مارکسیسم

از ایران پدیا
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مارکسیسم
شناسنامه
نام لاتینMarxism
نام‌های دیگراندیشهٔ مارکسی، سنت مارکسیستی
حوزهفلسفه، اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی
نوعسنت فکری، نظریه اجتماعی و اقتصادی و جریان سیاسی
خاستگاهاروپای سدهٔ نوزدهم
دوره شکل‌گیریمیانهٔ سدهٔ نوزدهم
اندیشه و تاریخ
اندیشمندان برجستهکارل مارکس، فریدریش انگلس، ولادیمیر لنین، رزا لوکزامبورگ، آنتونیو گرامشی، گئورگ لوکاچ]، لویی آلتوسر
مفاهیم کلیدیماتریالیسم تاریخی، مبارزهٔ طبقاتی، شیوهٔ تولید، طبقه، سرمایه، کار مزدی، ارزش اضافی، استثمار، بیگانگی، ایدئولوژی، انقلاب اجتماعی
آثار مهممانیفست حزب کمونیست، سرمایه، ایدئولوژی آلمانی، نقد اقتصاد سیاسی، نقد برنامه گوتا
جریان‌های مرتبطسوسیالیسم، کمونیسم، ماتریالیسم تاریخی، مارکسیسم غربی، لنینیسم، مکتب فرانکفورت
تأثیرپذیرفته ازگئورگ ویلهلم فریدریش هگل، لودویگ فویرباخ، اقتصاد سیاسی کلاسیک بریتانیا، سوسیالیسم فرانسوی
تأثیرگذار برجنبش‌های کارگری و سوسیالیستی، جامعه‌شناسی، اقتصاد سیاسی، تاریخ‌نگاری اجتماعی، نظریه انتقادی، مطالعات فرهنگی
نقد و ارزیابی
نقدهای اصلیمناقشه بر سر جبر تاریخی، نظریه ارزش، نقش طبقه، رابطه دولت و آزادی، تجربه حکومت‌های مدعی مارکسیسم

مارکسیسم (انگلیسی: Marxism) نام مجموعه‌ای از نظریه‌ها، روش‌های تحلیل و سنت‌های سیاسی و فکری است که از آثار کارل مارکس و فریدریش انگلس سرچشمه گرفته و از نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم به بعد در فلسفه، اقتصاد سیاسی، تاریخ، جامعه‌شناسی و جنبش‌های سیاسی تأثیر گسترده‌ای گذاشته است. مارکسیسم جامعهٔ انسانی را با توجه ویژه به مناسبات مادی تولید، ساختارهای طبقاتی، مالکیت، کار، قدرت و تحول تاریخی بررسی می‌کند و در صورت‌بندی کلاسیک خود، مبارزه میان طبقات اجتماعی را یکی از نیروهای اساسی تغییر تاریخی می‌داند.[۱][۲]

اصطلاح «مارکسیسم» پس از شکل‌گیری جنبش‌های سیاسی و نظری متأثر از مارکس رواج یافت و نباید آن را با مجموعه‌ای کاملاً یکدست از آموزه‌ها یکی دانست. خود مارکس نظام فلسفی مدونی با عنوان «مارکسیسم» تدوین نکرد و پس از مرگ او در سال ۱۸۸۳، پیروانش آثار وی را به شیوه‌های مختلف تفسیر و گسترش دادند. از این رو، در طول زمان جریان‌هایی مانند مارکسیسم ارتدوکس، لنینیسم، مارکسیسم غربی، مارکسیسم ساختارگرا، مارکسیسم تحلیلی و شکل‌های مختلف نومارکسیسم پدید آمدند.[۳]

در مرکز بخش بزرگی از اندیشهٔ مارکس این پرسش قرار داشت که جامعهٔ سرمایه‌داری چگونه کار می‌کند، مناسبات طبقاتی چگونه بازتولید می‌شوند و چه نیروهایی می‌توانند این مناسبات را دگرگون کنند. مارکس در سرمایه کوشید سازوکار تولید سرمایه‌داری، کالا، ارزش، کار مزدی، انباشت سرمایه و استثمار را تحلیل کند.[۲] در آثار تاریخی و سیاسی او نیز رابطهٔ طبقه، دولت، انقلاب و مبارزهٔ سیاسی بررسی شده است.

مارکسیسم در سدهٔ بیستم بر شماری از انقلاب‌ها و دولت‌های جهان تأثیر گذاشت؛ با این حال، میان نوشته‌های مارکس و انگلس، نظریه‌های مارکسیستی بعدی و عملکرد دولت‌هایی که خود را مارکسیست یا مارکسیست-لنینیست نامیده‌اند تفاوت‌های تاریخی و نظری قابل توجهی وجود دارد. از این رو، بررسی دانشنامه‌ای مارکسیسم نیازمند تمایز میان اندیشهٔ خود مارکس، سنت‌های نظری پس از او و تجربهٔ سیاسی حکومت‌های مدعی مارکسیسم است.

پیدایش اصطلاح مارکسیسم

آثار مارکس و انگلس در میانهٔ سدهٔ نوزدهم و در زمینهٔ دگرگونی‌های ناشی از انقلاب صنعتی، توسعهٔ سرمایه‌داری، رشد طبقهٔ کارگر شهری و گسترش جنبش‌های سوسیالیستی شکل گرفتند.

واژهٔ «مارکسیست» در منازعات سیاسی نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم به‌تدریج برای اشاره به طرفداران نظریات مارکس به کار رفت. انگلس نیز در سال‌های پایانی عمر خود نقش مهمی در انتشار، توضیح و نظام‌مندکردن برخی از اندیشه‌های مشترک خود و مارکس داشت.

با گسترش احزاب سوسیال‌دموکرات و بین‌الملل دوم، اصطلاح «مارکسیسم» به نام یک سنت نظری و سیاسی تبدیل شد. در همین دوره اختلاف‌هایی دربارهٔ تفسیر مارکس، امکان اصلاحات پارلمانی و ضرورت انقلاب پدید آمد.

