سوسیالیسم

سوسیالیسم (به انگلیسی: Socialism) عنوانی کلی برای مجموعهای گسترده از اندیشهها، جنبشها و نظامهای سیاسی و اقتصادی است که بر کاهش یا الغای سلطهٔ مالکیت خصوصی سرمایه بر تولید، گسترش مالکیت یا کنترل اجتماعی بر منابع و وسایل تولید، کاهش نابرابریهای اقتصادی و تقویت همکاری، برابری و دموکراسی اقتصادی تأکید دارند. سوسیالیسم یک نظریهٔ واحد و یکپارچه نیست؛ از سدهٔ نوزدهم تاکنون جریانهایی بسیار متفاوت، از سوسیالیسم آرمانشهری و مارکسیسم تا سوسیالدموکراسی، سوسیالیسم دموکراتیک، سوسیالیسم بازار و اشکال گوناگون سوسیالیسم آزادیخواهانه، زیر این عنوان قرار گرفتهاند.[۱]
در سادهترین تعریف، سوسیالیسم در برابر سرمایهداری قرار میگیرد. در سرمایهداری، بخش عمدهٔ وسایل تولید در مالکیت خصوصی قرار دارد و تولید عمدتاً توسط بنگاههایی سازمان مییابد که نیروی کار مزدی را استخدام میکنند. در بسیاری از تعریفهای سوسیالیستی، بخش عمدهٔ وسایل تولید باید به شکلی اجتماعی، جمعی یا دموکراتیک کنترل شود تا تصمیمگیری اقتصادی فقط در اختیار طبقهٔ مالک سرمایه نباشد.[۱]
با این حال سوسیالیسم را نباید مترادف سادهٔ «مالکیت دولتی» دانست. برخی از نظریهپردازان سوسیالیست تأکید کردهاند که اگر دولت اقتصاد را کنترل کند اما خود تحت کنترل دموکراتیک جامعه و کارگران نباشد، چنین وضعیتی ممکن است نوعی دولتگرایی باشد نه سوسیالیسم به معنای مشارکت و کنترل اجتماعی.[۱]
سوسیالیسم در تاریخ معاصر نقشی بسیار گسترده داشته است. جنبشهای کارگری، اتحادیههای کارگری، انقلابهای سیاسی، دولتهای رفاه، احزاب سوسیالدموکرات، دولتهای کمونیستی و مبارزات ضداستعماری همگی به اشکال گوناگون از سنت سوسیالیستی تأثیر پذیرفتهاند. همزمان، تجربهٔ دولتهای تکحزبی که خود را «سوسیالیستی» یا «کمونیستی» مینامیدند، بحثهای جدی دربارهٔ رابطهٔ سوسیالیسم با آزادی، دموکراسی، برنامهریزی اقتصادی و تمرکز قدرت برانگیخته است.
ریشهشناسی واژه
واژهٔ socialism از واژهٔ لاتینی socius به معنای «همراه»، «شریک» یا «عضو جامعه» ریشه گرفته است.
این اصطلاح در دهههای نخست سدهٔ نوزدهم در فرانسه و بریتانیا رواج یافت و برای اشاره به دیدگاههایی به کار میرفت که در برابر فردگرایی اقتصادی و پیامدهای اجتماعی سرمایهداری صنعتی، بر همکاری، اجتماع و مالکیت مشترک تأکید میکردند.
در آغاز، واژهٔ سوسیالیسم معنای دقیق و ثابتی نداشت. متفکران مختلف برداشتهای بسیار متفاوتی از نظم اجتماعی مطلوب ارائه میکردند.
زمینهٔ تاریخی پیدایش سوسیالیسم
پیدایش سوسیالیسم مدرن با انقلاب صنعتی و تحول اقتصاد اروپای سدههای هجدهم و نوزدهم ارتباط مستقیم داشت.
صنعتیشدن باعث رشد کارخانهها، شهرنشینی، افزایش تولید و توسعهٔ بازار شد، اما همزمان شرایط سختی برای بسیاری از کارگران ایجاد کرد.
ساعات طولانی کار، دستمزد پایین، کار کودکان، فقدان بیمه و حمایت اجتماعی، ناامنی شغلی و محلههای فقیرنشین از ویژگیهای بخشهایی از جامعهٔ صنعتی اولیه بودند.
در چنین فضایی، متفکران و فعالانی پدید آمدند که مناسبات مالکیت و کار مزدی را نقد کردند و خواهان جامعهای مبتنی بر همکاری و عدالت اجتماعی شدند.
سوسیالیسم پیش از مارکس
پیش از کارل مارکس و فریدریش انگلس، گروهی از متفکران در فرانسه و بریتانیا طرحهایی برای سازمان اجتماعی تازه ارائه کرده بودند.
از مهمترین آنان میتوان به:
اشاره کرد.
مارکس و انگلس بعدها بسیاری از این جریانها را «سوسیالیسم آرمانشهری» نامیدند، زیرا معتقد بودند این متفکران بدون تحلیل دقیق مناسبات طبقاتی و روند تاریخی سرمایهداری، الگوهایی اخلاقی یا آرمانی برای جامعهٔ آینده پیشنهاد میکنند.
سنسیمون
آنری دو سنسیمون از نخستین متفکرانی بود که جامعهٔ صنعتی جدید را موضوع تحلیل سیاسی و اقتصادی قرار داد.
او معتقد بود مدیریت جامعه باید به جای اشراف موروثی در اختیار تولیدکنندگان، دانشمندان، مهندسان و کسانی قرار گیرد که در فعالیت اقتصادی و علمی نقش دارند.
سنسیمون خواهان جامعهای بود که تولید در خدمت رفاه عمومی قرار گیرد و امتیازات موروثی کاهش یابد.
اندیشههای او بعدها بر جریانهای سوسیالیستی، برنامهریزی اقتصادی و حتی برخی نظریههای تکنوکراتیک تأثیر گذاشت.
شارل فوریه
شارل فوریه منتقد رقابت سرمایهداری، خانوادهٔ سنتی و سازمان کار صنعتی بود.
او پیشنهاد میکرد انسانها در اجتماعات تعاونیای زندگی کنند که آنها را «فالانستر» مینامید.
فوریه معتقد بود اگر ساختار اجتماعی بر اساس تمایلات و استعدادهای گوناگون انسانها سازمان یابد، کار میتواند از فعالیتی اجباری به فعالیتی رضایتبخش تبدیل شود.
طرحهای او هرگز در مقیاس گسترده تحقق نیافتند، اما بر جنبشهای تعاونی و برخی جوامع اشتراکی سدهٔ نوزدهم اثر گذاشتند.
رابرت اوئن
رابرت اوئن صنعتگر و اصلاحطلب ولزی بود که از تجربهٔ مدیریت کارخانه برای ارائهٔ طرحهای اجتماعی استفاده کرد.
او در کارخانههای نیولانارک در اسکاتلند شرایط کار را بهبود بخشید، ساعات کار کودکان را محدود کرد و به آموزش کارگران و فرزندان آنان اهمیت داد.
اوئن بعدها از تشکیل جوامع تعاونی دفاع کرد و در گسترش جنبش تعاونی و اتحادیههای کارگری بریتانیا نقش داشت.
سوسیالیسم و انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه و شعارهای آزادی، برابری و برادری بر شکلگیری اندیشهٔ سوسیالیستی اثر گذاشتند.
با این حال، بسیاری از سوسیالیستهای سدهٔ نوزدهم استدلال میکردند که برابری حقوقی بدون کاهش نابرابری اقتصادی کافی نیست.
