانند بخشی از ایدئولوژی جامعهٔ بورژوایی باشند.
اما این بدان معنا نیست که چنین ارزشهایی صرفاً «دروغ» هستند. مسئلهٔ نظری این است که چگونه ارزشها در شرایط اجتماعی مشخص شکل میگیرند و چه منافعی را تقویت میکنند.
آنتونیو گرامشی و هژمونی
آنتونیو گرامشی مفهوم هژمونی را برای توضیح یکی از ابعاد سلطهٔ طبقاتی توسعه داد.
از نظر او، یک طبقه تنها با زور حکومت نمیکند؛ برای تثبیت قدرت باید رضایت بخشهایی از جامعه را نیز به دست آورد.
مدرسه، رسانه، کلیسا، روشنفکران و نهادهای جامعهٔ مدنی در شکلگیری این رضایت نقش دارند.[۹]
این نظریه تحلیل مارکسیستی بورژوازی را از مالکیت اقتصادی صرف فراتر برد و به فرهنگ و رضایت اجتماعی گسترش داد.
بورژوازی و فرهنگ تودهای
با گسترش رسانههای جمعی و صنعت فرهنگ در سدهٔ بیستم، بحث دربارهٔ رابطهٔ سرمایه و فرهنگ شکل تازهای پیدا کرد.
مکتب فرانکفورت، بهویژه تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، مفهوم «صنعت فرهنگ» را برای نقد تولید صنعتی و تجاری فرهنگ به کار بردند.
از این دیدگاه، فیلم، موسیقی، رادیو و دیگر محصولات فرهنگی در جامعهٔ سرمایهداری میتوانند تابع منطق بازار و سود شوند.[۱۰]
این نظریه بر نقدهای بعدی دربارهٔ رسانه، تبلیغات و فرهنگ مصرفی تأثیر گذاشت.
بورژوازی در قرن بیستم
ساختار سرمایهداری در سدهٔ بیستم تغییرات گستردهای کرد.
شرکتهای سهامی بزرگ، مدیران حرفهای، صندوقهای سرمایهگذاری، بانکها و دولتهای رفاه مرزهای سادهٔ مالک و کارگر را پیچیدهتر کردند.
مالکیت یک شرکت بزرگ ممکن است میان هزاران یا میلیونها سهامدار پراکنده باشد، در حالی که کنترل عملی آن در دست مدیران حرفهای قرار گیرد.
این تحولات سبب شد برخی جامعهشناسان دربارهٔ کفایت مفهوم کلاسیک بورژوازی برای توضیح جامعهٔ معاصر پرسش کنند.
با این حال، تمرکز مالکیت سرمایه و نابرابری ثروت همچنان موضوع اصلی مطالعات طبقاتی است.
انقلاب مدیریتی
گسترش شرکتهای بزرگ در سدهٔ بیستم موجب جدایی نسبی مالکیت و مدیریت شد.
مدیران شرکت ممکن است خود مالک اصلی سرمایه نباشند اما دربارهٔ سرمایهگذاری، استخدام و تولید تصمیمهای مهم بگیرند.
این تحول بحثهایی دربارهٔ پیدایش «طبقهٔ مدیریتی» ایجاد کرد.
با وجود این، سهامداران بزرگ، سرمایهگذاران نهادی و مالکان سرمایه همچنان از طریق ساختارهای مالکیت بر شرکتها تأثیر دارند.
بورژوازی در عصر جهانیشدن
جهانیشدن ساختار سرمایه را بیش از پیش فراملی کرده است.
شرکتهای بزرگ میتوانند در یک کشور ثبت شوند، در کشور دیگری تولید کنند، سرمایه را از بازارهای مالی بینالمللی تأمین کنند و محصولات خود را در سراسر جهان بفروشند.
به همین دلیل برخی نظریهپردازان از «طبقهٔ سرمایهدار فراملی» سخن گفتهاند.
در این چارچوب، منافع اقتصادی بخشهایی از صاحبان سرمایه ممکن است کمتر از گذشته به یک دولت ملی خاص محدود باشد.
بورژوازی و نابرابری
نابرابری اقتصادی یکی از مسائل اصلی در تحلیل معاصر طبقات اجتماعی است.
توزیع مالکیت سرمایه معمولاً نابرابرتر از توزیع درآمد است.