زمینه تاریخی

مارکسیسم در شرایطی شکل گرفت که اروپا در حال تجربهٔ تحولات سریع اقتصادی و اجتماعی بود. توسعه کارخانه‌ها، شهرنشینی، افزایش کار مزدی و شکل‌گیری طبقهٔ گسترده‌ای از کارگران صنعتی، مسائل اجتماعی جدیدی ایجاد کرده بود.

شرایط سخت کار، ساعات طولانی، نبود امنیت شغلی و ضعف حمایت‌های اجتماعی زمینه پیدایش جنبش‌های کارگری و سوسیالیستی را فراهم کرد.

مارکس و انگلس سرمایه‌داری را نظامی تاریخی می‌دانستند، نه شکلی طبیعی و تغییرناپذیر از سازمان اجتماعی. آنان بر این باور بودند که همان‌گونه که نظام‌های اجتماعی پیشین تغییر کرده‌اند، سرمایه‌داری نیز دارای تاریخ پیدایش، تحول و امکان دگرگونی است.[۴]

سرچشمه‌های فکری

اندیشه مارکس از چند سنت فکری مهم تأثیر پذیرفت.

فلسفه آلمانی

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل یکی از مهم‌ترین تأثیرگذاران فلسفی بر مارکس بود. مارکس از روش تاریخی و دیالکتیکی هگل بهره گرفت، اما برداشت هگل از تاریخ و روح را مورد نقد قرار داد.

لودویگ فویرباخ نیز با نقد فلسفهٔ ایدئالیستی و دین بر مارکس جوان تأثیر گذاشت. مارکس در «تزهایی دربارهٔ فویرباخ» ضمن پذیرش اهمیت نقد مادی فویرباخ، او را به دلیل ایستا و غیرتاریخی‌بودن برداشتش از انسان نقد کرد.[۵]

اقتصاد سیاسی کلاسیک

مارکس آثار اقتصاددانان کلاسیک بریتانیایی، به‌ویژه آدام اسمیت و دیوید ریکاردو، را به‌طور گسترده مطالعه کرد.

نظریهٔ ارزش، تقسیم کار، دستمزد، سود و انباشت سرمایه در اقتصاد سیاسی کلاسیک از جمله موضوعاتی بودند که مارکس در نقد اقتصاد سیاسی خود بازسازی و نقد کرد.[۲]

سوسیالیسم فرانسوی و جنبش‌های کارگری

اندیشه‌های سوسیالیستی و کمونیستی فرانسه نیز بر شکل‌گیری تفکر مارکس اثر گذاشتند. مارکس و انگلس با آثار و فعالیت‌های متفکران سوسیالیست و جنبش‌های کارگری فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی آشنا بودند.

آنان برخی سوسیالیست‌های پیشین، از جمله شارل فوریه، سن سیمون و رابرت اوئن، را در ادبیات مارکسیستی بعدی «سوسیالیست‌های تخیلی» نامیدند و کوشیدند تحلیل خود از سرمایه‌داری را بر پایه بررسی تاریخی و اقتصادی بنا کنند.[۶]

کارل مارکس و فریدریش انگلس

کارل مارکس در سال ۱۸۱۸ در تریر، در پروس، متولد شد. او فلسفه و حقوق خواند و در جوانی تحت تأثیر فلسفهٔ هگل قرار گرفت. فعالیت روزنامه‌نگاری و سیاسی او موجب درگیری با حکومت پروس شد و بخش بزرگی از زندگی‌اش را در تبعید، به‌ویژه در لندن، گذراند.

فریدریش انگلس در سال ۱۸۲۰ متولد شد و از نزدیک با شرایط صنعتی و طبقهٔ کارگر بریتانیا آشنا بود. کتاب وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان از نخستین آثار مهم او بود.

مارکس و انگلس از دههٔ ۱۸۴۰ همکاری فکری و سیاسی نزدیکی آغاز کردند. خانواده مقدس، ایدئولوژی آلمانی و بعدها مانیفست حزب کمونیست از آثار مهم دورهٔ همکاری آنان بودند.

انگلس همچنین از نظر مالی از مارکس حمایت کرد و پس از مرگ مارکس، جلد دوم و سوم سرمایه را بر اساس دست‌نوشته‌های باقی‌ماندهٔ او تدوین و منتشر کرد.

مانیفست حزب کمونیست

مانیفست حزب کمونیست به قلم مارکس و انگلس در فوریهٔ ۱۸۴۸ منتشر شد و به یکی از مشهورترین متون سیاسی سدهٔ نوزدهم تبدیل شد.

این متن با تحلیل تاریخی جامعه‌های طبقاتی آغاز می‌شود و تاریخ جوامع را در بخش بزرگی از تحول خود تاریخ مبارزهٔ طبقات معرفی می‌کند.[۱]

مارکس و انگلس در مانیفست نقش تاریخی سرمایه‌داری و بورژوازی را نیز برجسته کردند. از دید آنان سرمایه‌داری نیروهای تولیدی را در مقیاسی بی‌سابقه توسعه داده و بازار جهانی را گسترش داده بود، اما هم‌زمان تضاد میان سرمایه و کار را تشدید می‌کرد.

مانیفست از اتحاد سیاسی کارگران و دگرگونی مناسبات مالکیت سرمایه‌داری دفاع می‌کرد.

مفهوم طبقه

طبقه اجتماعی یکی از مفاهیم محوری مارکسیسم است.

در تحلیل مارکس، طبقات اجتماعی عمدتاً بر اساس رابطهٔ افراد با ابزار و شرایط تولید و موقعیت آنان در نظام اقتصادی شکل می‌گیرند.

در سرمایه‌داری، دو طبقهٔ اصلی در صورت‌بندی کلاسیک عبارت‌اند از:

  • بورژوازی؛ صاحبان سرمایه و ابزار تولید؛
  • پرولتاریا؛ کارگرانی که برای تأمین زندگی نیروی کار خود را می‌فروشند.

با این حال، آثار تاریخی مارکس از جامعه‌ای بسیار پیچیده‌تر از دو طبقه سخن می‌گویند و از دهقانان، خرده‌بورژوازی، مالکان زمین و گروه‌های دیگر نیز یاد می‌کنند.[۷]

بنابراین تقسیم جامعه به دو طبقهٔ ساده، بیشتر بیان گرایش بنیادی سرمایه‌داری در نظریهٔ مارکس است و نباید آن را توصیفی کامل از همه ساختارهای اجتماعی دانست.