انقلاب فرانسه امتیازات فئودالی را لغو کرد و برابری رسمی شهروندان را مطرح ساخت، اما مالکیت خصوصی و تفاوتهای اقتصادی همچنان باقی ماندند.
از این رو سوسیالیسم در بخشی از سنت خود کوشید مفهوم برابری را از حوزهٔ حقوق سیاسی به حوزهٔ اقتصادی نیز گسترش دهد.
مارکس و انگلس
کارل مارکس و فریدریش انگلس مهمترین تأثیر را بر تحول سوسیالیسم در سدهٔ نوزدهم و بیستم گذاشتند.
آنان سوسیالیسم را تنها آرمانی اخلاقی نمیدانستند، بلکه آن را در ارتباط با تحول تاریخی مناسبات تولید تحلیل میکردند.
از نظر آنان، تاریخ جوامع طبقاتی با تضاد میان گروههایی شکل میگیرد که جایگاه متفاوتی در نظام تولید دارند.
در جامعهٔ سرمایهداری، تضاد اصلی میان بورژوازی و پرولتاریا قرار دارد.[۲]
ماتریالیسم تاریخی
مارکس و انگلس تاریخ را با توجه به شیوهٔ تولید، مالکیت و مناسبات طبقاتی تحلیل کردند.
این دیدگاه بعدها «ماتریالیسم تاریخی» نامیده شد.
انگلس در توضیح این رویکرد نوشت که شیوهٔ تولید و مبادلهٔ مادی از عوامل بنیادی ساختار اجتماعی و تقسیم جامعه به طبقات هستند.[۳]
از این منظر، نظامهای اجتماعی مانند فئودالیسم و سرمایهداری پدیدههایی تاریخیاند و نه نظمهایی طبیعی و ابدی.
مبارزهٔ طبقاتی
در مانیفست حزب کمونیست، مارکس و انگلس مبارزهٔ طبقاتی را محور مهم تاریخ جوامع طبقاتی دانستند.[۲]
در سرمایهداری، صاحبان سرمایه و وسایل تولید نیروی کار را استخدام میکنند، در حالی که کارگران برای تأمین زندگی ناچارند نیروی کار خود را بفروشند.
این رابطه از دید مارکس تضادی ساختاری میان سرمایه و کار ایجاد میکند.
استثمار
مفهوم استثمار در نظریهٔ مارکسیستی به رابطهای اشاره دارد که در آن کارگر ارزش بیشتری از آنچه بهصورت دستمزد دریافت میکند تولید میکند.
مارکس این تفاوت را با مفهوم «ارزش اضافی» توضیح داد.
از این دیدگاه، سود سرمایهدار تنها نتیجهٔ مبادلهٔ آزاد در بازار نیست، بلکه با مالکیت وسایل تولید و تصاحب بخشی از ارزش تولیدشده توسط کارگران ارتباط دارد.
این تحلیل یکی از پایههای اصلی نقد مارکسیستی سرمایهداری است.
بیگانگی
بیگانگی از دیگر مفاهیم مهم مارکس است.
مارکس در دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ استدلال کرد که کارگر در شرایط سرمایهداری ممکن است از محصول کار، فرایند کار، دیگر انسانها و توانایی انسانی خود بیگانه شود.
وقتی فرد کنترلی بر محصول و شرایط کار خود ندارد، کار میتواند به فعالیتی بیرونی و اجباری تبدیل شود.
از این منظر، هدف سوسیالیسم تنها توزیع برابرتر ثروت نیست؛ بلکه باید رابطهٔ انسان با کار و تولید نیز دگرگون شود.
سوسیالیسم و مالکیت خصوصی
یکی از موضوعات مرکزی سوسیالیسم مسئلهٔ مالکیت است.
اما نقد سوسیالیستی مالکیت خصوصی را نباید به معنای مخالفت با مالکیت شخصی بر وسایل زندگی دانست.
در سنت مارکسیستی، مسئله عمدتاً مالکیت خصوصی بر وسایل عمدهٔ تولید است؛ یعنی مالکیتی که امکان میدهد صاحبان سرمایه نیروی کار دیگران را استخدام کنند و از فرایند تولید سود به دست آورند.
مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست تصریح کردند که هدف آنان الغای همهٔ اشکال مالکیت نیست، بلکه الغای مالکیت خصوصی بورژوایی بر سرمایه و وسایل تولید است.[۴]
مالکیت اجتماعی
سوسیالیستها اشکال متفاوتی از مالکیت اجتماعی را پیشنهاد کردهاند.
مالکیت اجتماعی میتواند شامل:
- مالکیت عمومی؛
- مالکیت تعاونی؛
- مالکیت کارگری؛
- مالکیت شهری یا محلی؛
- صندوقهای اجتماعی؛
- اشکال ترکیبی مالکیت جمعی
باشد.
در نتیجه سوسیالیسم لزوماً به معنای آن نیست که همهٔ بنگاهها مستقیماً توسط دولت مرکزی اداره شوند.
برنامهریزی اقتصادی
یکی از پاسخهای سوسیالیستی کلاسیک به بازار سرمایهداری، برنامهریزی اقتصادی بود.
در اقتصاد برنامهریزیشده، تصمیمهایی مانند میزان تولید، سرمایهگذاری و تخصیص منابع به جای آنکه عمدتاً توسط بازار و سود بنگاهها تعیین شوند، از طریق نهادهای برنامهریزی اتخاذ میشوند.
در سدهٔ بیستم اتحاد شوروی و کشورهای بلوک شرق نمونههایی از برنامهریزی متمرکز را اجرا کردند.
این مدل توانست در دورههایی منابع گستردهای را برای صنعتیشدن سریع بسیج کند، اما با مشکلاتی مانند کمبود اطلاعات، ناکارآمدی، بوروکراسی، کمبود کالا و تمرکز قدرت نیز روبهرو شد.
محاسبهٔ اقتصادی
منتقدان اقتصاد برنامهریزیشده، بهویژه لودویگ فون میزس و فریدریش هایک، استدلال کردند که بدون قیمتهای بازار، برنامهریزان نمیتوانند اطلاعات پراکنده دربارهٔ تقاضا، هزینه و کمیابی منابع را بهدرستی هماهنگ کنند.
این بحث به «مسئلهٔ محاسبهٔ اقتصادی در سوسیالیسم» شهرت یافت.
سوسیالیستهای بازار و دیگر نظریهپردازان در پاسخ کوشیدهاند مدلهایی ارائه کنند که مالکیت اجتماعی را با سازوکارهای بازار ترکیب کنند.
سوسیالیسم بازار
سوسیالیسم بازار یکی از جریانهایی است که میکوشد مالکیت اجتماعی یا کارگری را با بازار ترکیب کند.
در این مدل، بنگاهها میتوانند در بازار رقابت کنند، اما مالکیت آنها در اختیار سرمایهداران خصوصی منفرد نباشد.
برخی پیشنهادها شامل تعاونیهای کارگری، صندوقهای اجتماعی مالکیت یا بنگاههای عمومی مستقل هستند.
بر اساس تعریف دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد، وجود بازار به خودی خود یک نظام را الزاماً سرمایهداری نمیکند و برخی نظریهپردازان سوسیالیست از استفادهٔ گسترده از بازار دفاع کردهاند.[۱]
سوسیالیسم و دولت
یکی از اختلافهای بنیادی در سنت سوسیالیستی، نقش دولت است.
برخی جریانها دولت را ابزار ضروری برای تغییر مالکیت، برنامهریزی و توزیع مجدد میدانند.