کسانی که داراییهای سرمایهای بزرگ در اختیار دارند میتوانند از سود، بهره، اجاره و افزایش ارزش داراییها درآمد کسب کنند.
توماس پیکتی در پژوهش خود دربارهٔ سرمایه و نابرابری نشان داده است که تمرکز ثروت در جوامع سرمایهداری میتواند در دورههای طولانی افزایش یابد و انتقال ارث نقش مهمی در بازتولید نابرابری داشته باشد.[۱۱]
تحلیل پیکتی مارکسیستی به معنای کلاسیک نیست، اما مسئلهٔ مالکیت سرمایه را دوباره به مرکز بحث دربارهٔ طبقات بازگرداند.
بازتولید طبقاتی
طبقات اجتماعی فقط از طریق درآمد جاری بازتولید نمیشوند.
ارث، آموزش، شبکههای اجتماعی، مالکیت مسکن و سرمایهٔ فرهنگی میتوانند مزیتهای طبقاتی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.
پیر بوردیو برای توضیح این مسئله میان انواع سرمایهٔ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین تمایز گذاشت.[۱۲]
از این منظر، موقعیت اجتماعی تنها نتیجهٔ مالکیت اقتصادی مستقیم نیست و خانوادههای برخوردار میتوانند امتیازات خود را از طریق آموزش و شبکههای اجتماعی نیز بازتولید کنند.
بورژوازی و سرمایهٔ فرهنگی
مفهوم سرمایه فرهنگی بوردیو برای تحلیل شیوههای تمایز اجتماعی اهمیت دارد.
سلیقهٔ هنری، شیوهٔ سخنگفتن، مدارک تحصیلی و آشنایی با فرهنگ رسمی میتوانند در کسب منزلت و فرصتهای اجتماعی نقش داشته باشند.
به این ترتیب، تمایز طبقاتی فقط در میزان پول آشکار نمیشود؛ شیوهٔ زندگی و سرمایهٔ فرهنگی نیز میتوانند مرزهای اجتماعی ایجاد کنند.
بورژوازی و جمهوری اسلامی ایران
کاربرد مفهوم «بورژوازی» برای تحلیل ساختار اقتصادی جمهوری اسلامی ایران نیازمند احتیاط است؛ زیرا اقتصاد ایران ترکیبی از مالکیت دولتی، خصوصی، شبهدولتی، بنیادها، نهادهای مذهبی، شرکتهای وابسته به نیروهای نظامی و بازار سنتی است. در نتیجه نمیتوان ساختار طبقاتی ایران را صرفاً با الگوی کلاسیک سرمایهداری اروپایی توضیح داد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ بخش بزرگی از داراییهای صنعتی، بانکی و اقتصادی مصادره یا ملی شد و شمار زیادی از آنها در اختیار دولت و نهادهای تازهتأسیس قرار گرفت. بنیادهایی مانند بنیاد مستضعفان و بعدها مجموعههای اقتصادی وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به بازیگران مهم اقتصاد ایران تبدیل شدند.
خصوصیسازیهای دهههای بعد نیز همیشه به انتقال مالکیت به بخش خصوصی مستقل منجر نشد و بخشی از بنگاهها به مؤسسات شبهدولتی، صندوقها و مجموعههای وابسته به ساختار قدرت منتقل شدند.
از این رو در تحلیل اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی اصطلاحاتی مانند «سرمایهداری دولتی»، «بخش شبهدولتی»، «اقتصاد رانتی»، «سرمایهداری خویشاوندی» و «نهادهای اقتصادی وابسته به قدرت» نیز به کار میروند.
بازار و بورژوازی در ایران
بازار در تاریخ معاصر ایران نقشی اقتصادی و سیاسی داشته است.
بازرگانان و اصناف بازار در جنبش مشروطه، تحولات سیاسی دورهٔ پهلوی و انقلاب ۱۳۵۷ نقشهای متفاوتی ایفا کردند.
ائتلاف بخشهایی از بازار با روحانیت شیعه یکی از موضوعات مهم پژوهش دربارهٔ تاریخ سیاسی معاصر ایران بوده است.