مبارزه طبقاتی

مفهوم مبارزه طبقاتی از عناصر اصلی برداشت مارکسیستی از تاریخ است.

مارکس و انگلس استدلال می‌کردند که تضاد منافع میان گروه‌هایی که موقعیت متفاوتی در تولید و مالکیت دارند می‌تواند به تعارض اجتماعی و سیاسی منجر شود.

در مانیفست حزب کمونیست، تاریخ بسیاری از جوامع تا آن زمان به صورت تاریخ کشمکش میان طبقات توصیف شده است.[۱]

مبارزهٔ طبقاتی در این برداشت تنها به درگیری خیابانی یا انقلاب محدود نمی‌شود و می‌تواند در کشمکش بر سر دستمزد، ساعات کار، مالکیت، قوانین، قدرت سیاسی و سازمان‌های اجتماعی ظاهر شود.

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی بعدها برای توصیف برداشت مارکس و انگلس از تحول جوامع رواج یافت.

در این رویکرد، شرایط مادی زندگی و شیوه‌ای که انسان‌ها تولید و بازتولید زندگی خود را سازمان می‌دهند، برای فهم ساختار اجتماعی و تحول تاریخی اهمیت بنیادی دارند.[۴]

در مقدمهٔ مشارکتی در نقد اقتصاد سیاسی، مارکس روابط تولیدی را بخشی از ساختار اقتصادی جامعه توصیف کرد که نهادهای حقوقی و سیاسی بر بستر آن شکل می‌گیرند.[۸]

این دیدگاه گاه به شکل نوعی جبر اقتصادی ساده تفسیر شده است، اما دربارهٔ میزان تعیین‌کنندگی اقتصاد در مارکس و مارکسیسم اختلاف نظر گسترده‌ای وجود دارد.

انگلس در نامه‌های متأخر خود تأکید می‌کرد که عوامل سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیک نیز در فرایند تاریخی نقش دارند و نباید برداشت مادی تاریخ را به تعیین‌کنندگی مکانیکی اقتصاد تقلیل داد.

نیروهای تولید و روابط تولید

در تحلیل مارکسیستی، تولید اجتماعی معمولاً از دو جنبه بررسی می‌شود:

  • نیروهای تولید، شامل نیروی کار، دانش، مهارت، ابزار و فناوری؛
  • روابط تولید، یعنی روابط اجتماعی و مالکیتی که افراد در جریان تولید وارد آنها می‌شوند.

تعارض میان توسعهٔ نیروهای تولید و روابط تثبیت‌شدهٔ تولید، در برخی صورت‌بندی‌های مارکسیستی یکی از عوامل تغییر تاریخی شمرده می‌شود.[۸]

مارکس این چارچوب را برای تحلیل گذار میان شیوه‌های مختلف تولید به کار گرفت.

شیوه تولید

شیوهٔ تولید یکی از مفاهیم مهم در نظریهٔ تاریخی مارکسیستی است.

مارکس در آثار مختلف از شکل‌های متفاوت سازمان اقتصادی و اجتماعی، از جمله برده‌داری، فئودالیسم و سرمایه‌داری سخن گفت.

هر شیوهٔ تولید دارای شکل مشخصی از مالکیت، تقسیم کار و روابط اجتماعی است.

با این حال، مارکس یک جدول تاریخی واحد و کاملاً ثابت برای همهٔ جوامع تدوین نکرد و پژوهش‌های بعدی مارکسیستی دربارهٔ چگونگی کاربرد مفهوم «شیوهٔ تولید» در جوامع غیراروپایی اختلاف‌های فراوانی داشته‌اند.

کالا

تحلیل مارکس از سرمایه‌داری در جلد نخست سرمایه با بررسی کالا آغاز می‌شود.

کالا چیزی است که برای مبادله تولید می‌شود و در تحلیل مارکس دو جنبه دارد:

  • ارزش مصرف؛ توانایی شیء برای پاسخ‌گویی به یک نیاز؛
  • ارزش مبادله؛ نسبتی که کالاها در مبادله با یکدیگر پیدا می‌کنند.

مارکس سپس می‌کوشد شکل ارزش را در اقتصاد کالایی و سرانجام شکل پولی آن را توضیح دهد.[۲]

نظریه ارزش

مارکس نظریهٔ ارزش خود را در گفت‌وگو و نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک توسعه داد.

در صورت‌بندی او، ارزش کالا با مقدار «زمان کار اجتماعا لازم» برای تولید آن مرتبط است؛ یعنی زمانی که در شرایط معمول تولید و با سطح متعارف مهارت و فناوری برای تولید یک کالا لازم است.[۲]

این نظریه از بحث‌برانگیزترین جنبه‌های اقتصاد مارکسی است و از اواخر سدهٔ نوزدهم با نقدهای گسترده‌ای از سوی اقتصاددانان مکاتب دیگر روبه‌رو شد.

نیروی کار و ارزش اضافی

یکی از نوآوری‌های نظری مهم مارکس تمایز میان «کار» و «نیروی کار» بود.

در سرمایه‌داری، کارگر نیروی کار خود را برای مدت معینی در برابر دستمزد در اختیار صاحب سرمایه قرار می‌دهد.

مارکس استدلال می‌کرد که نیروی کار می‌تواند در جریان تولید ارزشی بیش از ارزش لازم برای بازتولید خود ایجاد کند. تفاوت میان ارزش ایجادشده و بخشی که به صورت دستمزد به کارگر بازمی‌گردد، در نظریهٔ او مبنای ارزش اضافی است.[۲]

ارزش اضافی در نظریهٔ مارکس سرچشمهٔ اصلی سود سرمایه‌دار و یکی از مفاهیم اساسی توضیح استثمار در سرمایه‌داری است.

استثمار

استثمار در مارکسیسم معنایی فنی‌تر از صرف رفتار ناعادلانهٔ فردی دارد.