در مقابل، سوسیالیستهای آزادیخواه و آنارشیستها تمرکز قدرت در دولت را خطرناک میدانند و خواهان انتقال قدرت به انجمنهای داوطلبانه، شوراها و تعاونیها هستند.
بنابراین نمیتوان سوسیالیسم را صرفاً با «دولت بزرگ» یا «اقتصاد دولتی» تعریف کرد.
سوسیالیسم و دموکراسی
دموکراسی در بخش بزرگی از سنت سوسیالیستی جایگاه مهمی دارد.
بسیاری از سوسیالیستها استدلال میکنند دموکراسی نباید تنها به انتخابات سیاسی محدود شود.
اگر مردم در محل کار و اقتصاد دربارهٔ تصمیمهایی که مستقیماً بر زندگی آنان اثر میگذارند هیچ اختیار واقعی نداشته باشند، دموکراسی ناقص باقی میماند.
از این رو مفهوم «دموکراسی اقتصادی» در بسیاری از نظریههای سوسیالیستی اهمیت دارد.[۱]
دموکراسی اقتصادی
دموکراسی اقتصادی به گسترش مشارکت در تصمیمگیریهای اقتصادی اشاره دارد.
این مشارکت میتواند از طریق شوراهای کارگری، تعاونیها، نمایندگی کارکنان در مدیریت شرکتها، مالکیت اجتماعی یا نهادهای عمومی پاسخگو تحقق یابد.
هدف آن کاهش شکاف میان کسانی است که تصمیمهای اقتصادی میگیرند و کسانی که پیامدهای آن تصمیمها را تحمل میکنند.
آزادی در اندیشهٔ سوسیالیستی
سوسیالیسم گاه در برابر آزادی فردی قرار داده میشود، اما بسیاری از سنتهای سوسیالیستی خود را مدافع نوعی گستردهتر از آزادی میدانند.
از این دیدگاه، آزادی فقط نبود دخالت دولت نیست.
فردی که به دلیل فقر، بیکاری، بیماری یا وابستگی اقتصادی عملاً امکان انتخاب ندارد، ممکن است از نظر حقوقی آزاد باشد اما توان استفاده از آزادی خود را نداشته باشد.
برخی سوسیالیستها بنابراین آزادی را به دسترسی واقعی به منابع، آموزش، بهداشت و مشارکت اجتماعی پیوند میدهند.[۱]
برابری
برابری یکی از ارزشهای محوری سوسیالیسم است.
اما سوسیالیستها همواره خواهان برابری کامل درآمد نبودهاند.
برخی بر برابری فرصتهای واقعی تأکید میکنند؛ برخی کاهش اختلاف ثروت را کافی میدانند و برخی خواهان جامعهای بدون طبقات اقتصادیاند.
وجه مشترک بیشتر این دیدگاهها مخالفت با نابرابریهایی است که به گروهی امکان سلطهٔ اقتصادی و سیاسی بر دیگران میدهند.
همبستگی
همبستگی یا همکاری اجتماعی از دیگر ارزشهای مهم سوسیالیستی است.
در برابر تصویری از جامعه که افراد را صرفاً رقابتکنندگان منفرد میبیند، سوسیالیسم بر وابستگی متقابل انسانها و امکان همکاری تأکید دارد.
اتحادیههای کارگری، تعاونیها و خدمات عمومی نمونههایی از نهادهایی هستند که در سنت سوسیالیستی با این ارزش پیوند یافتهاند.
سوسیالیسم و کمونیسم
دو اصطلاح سوسیالیسم و کمونیسم در دورههای مختلف به معانی متفاوتی استفاده شدهاند.
در سدهٔ نوزدهم مرز میان آنها همیشه روشن نبود.
مارکس و انگلس در برخی آثار از «کمونیسم» برای جنبش انقلابی خود استفاده کردند.
در سنت مارکسیستی بعدی، بهویژه پس از انقلاب روسیه، «سوسیالیسم» اغلب مرحلهای انتقالی میان سرمایهداری و کمونیسم دانسته شد.
در این برداشت، کمونیسم مرحلهای فرضی است که در آن طبقات اجتماعی و دولت به معنای سرکوبگرانهٔ آن از میان رفتهاند.
اما در زبان سیاسی معاصر، «سوسیالیسم» طیفی بسیار گستردهتر از کمونیسم را دربر میگیرد.
سوسیالیسم دموکراتیک
سوسیالیسم دموکراتیک بر این اصل تأکید دارد که جامعهٔ سوسیالیستی باید از طریق نهادهای دموکراتیک، انتخابات آزاد، آزادی بیان و مشارکت سیاسی شکل گیرد و اداره شود.
سوسیالیستهای دموکراتیک معمولاً دولتهای تکحزبی و اقتدارگرای شوروی و الگوهای مشابه را رد میکنند.
آنها میتوانند خواهان مالکیت اجتماعی گستردهتر، دموکراسی محل کار و اصلاحات ساختاری باشند، اما تحقق این اهداف را با دموکراسی سیاسی پیوند میدهند.
سوسیالدموکراسی
سوسیالدموکراسی از دل جنبش سوسیالیستی اروپا پدید آمد.
در آغاز بسیاری از احزاب سوسیالدموکرات هدف نهایی خود را گذار از سرمایهداری میدانستند.
اما در طول سدهٔ بیستم بخش بزرگی از این جریان به اصلاح سرمایهداری از طریق مالیات تصاعدی، دولت رفاه، خدمات عمومی، حمایت از اتحادیهها و تنظیم بازار روی آورد.
در شکل معاصر، سوسیالدموکراسی معمولاً اقتصاد بازار را حفظ میکند اما خواهان کاهش نابرابری و تأمین گستردهٔ خدمات اجتماعی است.
به همین دلیل سوسیالدموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک را نباید کاملاً مترادف دانست.
سوسیالیسم آزادیخواهانه
سوسیالیسم آزادیخواهانه عنوانی برای جریانهایی است که مالکیت خصوصی سرمایه و سلسلهمراتب اقتصادی را نقد میکنند اما همزمان مخالف تمرکز قدرت دولتیاند.
آنارشیسم سوسیالیستی، آنارکو-سندیکالیسم و برخی اشکال شوراگرایی در این سنت قرار میگیرند.
این جریانها معمولاً از خودمدیریتی، فدراسیون انجمنهای آزاد و کنترل مستقیم کارگران بر تولید دفاع میکنند.
آنارشیسم و سوسیالیسم
آنارشیسم و سوسیالیسم در سدهٔ نوزدهم اشتراکات و اختلافهای مهمی داشتند.
اندیشمندانی مانند میخائیل باکونین و پتر کروپوتکین با سرمایهداری مخالف بودند اما همچنین دولت متمرکز را عامل سلطه میدانستند.
اختلاف میان مارکسیستها و آنارشیستها در انترناسیونال اول یکی از مهمترین شکافهای تاریخی جنبش سوسیالیستی بود.
آنارشیستها هشدار میدادند تصرف دولت به نام طبقهٔ کارگر میتواند به پیدایش طبقهٔ حاکم جدیدی منجر شود.
انترناسیونال اول
انجمن بینالمللی کارگران یا انترناسیونال اول در سال ۱۸۶۴ تشکیل شد.
این سازمان مجموعهای از سوسیالیستها، اتحادیههای کارگری، مارکسیستها و آنارشیستها را گرد هم آورد.
اختلاف میان مارکس و باکونین بر سر دولت، سازمان سیاسی و راه انقلاب سرانجام به انشعاب در این تشکل انجامید.