با استقرار جمهوری اسلامی، ساختار اقتصاد و رابطهٔ بازار با دولت نیز دگرگون شد. گسترش نهادهای دولتی و شبهدولتی، اقتصاد نفتی، نظام امتیازدهی و شرکتهای وابسته به مراکز قدرت موجب شد مفهوم سنتی «بورژوازی بازار» برای توضیح تمام ساختار سرمایه در ایران کافی نباشد.
بورژوازی و اقتصاد رانتی
در کشورهای دارای درآمدهای بزرگ نفتی، رابطهٔ طبقات اقتصادی با دولت میتواند با الگوی کلاسیک سرمایهداری صنعتی تفاوت داشته باشد.
دولت به دلیل دسترسی به درآمد نفت قادر است منابع، ارز، مجوز، قرارداد و اعتبار را توزیع کند.
در چنین ساختاری نزدیکی به مراکز قدرت سیاسی میتواند به منبع مهم انباشت ثروت تبدیل شود.
این وضعیت میتواند گروههایی از سرمایهداران وابسته به قراردادهای دولتی، انحصارات، مجوزها و رانتهای اقتصادی ایجاد کند.
در تحلیل جمهوری اسلامی، بررسی رابطهٔ سرمایه و قدرت سیاسی از این جهت اهمیت ویژه دارد.
سرمایهداری خویشاوندی و وابستگی به قدرت
«سرمایهداری خویشاوندی» یا crony capitalism به شرایطی گفته میشود که موفقیت اقتصادی بنگاهها بهطور قابل توجهی به روابط سیاسی، دسترسی به مقامهای حکومتی، امتیازات انحصاری یا منابع دولتی وابسته باشد.
این مفهوم با بورژوازی یکسان نیست.
ممکن است یک سرمایهدار در بازار رقابتی رشد کرده باشد یا بخش عمدهٔ ثروت خود را از دسترسی انحصاری به قدرت به دست آورده باشد.
تمایز این دو برای تحلیل ساختار طبقاتی نظامهای اقتدارگرا اهمیت دارد.
طبقه و قدرت سیاسی
مالکیت اقتصادی و قدرت سیاسی همیشه بر یکدیگر منطبق نیستند.
یک طبقهٔ اقتصادی میتواند نفوذ سیاسی داشته باشد بدون آنکه مستقیماً حکومت کند.
در مقابل، نخبگان سیاسی میتوانند با کنترل دولت، منابع اقتصادی بزرگی را نیز در اختیار بگیرند.
این مسئله بهویژه در حکومتهای اقتدارگرا، اقتصادهای نفتی و نظامهایی که نهادهای نظامی یا مذهبی فعالیت اقتصادی گسترده دارند، اهمیت پیدا میکند.
از این رو تحلیل بورژوازی در ایران نیازمند بررسی همزمان مالکیت، رانت، شبکههای سیاسی، نهادهای حکومتی و مناسبات بازار است.
نقد مفهوم بورژوازی
مفهوم بورژوازی با وجود اهمیت تاریخی با انتقادهایی نیز روبهرو شده است.
نخست آنکه مرز این طبقه همیشه روشن نیست.
آیا مدیر یک شرکت بزرگ که سهام اندکی دارد بورژواست؟ آیا صاحب یک مغازهٔ کوچک و مالک یک شرکت چندملیتی را میتوان در یک طبقه قرار داد؟
دوم آنکه جوامع معاصر دارای گروههای حرفهای و مدیریتی گستردهای هستند که در تقسیمبندی سادهٔ سرمایهدار و کارگر به آسانی جای نمیگیرند.
سوم آنکه طبقه تنها عامل تعیینکنندهٔ قدرت اجتماعی نیست و عواملی مانند جنسیت، قومیت، نژاد، آموزش و موقعیت سیاسی نیز اهمیت دارند.
نقد نظریهٔ مارکسیستی طبقه
منتقدان مارکسیسم معتقدند پیشبینی سادهٔ قطبیشدن جامعه به دو طبقهٔ بورژوازی و پرولتاریا با گسترش طبقات متوسط، مدیران، متخصصان و دولت رفاه پیچیدهتر شده است.
در مقابل، مارکسیستها استدلال میکنند وجود گروههای میانی اصل تضاد میان مالکیت سرمایه و کار مزدی را از میان نمیبرد.
تحولات اقتصاد دیجیتال نیز این بحث را دوباره مطرح کرده است.