مارکس استدلال می‌کرد که کارگر ممکن است در یک قرارداد حقوقی آزادانه نیروی کار خود را بفروشد، اما ساختار مالکیت ابزار تولید موجب می‌شود کسانی که فاقد سرمایه‌اند برای ادامهٔ زندگی وابسته به فروش نیروی کار خود باشند.

از این رو، استثمار در تحلیل مارکسی صرفاً نتیجهٔ بدرفتاری یک کارفرما نیست، بلکه در ساختار روابط سرمایه‌داری قرار دارد.[۲]

سرمایه

در نظریهٔ مارکس، سرمایه صرفاً پول یا تجهیزات نیست. سرمایه نوعی رابطهٔ اجتماعی است که در آن ارزش برای ایجاد ارزش بیشتر به گردش درمی‌آید.

سرمایه‌دار پول را برای خرید نیروی کار و ابزار تولید به کار می‌گیرد، کالا تولید می‌کند و می‌کوشد کالای تولیدشده را با ارزشی بیشتر بفروشد.

مارکس این حرکت را بخشی از منطق انباشت سرمایه می‌دانست.[۲]

انباشت سرمایه

سرمایه‌داران برای حفظ موقعیت خود در رقابت ناگزیر به سرمایه‌گذاری مجدد و افزایش بهره‌وری هستند. این فرایند در نظریهٔ مارکس به تمرکز و انباشت سرمایه، تغییر فناوری و بازسازی مداوم تولید می‌انجامد.

مارکس سرمایه‌داری را از این جهت نظامی بسیار پویا می‌دانست؛ نظامی که پیوسته ساختار تولید، فناوری و روابط اجتماعی را دگرگون می‌کند.

همین پویایی، از نظر مارکس، در کنار توسعهٔ نیروهای تولیدی، بحران‌ها و تضادهای تازه‌ای نیز ایجاد می‌کند.

بت‌وارگی کالا

یکی از مفاهیم مشهور جلد نخست سرمایه بت‌وارگی کالا است.

مارکس استدلال می‌کرد که در اقتصاد کالایی، روابط اجتماعی میان انسان‌ها می‌توانند به شکل روابط میان اشیاء ظاهر شوند.

قیمت‌ها و کالاها ظاهراً دارای ویژگی‌هایی مستقل از روابط انسانی به نظر می‌رسند، در حالی که پشت این صورت ظاهری شبکه‌ای از روابط اجتماعی و تولیدی قرار دارد.[۲]

این مفهوم بعدها تأثیر زیادی بر مارکسیسم غربی، نظریهٔ انتقادی و مطالعات فرهنگی گذاشت.

بیگانگی

بیگانگی از مهم‌ترین مفاهیم آثار اولیهٔ مارکس است.

در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، مارکس چند شکل از بیگانگی کارگر را بررسی کرد: بیگانگی از محصول کار، از فعالیت کاری، از دیگر انسان‌ها و از امکانات انسانی خود.[۹]

در تولید سرمایه‌داری، محصول کار در مالکیت کارگر نیست و فرایند کار نیز تحت کنترل او قرار ندارد.

اهمیت مفهوم بیگانگی در دوره‌های مختلف مارکسیسم متفاوت بوده است. مارکسیست‌های انسان‌گرا و برخی متفکران مارکسیسم غربی آن را محوری دانسته‌اند، در حالی که آلتوسر و برخی مارکسیست‌های ساختارگرا با تفسیر انسان‌گرایانه از مارکس مخالفت کردند.

ایدئولوژی

ایدئولوژی در سنت مارکسیستی مفهومی پیچیده و دارای معانی مختلف است.

مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی به نقش اندیشه‌ها در بازنمایی و مشروعیت‌بخشی روابط اجتماعی پرداختند.[۴]

یکی از مشهورترین برداشت‌های منسوب به این سنت آن است که اندیشه‌های مسلط در یک جامعه غالباً با موقعیت طبقهٔ مسلط پیوند دارند.

با این حال، نظریهٔ ایدئولوژی پس از مارکس تحولات زیادی پیدا کرد. آنتونیو گرامشی مفهوم هژمونی را گسترش داد و لویی آلتوسر از «دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت» سخن گفت.[۱۰]

زیربنا و روبنا

در برخی متون مارکسیستی، ساختار اقتصادی جامعه «زیربنا» و نهادهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی «روبنا» نامیده شده‌اند.

ریشهٔ این استعاره را می‌توان در مقدمهٔ مارکس بر نقد اقتصاد سیاسی یافت.[۸]

تفسیر مکانیکی این رابطه، که فرهنگ و سیاست را صرفاً انعکاس مستقیم اقتصاد می‌داند، مورد مناقشه قرار گرفته است.

متفکرانی چون گرامشی و نظریه‌پردازان مارکسیسم غربی بر استقلال نسبی سیاست، فرهنگ و ایدئولوژی تأکید بیشتری گذاشتند.

دولت

دیدگاه مارکسیستی دربارهٔ دولت در آثار مختلف یکسان نیست.

در مانیفست حزب کمونیست، دولت مدرن با قدرت سیاسی طبقهٔ بورژوا ارتباط داده می‌شود.[۱]

اما آثار تاریخی مارکس، به‌ویژه هجدهم برومر لوئی بناپارت، تصویری پیچیده‌تر ارائه می‌کنند و نشان می‌دهند که دستگاه دولت می‌تواند دارای درجه‌ای از استقلال نسبت به طبقات باشد.[۷]

پس از مارکس، مسئلهٔ دولت به یکی از مباحث اصلی مارکسیسم تبدیل شد.

انقلاب

انقلاب اجتماعی جایگاهی مهم در مارکسیسم کلاسیک دارد. مارکس و انگلس تصور می‌کردند تضادهای سرمایه‌داری می‌تواند شرایطی ایجاد کند که طبقهٔ کارگر برای تغییر مناسبات مالکیت و قدرت سیاسی سازمان یابد.

با این حال، دیدگاه آنان دربارهٔ مسیر انقلاب در دوره‌های مختلف زندگی و دربارهٔ کشورهای گوناگون یکسان نبود.