این اختلاف پیشاپیش یکی از مسائل مهم قرن بیستم را مطرح کرد: آیا دولت میتواند وسیلهٔ رهایی اجتماعی باشد یا تمرکز قدرت ناگزیر به سلطهٔ تازه میانجامد؟
انترناسیونال دوم
انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تشکیل شد و بسیاری از احزاب سوسیالیست و سوسیالدموکرات اروپایی را گرد هم آورد.
در این دوره جنبشهای سوسیالیستی در انتخابات، پارلمانها و اتحادیهها نفوذ بیشتری یافتند.
اما دربارهٔ انقلاب یا اصلاح تدریجی اختلاف وجود داشت.
ادوارد برنشتاین و تجدیدنظرطلبی
ادوارد برنشتاین از رهبران حزب سوسیالدموکرات آلمان استدلال کرد که برخی پیشبینیهای مارکسیستی دربارهٔ فروپاشی سریع سرمایهداری تحقق نیافتهاند.
او از اصلاح تدریجی، گسترش دموکراسی، فعالیت اتحادیهای و پارلمانی دفاع کرد.
این دیدگاه به «تجدیدنظرطلبی» شهرت یافت.
در مقابل، مارکسیستهایی مانند رزا لوکزامبورگ هشدار دادند اصلاحات ضروریاند اما نمیتوانند جای تغییر ساختاری نظام سرمایهداری را بگیرند.
رزا لوکزامبورگ
رزا لوکزامبورگ از برجستهترین متفکران سوسیالیست انقلابی بود.
او هم سرمایهداری و هم گرایشهای اقتدارگرایانه در جنبش سوسیالیستی را نقد میکرد.
لوکزامبورگ بر مشارکت فعال تودهها و آزادی سیاسی تأکید داشت و نسبت به محدودکردن دموکراسی پس از انقلاب هشدار داد.
مواضع او بعدها در سنتهای سوسیالیسم دموکراتیک و ضداستبدادی اهمیت یافت.
انقلاب روسیه
انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ نقطهٔ عطفی در تاریخ سوسیالیسم بود.
بلشویکها به رهبری ولادیمیر لنین در اکتبر ۱۹۱۷ قدرت را به دست گرفتند.
حکومت جدید صنایع بزرگ و بانکها را ملی کرد و تلاش کرد اقتصاد و سیاست را بر مبنای نظریهٔ مارکسیستی ـ لنینیستی سازمان دهد.
اما جنگ داخلی، بحران اقتصادی و تمرکز سیاسی به شکلگیری نظامی تکحزبی انجامید.
پس از مرگ لنین و تثبیت قدرت ژوزف استالین، اتحاد شوروی به دولتی بسیار متمرکز و سرکوبگر تبدیل شد.
لنینیسم
لنینیسم بر نقش حزب انقلابی سازمانیافته برای هدایت طبقهٔ کارگر تأکید داشت.
لنین استدلال میکرد که برای سرنگونی دولت سرمایهداری و مقابله با قدرت طبقهٔ حاکم، سازمان سیاسی منسجمی ضروری است.
پس از انقلاب، حزب بلشویک به مرکز قدرت سیاسی تبدیل شد.
منتقدان این مدل معتقدند تمرکز قدرت در حزب زمینهٔ استبداد را فراهم کرد.
مدافعان آن معمولاً به شرایط جنگ داخلی، مداخلهٔ خارجی و عقبماندگی اقتصادی روسیه اشاره کردهاند.
استالینیسم
استالینیسم به ساختار سیاسی و اقتصادی اتحاد شوروی در دوران استالین و الگوهای نزدیک به آن اشاره دارد.
ویژگیهای آن شامل برنامهریزی متمرکز، صنعتیشدن سریع، اشتراکیسازی اجباری کشاورزی، سلطهٔ حزب واحد و سرکوب شدید سیاسی بود.
میلیونها نفر در جریان پاکسازیهای سیاسی، اردوگاههای کار اجباری، قحطیها و سرکوبهای حکومتی قربانی شدند.
تجربهٔ استالینیسم یکی از بنیادیترین چالشها برای نظریهٔ سوسیالیستی بود؛ زیرا حکومتی که خود را نمایندهٔ کارگران معرفی میکرد به ساختاری بسیار متمرکز و اقتدارگرا تبدیل شد.
آیا اتحاد شوروی سوسیالیستی بود؟
دربارهٔ ماهیت اقتصادی و اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی اختلاف نظری گسترده وجود دارد.
مارکسیست ـ لنینیستها آن را نمونهای از «سوسیالیسم واقعاً موجود» میدانستند.
برخی منتقدان مارکسیست از مفهوم «دولت کارگری منحط» استفاده کردند.
برخی دیگر آن را «سرمایهداری دولتی» یا نظامی بوروکراتیک دانستند.
سوسیالیستهای دموکراتیک و آزادیخواه نیز استدلال کردهاند که بدون کنترل دموکراتیک کارگران بر اقتصاد، مالکیت دولتی به تنهایی سوسیالیسم محسوب نمیشود.
دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد نیز تأکید میکند که کنترل دولتی اقتصاد بدون کنترل دموکراتیک جامعه الزاماً با تعریف سوسیالیسم بهعنوان کنترل اجتماعی بر تولید منطبق نیست.[۱]
چین
انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ به تشکیل جمهوری خلق چین به رهبری مائو تسهتونگ انجامید.
حکومت جدید مالکیت زمین و صنعت را بهشدت دگرگون و اقتصاد برنامهریزیشدهای ایجاد کرد.
سیاستهایی مانند «جهش بزرگ به جلو» و «انقلاب فرهنگی» پیامدهای انسانی و اقتصادی بسیار سنگینی داشتند.
از اواخر دههٔ ۱۹۷۰، چین اصلاحات بازارمحور گستردهای آغاز کرد و مالکیت خصوصی و سرمایهگذاری خارجی را توسعه داد، در حالی که حزب کمونیست انحصار قدرت سیاسی را حفظ کرد.
ماهیت نظام اقتصادی معاصر چین موضوع بحث گسترده است و از «سوسیالیسم بازار» تا «سرمایهداری دولتی» برای توصیف آن استفاده شده است.
کوبا
پس از انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، حکومت فیدل کاسترو به تدریج اقتصاد را ملی کرد و به اتحاد شوروی نزدیک شد.
کوبا نظام گستردهٔ آموزش و بهداشت عمومی ایجاد کرد، اما همزمان نظام سیاسی تکحزبی و محدودیتهای جدی آزادی سیاسی برقرار شد.
تجربهٔ کوبا نیز نمونهای از تنش میان برخی دستاوردهای اجتماعی و نبود پلورالیسم سیاسی در حکومتهای خودخواندهٔ سوسیالیستی است.
یوگسلاوی و خودمدیریتی
یوگسلاوی پس از جدایی از اتحاد شوروی در سال ۱۹۴۸ نوعی مدل متفاوت ایجاد کرد.
در این نظام، شوراهای کارگری نقش بیشتری در ادارهٔ بنگاهها داشتند و دولت از برخی سازوکارهای بازار استفاده میکرد.
این مدل به «سوسیالیسم خودمدیریتی» شهرت یافت.
با وجود محدودیت سیاسی نظام تکحزبی، تجربهٔ یوگسلاوی در نظریههای مربوط به دموکراسی محل کار و سوسیالیسم بازار مورد توجه قرار گرفته است.
دولت رفاه
بخشی از دستاوردهایی که امروزه در بسیاری از دموکراسیهای صنعتی عادی تلقی میشوند، تحت تأثیر جنبشهای سوسیالیستی و کارگری شکل گرفتهاند.