شرکتهای فناوری میتوانند شمار نسبتاً محدودی کارمند داشته باشند اما سرمایه و قدرت اقتصادی بسیار بزرگی را کنترل کنند.
بورژوازی در عصر فناوری
اقتصاد دیجیتال شکلهای تازهای از سرمایه ایجاد کرده است.
داده، الگوریتم، شبکهٔ کاربران، مالکیت فکری و پلتفرمهای دیجیتال میتوانند منابع مهم قدرت اقتصادی باشند.
شرکتهای فناوری مانند بنگاههای صنعتی کلاسیک فقط ماشینآلات و کارخانه در اختیار ندارند؛ زیرساخت اطلاعاتی و شبکههای جهانی نیز دارایی آنها محسوب میشود.
از این منظر برخی پژوهشگران دربارهٔ شکلگیری نخبگان جدید سرمایهداری فناوری بحث کردهاند.
با این حال، اصل مالکیت و کنترل داراییهای مولد همچنان در تحلیل طبقاتی اهمیت دارد.
بورژوازی و دموکراسی لیبرال
تاریخ بورژوازی با پیدایش نهادهای دموکراسی لیبرال پیوندهایی دارد، اما این رابطه خطی و ضروری نیست.
مالکیت خصوصی و بازار میتوانند در نظامهای دموکراتیک وجود داشته باشند، اما سرمایهداری در حکومتهای اقتدارگرا نیز امکان فعالیت دارد.
تجربهٔ تاریخی نشان داده است که سرمایهداران بسته به شرایط میتوانند از دموکراسی، سلطنت، اقتدارگرایی یا اشکال دیگر حکومت حمایت کنند.
بنابراین نمیتوان از موقعیت اقتصادی یک طبقه، رفتار سیاسی ثابت و همیشگی آن را نتیجه گرفت.
معنای تحقیرآمیز «بورژوا»
در زبان سیاسی و هنری سدههای نوزدهم و بیستم، «بورژوا» گاه به صفتی تحقیرآمیز تبدیل شد.
هنرمندان آوانگارد، سوسیالیستها و برخی روشنفکران این واژه را برای توصیف فردی مادیگرا، محافظهکار، همرنگ و بیش از حد علاقهمند به امنیت و احترام اجتماعی به کار میبردند.
این کاربرد با تعریف علمی طبقهٔ بورژوازی متفاوت است.
فردی ممکن است «ذهنیت بورژوایی» داشته باشد اما از نظر اقتصادی عضو طبقهٔ سرمایهدار نباشد.
تفاوت بورژوازی، سرمایهداری و لیبرالیسم
سه مفهوم بورژوازی، سرمایهداری و لیبرالیسم گاه به اشتباه مترادف گرفته میشوند.
بورژوازی یک طبقه یا گروه اجتماعی است.
سرمایهداری یک نظام اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر مالکیت سرمایه، بازار و کار مزدی است.
لیبرالیسم یک سنت سیاسی و فلسفی است که آزادی فردی، حقوق و محدودیت قدرت سیاسی از موضوعات اصلی آن هستند.
این سه پدیده از نظر تاریخی با یکدیگر ارتباط داشتهاند، اما یکی نیستند.
تفاوت بورژوازی و خردهبورژوازی
بورژوازی در معنای کلاسیک مارکسیستی مالک سرمایهای است که امکان استخدام نیروی کار و انباشت سرمایه را فراهم میکند.
خردهبورژوا معمولاً مالک ابزار یا کسبوکار کوچک خود است و ممکن است شخصاً نیز در فرایند تولید یا خدمات کار کند.
برای نمونه، مالک یک کارخانهٔ بزرگ و صاحب یک مغازهٔ خانوادگی هر دو دارای مالکیت خصوصیاند، اما جایگاه اقتصادی و قدرت آنان یکسان نیست.
این تمایز برای تحلیل طبقاتی اهمیت دارد.
تفاوت بورژوازی و اشرافیت
اشرافیت تاریخی عمدتاً بر مالکیت زمین، امتیازات موروثی و منزلت حقوقی استوار بود.
بورژوازی مدرن بیشتر بر سرمایه، تجارت و تولید متکی است.
جامعهٔ بورژوایی در اصل با لغو امتیازات حقوقی موروثی و برابری رسمی شهروندان در برابر قانون سازگارتر است.