پس از مرگ مارکس، اختلاف میان طرفداران راه انقلابی و هواداران اصلاحات پارلمانی به یکی از اصلی‌ترین مناقشات جنبش سوسیالیستی تبدیل شد.

دیکتاتوری پرولتاریا

اصطلاح دیکتاتوری پرولتاریا در آثار مارکس به دورهٔ سیاسی گذار میان سرمایه‌داری و جامعهٔ کمونیستی اشاره دارد.

مارکس در نقد برنامه گوتا از دوره‌ای تحول انقلابی میان جامعهٔ سرمایه‌داری و کمونیستی سخن گفت که با دوره‌ای سیاسی انتقالی همراه خواهد بود.[۱۱]

معنای دقیق این مفهوم و شکل نهادی آن بعدها به موضوع اختلاف‌های شدید درون جنبش مارکسیستی تبدیل شد.

لنین آن را در نظریهٔ انقلاب و دولت خود گسترش داد، در حالی که جریان‌های دیگری از سوسیالیسم و مارکسیسم برداشت‌های متفاوتی از دموکراسی و قدرت کارگری ارائه کردند.

سوسیالیسم و کمونیسم

اصطلاحات سوسیالیسم و کمونیسم در سدهٔ نوزدهم معانی ثابت و یکسانی نداشتند.

مارکس در نقد برنامه گوتا میان مرحلهٔ نخست و مرحلهٔ عالی جامعهٔ کمونیستی تمایز گذاشت.[۱۱]

در سنت مارکسیستی بعدی، به‌ویژه پس از انقلاب روسیه، اصطلاح «سوسیالیسم» غالباً برای مرحلهٔ گذار و «کمونیسم» برای جامعهٔ بدون طبقهٔ نهایی به کار رفت.

با این حال، این کاربردها حاصل تحول تاریخی زبان جنبش مارکسیستی نیز هستند و نباید همهٔ آنها را بدون تمایز به مارکس نسبت داد.

جامعه بی‌طبقه

یکی از اهداف نهایی سنت کمونیستی مارکسیستی ایجاد جامعه‌ای بدون تقسیمات طبقاتی ناشی از مالکیت خصوصی ابزار عمدهٔ تولید است.

در چنین تصویری، با از میان رفتن طبقات اجتماعی، ساختار دولت به‌عنوان ابزار سلطهٔ طبقاتی نیز دگرگون یا بی‌موضوع می‌شود.

مارکس جزئیات نهادی جامعهٔ آینده را به‌طور جامع طراحی نکرد و معمولاً از ارائهٔ طرح‌های دقیق برای سازمان اجتماعی آینده پرهیز داشت.

بین‌الملل اول

مارکس در سال ۱۸۶۴ در شکل‌گیری و فعالیت انجمن بین‌المللی کارگران، معروف به بین‌الملل اول، مشارکت داشت.

این سازمان کوشید گروه‌های مختلف کارگری، سوسیالیستی و انقلابی را در سطح بین‌المللی هماهنگ کند.

اختلاف میان مارکس و میخائیل باکونین، نظریه‌پرداز آنارشیسم، یکی از مناقشات مهم درون بین‌الملل بود.

این اختلاف تا حد زیادی به نقش دولت، سازمان سیاسی و راه رسیدن به جامعهٔ آزاد مربوط می‌شد.

مارکسیسم پس از مارکس

پس از مرگ مارکس در ۱۸۸۳، انگلس مهم‌ترین مرجع فکری پیروان او شد.

در دهه‌های پایانی سدهٔ نوزدهم، مارکسیسم در احزاب سوسیالیست اروپایی، به‌ویژه حزب سوسیال دموکرات آلمان، نفوذ گسترده‌ای یافت.

متفکرانی مانند کارل کائوتسکی، ادوارد برنشتاین و رزا لوکزامبورگ دربارهٔ راهبرد سیاسی، انقلاب، اصلاحات و آیندهٔ سرمایه‌داری بحث کردند.

جدال اصلاح و انقلاب

ادوارد برنشتاین در اواخر سدهٔ نوزدهم برخی پیش‌بینی‌های رایج مارکسیستی دربارهٔ فروپاشی سرمایه‌داری را مورد تردید قرار داد و از راه اصلاحات دموکراتیک، اتحادیه‌ای و پارلمانی به سوی سوسیالیسم دفاع کرد.

دیدگاه او به «تجدیدنظرطلبی» معروف شد.

رزا لوکزامبورگ در اثر اصلاح یا انقلاب؟ با برنشتاین مخالفت کرد و استدلال نمود که اصلاحات اجتماعی، هرچند ضروری‌اند، جایگزین تغییر بنیادی مناسبات سرمایه‌داری نمی‌شوند.[۱۲]

این اختلاف یکی از بنیادی‌ترین منازعات تاریخ جنبش مارکسیستی بود.

لنینیسم

ولادیمیر لنین مارکسیسم را در شرایط روسیهٔ تزاری و عصر امپریالیسم بازتفسیر کرد.

او در چه باید کرد؟ بر نقش سازمان سیاسی انقلابی و حزب منضبط تأکید کرد و در امپریالیسم، بالاترین مرحلهٔ سرمایه‌داری سرمایه‌داری جهانی و رقابت قدرت‌های بزرگ را تحلیل نمود.[۱۳]

در دولت و انقلاب نیز لنین برداشت خود از دولت، انقلاب و گذار به سوسیالیسم را بیان کرد.[۱۴]

پس از انقلاب روسیه در ۱۹۱۷، لنینیسم یکی از مهم‌ترین شاخه‌های سیاسی مارکسیسم شد.

مارکسیسم-لنینیسم

اصطلاح مارکسیسم-لنینیسم پس از مرگ لنین در اتحاد شوروی تثبیت شد و به ایدئولوژی رسمی حکومت شوروی و شماری از احزاب کمونیست تبدیل گردید.

این سنت خود نیز در طول زمان تغییر کرد و تفسیرهای متفاوتی از آن در اتحاد جماهیر شوروی، چین، کوبا و دیگر کشورها شکل گرفت.

از نظر تاریخ اندیشه، مارکسیسم-لنینیسم را باید یکی از شاخه‌های مارکسیسم دانست، نه مترادف تمام مارکسیسم.

رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیسم انقلابی در آغاز سدهٔ بیستم بود.

او در عین دفاع از انقلاب سوسیالیستی، بر فعالیت خودانگیختهٔ توده‌ها و اهمیت مشارکت سیاسی تأکید داشت و برخی سیاست‌های بلشویک‌ها را مورد انتقاد قرار داد.

آثار او دربارهٔ اعتصاب عمومی، انباشت سرمایه، دموکراسی و انقلاب بعدها بر جریان‌های مختلف مارکسیستی تأثیر گذاشتند.

آنتونیو گرامشی

آنتونیو گرامشی، نظریه‌پرداز ایتالیایی، مفاهیم مارکسیستی را برای تحلیل فرهنگ، سیاست و جامعهٔ مدنی توسعه داد.

مفهوم هژمونی از مهم‌ترین مفاهیم اندیشهٔ اوست.

گرامشی توضیح می‌داد که سلطهٔ سیاسی تنها از طریق اجبار حفظ نمی‌شود؛ طبقات مسلط می‌توانند با کسب رضایت و تأثیرگذاری فرهنگی و فکری نیز موقعیت خود را تثبیت کنند.[۱۵]

این دیدگاه نقش مهمی در تحول مارکسیسم فرهنگی و نظریه‌های جدید دربارهٔ قدرت داشت.

گئورگ لوکاچ

گئورگ لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی (۱۹۲۳) مفاهیم هگلی را با مارکسیسم پیوند داد و مسئلهٔ آگاهی طبقاتی و «شیءوارگی» را بررسی کرد.[۱۶]

شیءوارگی نزد لوکاچ گسترش منطق کالایی به روابط انسانی و اجتماعی است.

این اثر بر شکل‌گیری مارکسیسم غربی تأثیر عمیقی گذاشت.

مارکسیسم غربی

اصطلاح مارکسیسم غربی به طیفی از متفکران مارکسیست سدهٔ بیستم اشاره دارد که در مقایسه با مارکسیسم رسمی شوروی توجه بیشتری به فلسفه، فرهنگ، هنر، ایدئولوژی و آگاهی داشتند.

لوکاچ، گرامشی، کارل کرش و بعدها برخی اعضای مکتب فرانکفورت در این سنت جای می‌گیرند.[۱۷]

مارکسیسم غربی اغلب به بازخوانی آثار جوان مارکس، فلسفهٔ هگل و مسئلهٔ بیگانگی پرداخت.

مکتب فرانکفورت

مکتب فرانکفورت از سنت مارکسیستی تأثیر گرفت، اما آن را با فلسفه، جامعه‌شناسی، روان‌کاوی و نقد فرهنگ ترکیب کرد.

متفکرانی چون ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه و بعدها یورگن هابرماس در چارچوب وسیع نظریه انتقادی فعالیت کردند.

هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک روشنگری به نقد عقل ابزاری، صنعت فرهنگ و اشکال جدید سلطه پرداختند.[۱۸]

مارکسیسم ساختارگرا

لویی آلتوسر در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ از مهم‌ترین نمایندگان مارکسیسم ساختارگرا بود.

او با برداشت انسان‌گرایانه از مارکس مخالفت می‌کرد و میان نوشته‌های جوان مارکس و آثار پخته‌تر او نوعی «گسست معرفت‌شناختی» قائل بود.[۱۹]

آلتوسر بر ساختارهای اجتماعی، شیوه‌های تولید و دستگاه‌های ایدئولوژیک تأکید داشت.

دیدگاه او در علوم انسانی و نظریهٔ سیاسی سدهٔ بیستم تأثیر گسترده‌ای پیدا کرد، هرچند با نقدهای فراوانی نیز روبه‌رو شد.

مارکسیسم تحلیلی

از اواخر دههٔ ۱۹۷۰ گروهی از پژوهشگران کوشیدند برخی نظریه‌های مارکسی را با ابزارهای فلسفهٔ تحلیلی، نظریهٔ انتخاب عقلانی و علوم اجتماعی جدید بازسازی کنند.

جرالد کوهن با کتاب نظریهٔ تاریخ کارل مارکس: یک دفاع از چهره‌های اصلی این جریان بود.[۲۰]

جان رومر، اریک اولین رایت و برخی پژوهشگران دیگر نیز با این جریان مرتبط بودند.

مارکسیسم تحلیلی بسیاری از مفاهیم سنتی را مورد بازنگری قرار داد و همهٔ اعضای آن برداشت یکسانی از نظریه‌های مارکس نداشتند.

مارکسیسم و استعمار

آثار مارکس دربارهٔ استعمار و جوامع غیراروپایی موضوع بحث گسترده‌ای بوده‌اند.

در سدهٔ بیستم، نظریه‌پردازان مارکسیست در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین کوشیدند تحلیل طبقاتی را با استعمار، وابستگی اقتصادی و مبارزهٔ رهایی‌بخش پیوند دهند.

متفکرانی مانند فرانتس فانون، اگرچه صرفاً در چارچوب مارکسیسم کلاسیک قرار نمی‌گیرند، از مفاهیم مارکسیستی در تحلیل استعمار و خشونت استعماری بهره گرفتند.

نظریه‌های وابستگی و نظام جهانی نیز تحت تأثیر برخی مفاهیم مارکسیستی شکل گرفتند.

مارکسیسم و امپریالیسم

امپریالیسم یکی از موضوعات مهم مارکسیسم سدهٔ بیستم شد.

رودلف هیلفردینگ، رزا لوکزامبورگ و لنین هر یک کوشیدند رابطهٔ سرمایه‌داری، سرمایهٔ مالی، بازار جهانی و توسعهٔ استعماری را توضیح دهند.

لنینیسم امپریالیسم را مرحله‌ای در تحول سرمایه‌داری انحصاری می‌دانست.[۱۳]

تحلیل‌های بعدی مارکسیستی دربارهٔ امپریالیسم بسیار متنوع بوده‌اند و همهٔ آنها نظریهٔ واحدی را دنبال نکرده‌اند.