از جمله:
- بیمهٔ بیکاری؛
- مستمری بازنشستگی؛
- آموزش عمومی؛
- خدمات درمانی عمومی؛
- محدودیت ساعات کار؛
- حداقل دستمزد؛
- حق تشکیل اتحادیه؛
- حمایت از کارگران.
این سیاستها الزاماً سوسیالیستی به معنای مالکیت اجتماعی نیستند، اما سوسیالیستها و سوسیالدموکراتها نقش مهمی در گسترش آنها داشتهاند.
کشورهای اسکاندیناوی
کشورهایی مانند سوئد، دانمارک و نروژ گاه در گفتار عمومی «سوسیالیستی» نامیده میشوند.
اما اقتصاد این کشورها عمدتاً بر مالکیت خصوصی و بازار استوار است.
ویژگی مهم آنها دولت رفاه گسترده، مالیاتهای نسبتاً بالا، اتحادیههای قدرتمند و خدمات عمومی فراگیر است.
بنابراین نظامهای اسکاندیناوی بیشتر نمونههایی از سوسیالدموکراسی در اقتصاد سرمایهداری مختلط محسوب میشوند تا سوسیالیسم کلاسیک.
تعاونیها
تعاونی یکی از اشکال مهم سازمان اقتصادی مورد توجه سوسیالیستهاست.
در تعاونی کارگری، خود کارکنان مالک و ادارهکنندهٔ بنگاهاند.
اصل بنیادی چنین مدلی آن است که افرادی که در تولید شرکت دارند در تصمیمگیری و توزیع نتایج اقتصادی نیز نقش داشته باشند.
تعاونیها در بسیاری از کشورها در حوزههای کشاورزی، بانکداری، تولید و خدمات فعالیت دارند.
سوسیالیسم و اتحادیههای کارگری
جنبش اتحادیه کارگری رابطهای تاریخی با سوسیالیسم داشته است.
کارگران برای افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار، بهبود امنیت شغلی و حق مذاکرهٔ جمعی تشکل ایجاد کردند.
بسیاری از احزاب سوسیالیست اروپا از دل همین جنبشها پدید آمدند.
با این حال اتحادیهٔ کارگری و سوسیالیسم یکسان نیستند؛ اتحادیه میتواند در چارچوب سرمایهداری برای بهبود موقعیت اعضای خود فعالیت کند بدون آنکه خواهان تغییر نظام مالکیت باشد.
سوسیالیسم و آزادی بیان
یکی از جدیترین مسائل تاریخی سوسیالیسم رابطهٔ آن با آزادی بیان است.
در برخی دولتهایی که خود را سوسیالیستی مینامیدند، احزاب مخالف، مطبوعات مستقل و آزادی تشکل محدود یا سرکوب شدند.
منتقدان استدلال میکنند تمرکز اقتصادی و سیاسی در یک دولت واحد امکان شکلگیری اقتدارگرایی را افزایش میدهد.
در مقابل، سوسیالیستهای دموکراتیک تأکید میکنند آزادی بیان، انتخابات رقابتی، استقلال قضایی و حق سازمانیابی از شرایط ضروری هر جامعهٔ سوسیالیستی مشروعاند.
نقد سرمایهداری از دید سوسیالیسم
نقدهای سوسیالیستی سرمایهداری بسیار متنوعاند، اما معمولاً چند محور اصلی دارند.
نابرابری
مالکیت سرمایه میتواند موجب تمرکز ثروت شود.
کسانی که داراییهای بزرگ دارند علاوه بر درآمد کاری از سود، بهره و افزایش ارزش داراییها نیز درآمد کسب میکنند.
در نتیجه نابرابری ثروت میتواند از نسلی به نسل دیگر بازتولید شود.
سلطهٔ اقتصادی
کارگر ممکن است از نظر حقوقی آزاد باشد، اما اگر برای تأمین زندگی گزینهٔ واقعی دیگری جز فروش نیروی کار نداشته باشد، رابطهٔ کار میتواند نوعی وابستگی ایجاد کند.
برخی سوسیالیستها این وضعیت را نوعی سلطهٔ خصوصی میدانند.
بیگانگی
تقسیم کار و فقدان کنترل بر محیط کار ممکن است سبب شود انسان رابطهای بیگانه با فعالیت تولیدی خود پیدا کند.
بحرانهای اقتصادی
اقتصاد سرمایهداری بهطور دورهای با رکود، بیکاری و بحران مالی روبهرو میشود.
مارکسیستها این بحرانها را ناشی از تضادهای درونی انباشت سرمایه میدانند.
قدرت سیاسی سرمایه
تمرکز ثروت میتواند به نفوذ سیاسی گسترده از طریق تأمین مالی، رسانه، لابی و کنترل اقتصادی منجر شود.
سوسیالیستها از این جهت نابرابری اقتصادی را مسئلهای برای دموکراسی نیز میدانند.
نقدهای وارد بر سوسیالیسم
سوسیالیسم نیز با نقدهای گستردهای روبهرو بوده است.
مسئلهٔ انگیزه
برخی منتقدان استدلال میکنند اگر تفاوت در پاداش اقتصادی بیش از حد کاهش یابد، انگیزه برای نوآوری، سرمایهگذاری و کار کاهش مییابد.
سوسیالیستها پاسخهای متفاوتی ارائه کردهاند. برخی تفاوت محدود درآمد را میپذیرند و برخی بر انگیزههای غیرمالی مانند مشارکت، منزلت و رضایت از کار تأکید میکنند.
مسئلهٔ اطلاعات
منتقدان برنامهریزی متمرکز میگویند اقتصاد مدرن دارای میلیونها تصمیم و اطلاعات پراکنده است و هیچ مرکز واحدی نمیتواند همهٔ آنها را پردازش کند.
این نقد از مهمترین استدلالهای هایک علیه برنامهریزی مرکزی است.
تمرکز قدرت
اگر دولت هم قدرت سیاسی و هم مالکیت اقتصادی را در اختیار داشته باشد، شهروندان ممکن است در برابر آن بسیار وابسته شوند.
تجربهٔ شوروی و کشورهای مشابه این نگرانی را تقویت کرده است.
بوروکراسی
مالکیت دولتی گسترده میتواند با رشد بوروکراسی و کاهش پاسخگویی همراه شود.
مدافعان سوسیالیسم دموکراتیک برای مقابله با این مشکل بر تمرکززدایی، کنترل کارگری و نهادهای انتخابی تأکید میکنند.
سوسیالیسم و حقوق بشر
رابطهٔ سوسیالیسم با حقوق بشر تاریخی پیچیده دارد.
جنبشهای سوسیالیستی در توسعهٔ حقوق اجتماعی مانند آموزش، بهداشت، تأمین اجتماعی و حقوق کار نقش مهمی داشتهاند.
در مقابل، دولتهای کمونیستی متعددی آزادی بیان، انتخابات آزاد و حقوق سیاسی را محدود کردهاند.
این تجربه سبب شد در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم بسیاری از سوسیالیستها تأکید کنند که عدالت اجتماعی بدون آزادی سیاسی نمیتواند جامعهای رهاییبخش ایجاد کند.
سوسیالیسم و استعمار
بخش مهمی از جنبشهای سوسیالیستی با استعمار مخالفت کردند.
مارکسیستها استعمار را با گسترش سرمایهداری جهانی مرتبط میدانستند.
در سدهٔ بیستم بسیاری از جنبشهای استقلالطلب در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین از سوسیالیسم تأثیر گرفتند.