اما برابری حقوقی الزاماً به برابری اقتصادی منجر نمیشود.
همین تمایز میان برابری حقوقی و نابرابری اقتصادی یکی از محورهای نقد سوسیالیستی جامعهٔ بورژوایی بوده است.
تحول معنای بورژوازی
تاریخ مفهوم بورژوازی را میتوان به چند مرحلهٔ کلی تقسیم کرد:
در قرون وسطی، بورژوا شهرنشینی آزاد و خارج از ساختار مستقیم ارباب ـ رعیتی بود.
در دوران تجارت اولیه، بازرگانان و صاحبان سرمایهٔ تجاری اهمیت بیشتری پیدا کردند.
در عصر انقلاب صنعتی، بورژوازی بیش از پیش با صاحبان سرمایه و وسایل تولید صنعتی شناخته شد.
در نظریهٔ مارکسیستی، این اصطلاح تعریف طبقاتی مشخصی بر اساس رابطه با وسایل تولید پیدا کرد.
در جامعهشناسی و زبان روزمرهٔ معاصر، واژه گاه برای اشاره به طبقات مرفه یا سبک زندگی طبقهٔ متوسط نیز استفاده میشود.
در نتیجه، هنگام استفاده از این مفهوم باید مشخص کرد منظور کدام معنای تاریخی یا نظری است.
اهمیت مفهوم بورژوازی
مفهوم بورژوازی برای فهم تحول جامعهٔ مدرن اهمیت بنیادی دارد.
رشد شهرها، بازار، تجارت، مالکیت خصوصی سرمایه، انقلاب صنعتی، کار مزدی، لیبرالیسم و شکلگیری جنبشهای کارگری همگی با تاریخ این طبقه ارتباط دارند.
در عین حال بورژوازی مفهومی خنثی و یکمعنا نیست.
در مارکسیسم یک مفهوم تحلیلی مرکزی برای توضیح مناسبات سرمایهداری است؛ در تاریخ اجتماعی معنای آن با زمان و مکان تغییر میکند؛ و در زبان فرهنگی گاه به نوعی سبک زندگی و ارزشهای اجتماعی اشاره دارد.
بنابراین استفادهٔ دانشنامهای از واژهٔ «بورژوازی» مستلزم تفکیک میان معنای تاریخی، اقتصادی، جامعهشناختی و سیاسی آن است.
جستارهای وابسته
- سرمایهداری
- پرولتاریا
- خردهبورژوازی
- طبقه اجتماعی
- طبقه کارگر
- طبقه متوسط
- مارکسیسم
- کارل مارکس
- فریدریش انگلس
- لیبرالیسم
- سوسیالیسم
- انقلاب صنعتی
- انقلاب فرانسه
- فئودالیسم
- ارزش اضافی
- مالکیت خصوصی
- سرمایه
- مبارزه طبقاتی
- آنتونیو گرامشی
- ماکس وبر
- پیر بوردیو
- سرمایهداری خویشاوندی
- اقتصاد رانتی
- بازار
- جهانیشدن
منابع
- ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848, chap. I, “Bourgeois and Proletarians.”
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ Friedrich Engels, The Principles of Communism, 1847.
- ↑ Guy Chaussinand-Nogaret, “Aux origines de la Révolution: noblesse et bourgeoisie,” Annales. Histoire, Sciences Sociales.
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ Shirley Gruner, “The Revolution of July 1830 and the Expression ‘Bourgeoisie’,” The Historical Journal, vol. 11, no. 3, 1968.
- ↑ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848, chap. II, “Proletarians and Communists.”
- ↑ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848, chap. III.
- ↑ Max Weber, Economy and Society: An Outline of Interpretive Sociology, ed. Guenther Roth and Claus Wittich, Berkeley: University of California Press, 1978.
- ↑ Max Weber, The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism, 1904–1905.
- ↑ Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, ed. and trans. Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith, New York: International Publishers, 1971.
- ↑ Max Horkheimer and Theodor W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, 1944/1947.
- ↑ Thomas Piketty, Capital in the Twenty-First Century, trans. Arthur Goldhammer, Cambridge, MA: Harvard University Press, 2014.
- ↑ Pierre Bourdieu, “The Forms of Capital,” in John G. Richardson, ed., Handbook of Theory and Research for the Sociology of Education, New York: Greenwood Press, 1986, pp. 241–258.