مارکسیسم و فرهنگ

در مارکسیسم اولیه، اقتصاد و طبقه جایگاهی برجسته داشتند، اما مارکسیست‌های بعدی توجه بیشتری به فرهنگ، رسانه، زبان و زندگی روزمره نشان دادند.

گرامشی مفهوم هژمونی را برای توضیح نقش فرهنگ در حفظ نظم اجتماعی گسترش داد.

مکتب فرانکفورت صنایع فرهنگی و رسانه‌های جمعی را بررسی کرد و متفکرانی مانند ریموند ویلیامز و استوارت هال بعدها مفاهیم مارکسیستی را در مطالعات فرهنگی توسعه دادند.

مارکسیسم و دین

مارکس دین را در بستری اجتماعی و تاریخی تحلیل می‌کرد.

او در مقدمهٔ نقد فلسفهٔ حق هگل دین را هم بیان رنج واقعی و هم واکنشی به آن توصیف کرد.[۲۱]

مارکسیسم‌های مختلف در برخورد با دین سیاست‌های متفاوتی داشته‌اند. برخی حکومت‌های مارکسیست-لنینیست سیاست‌های آشکار ضد دینی در پیش گرفتند، در حالی که برخی جریان‌های چپ بعدها میان تحلیل مارکسیستی جامعه و ایمان دینی پیوندهایی برقرار کردند.

الهیات رهایی‌بخش در آمریکای لاتین نمونه‌ای از گفت‌وگوی برخی اندیشه‌های مسیحی با تحلیل‌های متأثر از مارکسیسم است.

مارکسیسم و دموکراسی

رابطهٔ مارکسیسم و دموکراسی یکی از مناقشه‌برانگیزترین موضوعات این سنت است.

برخی جریان‌های مارکسیستی دموکراسی پارلمانی در جامعهٔ سرمایه‌داری را محدود به ساختارهای مالکیت و قدرت اقتصادی می‌دانند.

در مقابل، جریان‌هایی مانند سوسیالیسم دموکراتیک، برخی مارکسیست‌های غربی و شماری از نظریه‌پردازان معاصر بر اهمیت آزادی سیاسی، انتخابات، شوراها و کثرت‌گرایی تأکید کرده‌اند.

تجربهٔ حکومت‌های تک‌حزبی در اتحاد شوروی و دیگر دولت‌های کمونیستی نیز بحث گسترده‌ای دربارهٔ رابطهٔ مارکسیسم، قدرت سیاسی و آزادی ایجاد کرده است.

مارکسیسم و اتحاد شوروی

انقلاب روسیه در اکتبر ۱۹۱۷ نخستین انقلاب موفقی بود که رهبری آن خود را صریحاً مارکسیست می‌دانست.

پس از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، مارکسیسم-لنینیسم به ایدئولوژی رسمی دولت تبدیل شد.

در دوران ژوزف استالین، تمرکز سیاسی، اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده، صنعتی‌سازی سریع، اشتراکی‌سازی کشاورزی و سرکوب سیاسی گسترده شکل گرفت.

رابطهٔ میان این تجربه و اندیشهٔ مارکس از موضوعات اصلی مناقشه دربارهٔ مارکسیسم است.

منتقدان، حکومت‌های تک‌حزبی، سرکوب و محدودیت آزادی را از پیامدهای سنت سیاسی مارکسیستی یا لنینیستی دانسته‌اند؛ در مقابل، برخی مارکسیست‌ها استدلال کرده‌اند که ساختارهای استالینیستی را نمی‌توان مستقیماً از نظریات مارکس استنتاج کرد.

از منظر دانشنامه‌ای، لازم است میان متن‌های خود مارکس و تجربهٔ تاریخی دولت‌های مدعی مارکسیسم تمایز گذاشته شود.

مارکسیسم در چین

مارکسیسم از طریق جنبش کمونیستی چین نیز تحول یافت.

مائو تسه‌تونگ نظریه‌های مارکسیستی و لنینیستی را با شرایط جامعه‌ای عمدتاً روستایی و کشاورزی تطبیق داد.

در مائوئیسم، دهقانان و جنگ طولانی روستایی جایگاهی بسیار مهم‌تر از مارکسیسم کلاسیک اروپایی یافتند.

پس از پیروزی حزب کمونیست چین در سال ۱۹۴۹، مارکسیسم-لنینیسم و اندیشهٔ مائو به ایدئولوژی رسمی جمهوری خلق چین تبدیل شدند.

مارکسیسم و علم اقتصاد

اقتصاد مارکسی یکی از شاخه‌های اقتصاد سیاسی است، اما بخش بزرگی از اقتصاد جریان اصلی معاصر بسیاری از مبانی نظری مارکس، به‌ویژه نظریهٔ ارزش مبتنی بر کار را نمی‌پذیرد.

در اواخر سدهٔ نوزدهم، نظریهٔ مطلوبیت نهایی و اقتصاد نئوکلاسیک چارچوب متفاوتی برای توضیح ارزش و قیمت ارائه کردند.

اوگن فون بوم-باورک از نخستین منتقدان تأثیرگذار نظریهٔ اقتصادی مارکس بود و مسئلهٔ ارتباط میان ارزش‌های مبتنی بر کار و قیمت‌های تولید را مورد نقد قرار داد.[۲۲]

در مقابل، اقتصاددانان مارکسیست در سدهٔ بیستم و بیست‌ویکم کوشیده‌اند نظریه‌های مارکس دربارهٔ سود، بحران، انباشت و توزیع را بازسازی یا توسعه دهند.

مسئله تبدیل ارزش‌ها به قیمت‌ها

یکی از بحث‌های تخصصی اقتصاد مارکسی به «مسئلهٔ تبدیل» مربوط است.

مارکس در جلد سوم سرمایه کوشید رابطهٔ میان ارزش کالاها و قیمت‌های تولید را توضیح دهد.[۲۳]

از آن زمان، اقتصاددانان دربارهٔ سازگاری ریاضی این بخش از نظریهٔ مارکس بحث کرده‌اند.

این مسئله یکی از محورهای اصلی نقد و بازسازی نظریهٔ ارزش مارکسی بوده است.