اما دولتهای مدعی سوسیالیسم نیز گاه سیاستهایی داشتند که مخالفان آن را سلطهگرانه یا امپراتوری توصیف کردهاند؛ از جمله مداخلات اتحاد شوروی در اروپای شرقی.
سوسیالیسم و ناسیونالیسم
سوسیالیسم کلاسیک گرایش بینالمللی داشت و بر منافع مشترک طبقهٔ کارگر در کشورهای مختلف تأکید میکرد.
شعار «کارگران جهان متحد شوید» نماد این نگرش بود.
با این حال در عمل بسیاری از احزاب سوسیالیست با سیاست ملی پیوند خوردند و در جنگ جهانی اول بخش عمدهای از آنها از دولتهای خود حمایت کردند.
این مسئله بحران بزرگی در جنبش بینالمللی سوسیالیستی ایجاد کرد.
سوسیالیسم و فاشیسم
فاشیسم و سوسیالیسم دو سنت متفاوت و در بسیاری موارد متخاصماند.
فاشیسم بر ناسیونالیسم افراطی، دولت اقتدارگرا، سلسلهمراتب و سرکوب مخالفان سیاسی استوار بود و جنبشهای سوسیالیستی و کارگری را از مهمترین دشمنان خود میدانست.
در ایتالیا و آلمان، احزاب فاشیستی پس از قدرتگیری اتحادیههای مستقل و احزاب سوسیالیست و کمونیست را سرکوب کردند.
وجود واژهٔ «سوسیالیست» در نام حزب نازی به معنای تعلق نازیسم به سنت سوسیالیستی مارکسیستی یا دموکراتیک نبود.
سوسیالیسم و دین
رابطهٔ سوسیالیسم با دین متنوع بوده است.
مارکس دین را در ارتباط با شرایط مادی و ازخودبیگانگی اجتماعی تحلیل میکرد و بسیاری از جنبشهای مارکسیستی گرایش سکولار یا ضددینی داشتند.
اما جریانهایی مانند سوسیالیسم مسیحی کوشیدند عدالت اجتماعی را با آموزههای دینی پیوند دهند.
در کشورهای مختلف نیز فعالان مذهبی در جنبشهای کارگری، حقوق مدنی و عدالت اجتماعی مشارکت داشتهاند.
بنابراین سوسیالیسم ضرورتاً یک موضع واحد دربارهٔ دین ندارد.
سوسیالیسم و فمینیسم
بسیاری از متفکران سوسیالیست به مسئلهٔ ستم زنان پرداختهاند.
فردریش انگلس در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت رابطهٔ مالکیت و ساختار خانواده را تحلیل کرد.
سوسیالیستهای فمینیست بعدها استدلال کردند که رهایی زنان نیازمند بررسی همزمان سرمایهداری و ساختارهای مردسالارانه است.
کار خانگی بدون دستمزد، تقسیم جنسیتی کار و وابستگی اقتصادی زنان از موضوعات مهم فمینیسم سوسیالیستی هستند.
سوسیالیسم و محیط زیست
از اواخر سدهٔ بیستم، جریانهایی با عنوان اکوسوسیالیسم شکل گرفتند.
اکوسوسیالیستها بحران زیستمحیطی را با منطق رشد بیپایان و انباشت سرمایه مرتبط میدانند.
آنها استدلال میکنند اقتصاد باید بر اساس نیازهای انسانی و محدودیتهای زیستمحیطی سازمان یابد.
در مقابل، تجربهٔ آلودگی شدید در برخی اقتصادهای برنامهریزیشدهٔ شوروی نشان میدهد مالکیت دولتی بهخودیخود حفاظت از محیط زیست را تضمین نمیکند.
سوسیالیسم در جهان سوم
در کشورهای تازه استقلالیافتهٔ آسیا و آفریقا، اشکال گوناگونی از «سوسیالیسم ملی» یا «سوسیالیسم آفریقایی» پدید آمد.
رهبرانی مانند جولیوس نایرره در تانزانیا و جمال عبدالناصر در مصر سیاستهایی شامل ملیسازی و برنامهریزی اقتصادی را دنبال کردند.
این مدلها همیشه با مارکسیسم کلاسیک یکسان نبودند و گاه بر سنتهای محلی، ملیگرایی و توسعهٔ دولتی تأکید داشتند.
سوسیالیسم در آمریکای لاتین
آمریکای لاتین یکی از مناطق مهم تاریخ سوسیالیسم بوده است.
از انقلاب کوبا تا دولتهای چپ انتخابی در شیلی و دیگر کشورها، تجربههای متنوعی وجود داشتهاند.
سالوادور آلنده در شیلی کوشید از طریق انتخابات و نهادهای دموکراتیک برنامهای برای ملیسازی و اصلاح ساختار اقتصادی اجرا کند.
دولت او در کودتای ۱۹۷۳ به رهبری آگوستو پینوشه سرنگون شد.
این تجربه به یکی از موارد مهم بحث دربارهٔ امکان «راه دموکراتیک به سوسیالیسم» تبدیل شد.
سوسیالیسم در ایران
اندیشههای سوسیالیستی از اواخر دورهٔ قاجار و همزمان با گسترش ارتباط روشنفکران و کارگران ایرانی با قفقاز و روسیه وارد ایران شدند.
کارگران ایرانی مهاجر در باکو و دیگر شهرهای قفقاز با سازمانها و ادبیات سوسیالدموکرات آشنا شدند.
برخی از این فعالان در انقلاب مشروطه و تحولات پس از آن نقش داشتند.
اجتماعیون عامیون
حزب اجتماعیون عامیون از نخستین تشکلهای متأثر از سوسیالدموکراسی در ایران بود.
فعالان این جریان در دورهٔ مشروطه خواهان اصلاحات سیاسی و اجتماعی، محدودشدن قدرت استبدادی و تغییرات اقتصادی بودند.
سوسیالیسم در ایران از آغاز با مسئلهٔ مشروطیت، استقلال ملی و مبارزه با نفوذ قدرتهای خارجی پیوند پیدا کرد.
حزب کمونیست ایران
حزب کمونیست ایران در سال ۱۲۹۹ شکل گرفت.
این حزب در ارتباط با جنبشهای کارگری، تحولات گیلان و انقلاب روسیه فعالیت داشت.
فعالیت کمونیستی در دورهٔ رضاشاه با محدودیت و سرکوب روبهرو شد.
حزب توده ایران
پس از سقوط رضاشاه در ۱۳۲۰، حزب توده ایران تشکیل شد.
این حزب در دههٔ ۱۳۲۰ و اوایل دههٔ ۱۳۳۰ به یکی از مهمترین نیروهای سیاسی ایران تبدیل شد و در میان کارگران، روشنفکران و برخی نیروهای نظامی نفوذ داشت.
وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک حزب توده به اتحاد شوروی، بهویژه در مسائل سیاست خارجی، همواره یکی از مهمترین موضوعات نقد آن بوده است.
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ حزب بهشدت سرکوب شد.
چپ نو و مبارزهٔ مسلحانه
از دههٔ ۱۳۴۰ نسل تازهای از نیروهای چپ ایران شکل گرفت.
بخشهایی از این جریان از سیاست حزب توده ناراضی بودند و تحت تأثیر انقلاب کوبا، چین، الجزایر و جنبشهای ضداستعماری قرار داشتند.
سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از مهمترین سازمانهای مارکسیستی مسلح مخالف حکومت شاه بود.
در کنار آن، سازمان مجاهدین خلق ایران نیز با ترکیبی از برداشت اسلامی، عدالتطلبی و برخی مفاهیم متأثر از ادبیات انقلابی و مارکسیستی شکل گرفت، هرچند خود را سازمانی مارکسیستی نمیدانست.
سوسیالیسم و انقلاب ۱۳۵۷
در انقلاب ۱۳۵۷ ایران جریانهای مختلف چپ، از حزب توده و فداییان تا گروههای کوچکتر مارکسیستی، علیه سلطنت فعالیت کردند.
پس از سقوط شاه، فضای سیاسی کوتاهی برای فعالیت احزاب و سازمانها ایجاد شد.
اما جمهوری اسلامی بهتدریج تمامی نیروهای مستقل سیاسی، از جمله گروههای چپ، را محدود و سپس سرکوب کرد.
در دههٔ ۱۳۶۰ بسیاری از اعضا و هواداران سازمانهای چپ بازداشت، زندانی یا اعدام شدند.
در قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ نیز شماری از زندانیان وابسته به گروههای مارکسیستی و چپ پس از پرسش دربارهٔ اعتقادات مذهبی اعدام شدند.
سوسیالیسم و جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی را نمیتوان به دلیل مالکیت دولتی گسترده یا شعارهای عدالتخواهانهٔ نخستین سالهای انقلاب، نظامی سوسیالیستی دانست.
ساختار اقتصادی جمهوری اسلامی ترکیبی از مالکیت دولتی، خصوصی، شبهدولتی، بنیادهای مذهبی و نهادهای اقتصادی وابسته به سپاه و دیگر مراکز قدرت است.
مالکیت دولتی بهخودیخود معادل مالکیت اجتماعی یا کنترل دموکراتیک کارگران نیست.
از منظر تعریف فلسفی و اقتصادی سوسیالیسم، اگر جامعه و تولیدکنندگان کنترل دموکراتیکی بر اقتصاد نداشته باشند، صرف تمرکز دارایی در دست دولت نمیتواند معیار کافی برای سوسیالیسم باشد.[۱]
عدالت اجتماعی و جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی از آغاز از شعارهایی مانند حمایت از «مستضعفان» و عدالت اجتماعی استفاده کرد.
اما ساختار اقتصادی آن در دهههای بعد با تمرکز ثروت، رانت، فساد، نهادهای اقتصادی غیرشفاف و شکاف طبقاتی همراه بوده است.
از این جهت، میان استفادهٔ ایدئولوژیک از زبان عدالت و مفهوم سوسیالیستی کنترل اجتماعی بر اقتصاد تفاوت اساسی وجود دارد.
سوسیالیسم و اقتصاد مختلط
بسیاری از اقتصادهای معاصر نه کاملاً سرمایهداری آزاد هستند و نه اقتصادهای برنامهریزیشدهٔ سوسیالیستی.
دولتها در بیشتر کشورها مالیات میگیرند، خدمات عمومی ارائه میکنند، مقررات اقتصادی وضع میکنند و در برخی صنایع مالکیت دارند.
این ساختارها معمولاً «اقتصاد مختلط» نامیده میشوند.
وجود خدمات عمومی یا شرکت دولتی به تنهایی یک کشور را سوسیالیستی نمیکند.
آیا مالیات سوسیالیسم است؟
مالیات تصاعدی، بیمهٔ اجتماعی یا آموزش عمومی بهخودیخود سوسیالیسم نیستند.
این سیاستها میتوانند در چارچوب اقتصاد سرمایهداری نیز اجرا شوند.
تفاوت اصلی سوسیالیسم با دولت رفاه در مسئلهٔ مالکیت و کنترل اقتصادی است.
سوسیالیسم در تعریف قویتر خود به تغییر ساختار مالکیت و قدرت در تولید توجه دارد، در حالی که دولت رفاه عمدتاً پس از تولید ثروت بخشی از آن را بازتوزیع میکند.
سوسیالیسم و بخش خصوصی
جریانهای مختلف سوسیالیستی دربارهٔ بخش خصوصی اختلاف دارند.
برخی خواهان اجتماعیکردن تقریباً همهٔ صنایع بزرگاند.
برخی مالکیت خصوصی کوچک و متوسط را میپذیرند.
در سوسیالیسم بازار، حتی بازار و بنگاههای رقابتی میتوانند باقی بمانند به شرط آنکه مالکیت و کنترل سرمایه به شکل اجتماعی یا کارگری سازمان یابد.
بنابراین وجود بازار یا کسبوکار کوچک الزاماً با هر شکل سوسیالیسم ناسازگار نیست.
سوسیالیسم و کارآفرینی
در بحثهای معاصر این پرسش مطرح است که آیا سوسیالیسم امکان نوآوری و کارآفرینی را محدود میکند.
سوسیالیستهای بازار استدلال میکنند نوآوری میتواند در تعاونیها، دانشگاهها، شرکتهای عمومی یا بنگاههای اجتماعی نیز رخ دهد.
منتقدان پاسخ میدهند مالکیت خصوصی و امکان سود شخصی انگیزهای قوی برای ریسک و نوآوری ایجاد میکند.
این بحث هنوز از مسائل باز اقتصاد سیاسی است.
فناوری و سوسیالیسم
تحول فناوری بحثهای تازهای دربارهٔ سوسیالیسم ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی، اتوماسیون و پلتفرمهای دیجیتال ممکن است نیاز به کار انسانی را در برخی حوزهها کاهش دهند.
برخی نظریهپردازان چپ استدلال میکنند اگر مالکیت فناوری در دست گروه کوچکی متمرکز شود، اتوماسیون میتواند نابرابری را افزایش دهد.
در مقابل، مالکیت اجتماعی فناوری میتواند کاهش ساعات کار و افزایش رفاه عمومی را ممکن کند.
درآمد پایهٔ همگانی
درآمد پایه همگانی پیشنهادی است که براساس آن همهٔ شهروندان مبلغی منظم و بدون شرط دریافت کنند.
این ایده صرفاً سوسیالیستی نیست و مدافعانی از سنتهای مختلف سیاسی دارد.
برخی سوسیالیستها آن را وسیلهای برای کاهش وابستگی به کار مزدی میدانند.
برخی دیگر هشدار میدهند که بدون تغییر مالکیت و قدرت اقتصادی، درآمد پایه ممکن است فقط به اصلاح سرمایهداری محدود شود.
سوسیالیسم در سدهٔ بیستویکم
پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ بسیاری تصور کردند سوسیالیسم به پایان تاریخی خود رسیده است.
اما بحران مالی ۲۰۰۸، افزایش نابرابری، هزینهٔ مسکن، بحران محیط زیست و ناامنی شغلی موجب احیای بحث دربارهٔ سوسیالیسم در برخی کشورها شد.
نسل تازهای از فعالان سیاسی به موضوعاتی مانند خدمات درمانی همگانی، آموزش رایگان، مالیات بر ثروت، دموکراسی محل کار و مالکیت عمومی زیرساختها توجه نشان دادهاند.
با این حال «سوسیالیسم معاصر» نیز یک جریان واحد نیست.
تفاوت سوسیالیسم با کمونیسم
در کاربرد معاصر، سوسیالیسم مفهومی گستردهتر است.
کمونیسم معمولاً با سنت مارکسیستی ـ لنینیستی یا با جامعهٔ بیطبقهٔ مورد تصور مارکس مرتبط دانسته میشود.
سوسیالیسم میتواند شامل احزاب پارلمانی، تعاونیها، سوسیالیسم بازار و جریانهای دموکراتیک نیز باشد.
بنابراین هر کمونیستی را میتوان در معنایی تاریخی بخشی از خانوادهٔ سوسیالیستی دانست، اما هر سوسیالیستی کمونیست نیست.
تفاوت سوسیالیسم با سوسیالدموکراسی
سوسیالدموکراسی امروز معمولاً مالکیت خصوصی و اقتصاد بازار را حفظ میکند و از طریق مالیات و دولت رفاه نابرابری را کاهش میدهد.
سوسیالیسم در تعریف قویتر خواهان تغییر خود ساختار مالکیت و کنترل تولید است.
با این حال مرز این دو در تاریخ همواره روشن نبوده و بسیاری از احزاب سوسیالدموکرات در گذشته هدفهای صریحاً سوسیالیستی داشتهاند.
تفاوت سوسیالیسم با سرمایهداری دولتی
در سرمایهداری دولتی دولت ممکن است مالک بنگاههای بزرگ باشد اما آنها را به صورت سلسلهمراتبی و بدون کنترل دموکراتیک کارگران اداره کند.
اگر هدف اصلی انباشت سرمایه باشد و کارکنان همچنان فاقد اختیار در تولید باشند، برخی نظریهپردازان چنین ساختاری را سوسیالیسم نمیدانند.
از این منظر، مالکیت حقوقی دولت و مالکیت اجتماعی دو مفهوم متفاوتاند.
تفاوت سوسیالیسم و دولت رفاه
دولت رفاه خدمات اجتماعی و حمایت اقتصادی را گسترش میدهد اما لزوماً ساختار مالکیت سرمایه را تغییر نمیدهد.
سوسیالیسم در معنای کلاسیک به قدرت اقتصادی و مالکیت نیز توجه دارد.
بنابراین یک کشور سرمایهداری میتواند دولت رفاه بسیار گستردهای داشته باشد بیآنکه سوسیالیستی باشد.
دستاوردهای تاریخی جنبش سوسیالیستی
صرفنظر از ارزیابی نظامهای سوسیالیستی، جنبشهای سوسیالیستی و کارگری در تاریخ معاصر بر مجموعهای از اصلاحات اجتماعی اثر گذاشتهاند.
از مهمترین آنها میتوان به:
- حق تشکل کارگری؛
- محدودشدن ساعات کار؛
- ممنوعیت یا کاهش کار کودکان؛
- بیمهٔ اجتماعی؛
- آموزش عمومی؛
- حق رأی عمومی؛
- حمایت از بیکاران؛
- نظام بازنشستگی؛
- گسترش خدمات درمانی
اشاره کرد.
بسیاری از این اصلاحات در همکاری یا رقابت میان احزاب سوسیالیست، اتحادیهها، لیبرالها و دیگر جریانهای سیاسی تحقق یافتهاند.
شکستها و بحرانهای تاریخی
تاریخ سوسیالیسم همچنین با شکستها و بحرانهای جدی همراه بوده است.
نظامهای تکحزبی، سرکوب سیاسی، بوروکراسی، ناکارآمدی اقتصادی، قحطیهای ناشی از سیاستهای اجباری و فقدان آزادیهای مدنی از مهمترین آنها هستند.
از این رو یکی از مسائل اساسی اندیشهٔ سوسیالیستی معاصر این است که چگونه میتوان عدالت اقتصادی را بدون تمرکز خطرناک قدرت سیاسی تحقق بخشید.
ارزیابی نظری
سوسیالیسم یکی از مهمترین واکنشهای فکری و سیاسی به نابرابریهای جامعهٔ سرمایهداری بوده است.
قدرت آن در طرح این پرسش است که مالکیت اقتصادی چگونه بر آزادی، دموکراسی و برابری اثر میگذارد.
سوسیالیسم یادآور میشود که آزادی سیاسی میتواند در شرایط نابرابری شدید اقتصادی محدود شود و تصمیمهای اقتصادی نیز مانند تصمیمهای سیاسی بر زندگی انسانها تأثیر عمیق دارند.
اما تجربهٔ سدهٔ بیستم همچنین نشان داده است که انتقال مالکیت به دولت بدون پاسخگویی، تکثر سیاسی و کنترل دموکراتیک میتواند خود به تمرکز گستردهٔ قدرت و شکلهای تازهٔ سلطه منجر شود.
در نتیجه بحث معاصر دربارهٔ سوسیالیسم بیش از گذشته حول این پرسش میچرخد که آیا میتوان مالکیت اجتماعی، دموکراسی سیاسی، آزادی فردی، اقتصاد کارآمد و مشارکت مستقیم شهروندان را همزمان با یکدیگر ترکیب کرد.
چهرههای مهم سوسیالیسم
از مهمترین متفکران و فعالانی که در تاریخ سوسیالیسم نقش داشتهاند میتوان به این افراد اشاره کرد:
- آنری دو سنسیمون
- شارل فوریه
- رابرت اوئن
- کارل مارکس
- فریدریش انگلس
- فردیناند لاسال
- ادوارد برنشتاین
- رزا لوکزامبورگ
- ولادیمیر لنین
- آنتونیو گرامشی
- لئون تروتسکی
- کارل کائوتسکی
- یوجین دبز
- مایکل هرینگتون
قرارگرفتن این افراد در یک فهرست به معنای یکسانبودن دیدگاههای آنان نیست؛ بسیاری از آنها اختلافهای بنیادی با یکدیگر داشتند.
جریانهای اصلی سوسیالیستی
از مهمترین شاخهها و جریانهای تاریخی سوسیالیسم میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- سوسیالیسم آرمانشهری
- مارکسیسم
- کمونیسم
- سوسیالیسم دموکراتیک
- سوسیالدموکراسی
- سوسیالیسم آزادیخواهانه
- سوسیالیسم بازار
- فمینیسم سوسیالیستی
- اکوسوسیالیسم
- سوسیالیسم مسیحی
- آنارکو-سندیکالیسم
آثار مهم
- Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848.
- Karl Marx, Capital: A Critique of Political Economy, Vol. I, 1867.
- Friedrich Engels, Socialism: Utopian and Scientific, 1880.
- Eduard Bernstein, Evolutionary Socialism, 1899.
- Rosa Luxemburg, Reform or Revolution, 1899.
- Vladimir I. Lenin, The State and Revolution, 1917.
- Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks.
- G. A. Cohen, Why Not Socialism?, Princeton University Press, 2009.
- Erik Olin Wright, Envisioning Real Utopias, Verso, 2010.
جستارهای وابسته
- سرمایهداری
- مارکسیسم
- کمونیسم
- بورژوازی
- پرولتاریا
- طبقه اجتماعی
- مبارزه طبقاتی
- سوسیالیسم دموکراتیک
- سوسیالدموکراسی
- سوسیالیسم بازار
- سوسیالیسم آزادیخواهانه
- آنارشیسم
- کارل مارکس
- فریدریش انگلس
- رزا لوکزامبورگ
- ولادیمیر لنین
- آنتونیو گرامشی
- انقلاب روسیه
- اتحاد جماهیر شوروی
- دولت رفاه
- اقتصاد مختلط
- مالکیت اجتماعی
- دموکراسی اقتصادی
- اتحادیه کارگری
- ارزش اضافی
- بیگانگی
- ماتریالیسم تاریخی
منابع
- ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ ۱٫۶ ۱٫۷ “Socialism,” Stanford Encyclopedia of Philosophy, first published 2019, substantive revision 25 May 2024.
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848.
- ↑ Friedrich Engels, Socialism: Utopian and Scientific, 1880.
- ↑ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848, chap. II.