نظریه بحران

مارکس سرمایه‌داری را نظامی مستعد بحران‌های دوره‌ای می‌دانست.

او در آثار مختلف به عواملی چون اضافه‌تولید، بی‌تناسبی میان بخش‌های اقتصاد، اعتبار، کاهش سودآوری و تضاد میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی اشاره کرد.

مارکس یک نظریهٔ واحد و کاملاً منسجم دربارهٔ همه بحران‌ها ارائه نکرد و نظریه‌پردازان مارکسیست بعدی تبیین‌های متفاوتی توسعه دادند.

رزا لوکزامبورگ، هنریک گروسمن، پل سوئیزی و دیگران هریک نظریه‌های متفاوتی دربارهٔ بحران و انباشت ارائه کرده‌اند.

نقد جبرگرایی تاریخی

یکی از نقدهای واردشده بر مارکسیسم آن است که تاریخ را دارای مسیر اجتناب‌ناپذیر و ازپیش‌تعیین‌شده به سوی سوسیالیسم یا کمونیسم می‌داند.

برخی صورت‌بندی‌های مارکسیسم ارتدوکس چنین قرائتی را تقویت کردند.

با این حال، دربارهٔ میزان جبرگرایی در نوشته‌های خود مارکس اختلاف نظر وجود دارد. آثار تاریخی او نشان می‌دهند که مبارزهٔ سیاسی، وضعیت نهادی، تصمیم‌های گروه‌ها و شرایط مشخص تاریخی در نتایج تحولات نقش دارند.[۷]

گرامشی و بسیاری از مارکسیست‌های بعدی نیز با تفسیرهای مکانیکی و جبرگرایانه از تاریخ مخالفت کردند.

نقد کارل پوپر

کارل پوپر در جامعه باز و دشمنان آن برخی برداشت‌های مارکسیستی از تاریخ را نمونه‌ای از «تاریخ‌باوری» دانست و استدلال کرد که قوانین قطعی دربارهٔ مسیر آیندهٔ تاریخ قابل اثبات نیستند.[۲۴]

پوپر همچنین مدعی بود برخی صورت‌های مارکسیسم در برابر ابطال تجربی از خود دفاع می‌کنند.

طرفداران مارکس پاسخ داده‌اند که نقد پوپر همهٔ نسخه‌های مارکسیسم یا پیچیدگی روش تاریخی مارکس را به‌طور کامل پوشش نمی‌دهد.

نقد فردگرایان و لیبرال‌ها

برخی متفکران لیبرال، مارکسیسم را به کم‌اهمیت‌کردن حقوق فردی، مالکیت خصوصی و محدودیت قدرت دولت متهم کرده‌اند.

تجربهٔ حکومت‌های تک‌حزبی مدعی مارکسیسم نیز این نقدها را تقویت کرده است.

در مقابل، مارکسیست‌ها استدلال می‌کنند که آزادی حقوقی بدون بررسی نابرابری اقتصادی و وابستگی مادی کافی نیست و آزادی واقعی مستلزم امکان مادی برای استفاده از حقوق است.

بحث میان آزادی سیاسی و برابری اقتصادی همچنان یکی از مناقشات اصلی میان سنت‌های مارکسیستی و لیبرالی است.

نقد آنارشیستی

مارکس و آنارشیست‌هایی مانند میخائیل باکونین دربارهٔ دولت و سازمان سیاسی اختلاف اساسی داشتند.

آنارشیست‌ها هشدار می‌دادند تمرکز قدرت در یک دولت انقلابی می‌تواند به شکل تازه‌ای از سلطه تبدیل شود.

باکونین نسبت به تشکیل طبقه‌ای جدید از مدیران یا انقلابیون حاکم هشدار می‌داد.

اختلاف میان مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها در بین‌الملل اول موجب شکاف مهمی در جنبش سوسیالیستی سدهٔ نوزدهم شد.

نقد فمینیستی

برخی نظریه‌پردازان فمینیسم مارکسیسم کلاسیک را به تمرکز بیش از اندازه بر طبقه و کم‌توجهی به ساختار مستقل مردسالاری و ستم جنسیتی نقد کرده‌اند.

در مقابل، فمینیسم مارکسیستی و فمینیسم سوسیالیستی کوشیده‌اند رابطهٔ میان طبقه، جنسیت، کار خانگی، بازتولید اجتماعی و مالکیت را بررسی کنند.

این رویکردها نشان دادند که تولید اقتصادی را نمی‌توان بدون توجه به بازتولید اجتماعی و کار مراقبتی تحلیل کرد.

نقدهای زیست‌محیطی

در برخی خوانش‌های اولیه، مارکسیسم به دلیل تأکید بر توسعهٔ نیروهای تولیدی به نوعی تولیدگرایی متهم شده است.

در مقابل، پژوهشگران معاصر با بازخوانی نوشته‌های مارکس دربارهٔ کشاورزی، خاک و رابطهٔ انسان و طبیعت، از وجود عناصر مهمی برای نقد زیست‌محیطی سرمایه‌داری سخن گفته‌اند.

مفهوم «گسست متابولیک» در برخی شاخه‌های اکومارکسیسم برای تحلیل تخریب رابطهٔ پایدار میان جامعه و طبیعت به کار می‌رود.

مارکسیسم و جامعه‌شناسی

مارکس یکی از مهم‌ترین متفکران کلاسیک در تاریخ جامعه‌شناسی محسوب می‌شود، هرچند خود او این عنوان حرفه‌ای را نداشت.

تأکید او بر ساختار طبقاتی، تعارض، قدرت اقتصادی و تحول تاریخی بر بخش بزرگی از نظریهٔ اجتماعی مدرن اثر گذاشت.

ماکس وبر و امیل دورکیم نیز بسیاری از مسائل مشابه جامعهٔ مدرن را از چارچوب‌هایی متفاوت بررسی کردند.

در جامعه‌شناسی معاصر، تحلیل طبقاتی مارکسی در کنار نظریه‌های دیگر همچنان یکی از رویکردهای مطالعهٔ نابرابری است.

مارکسیسم و تاریخ‌نگاری

مارکسیسم بر تاریخ‌نگاری سدهٔ بیستم نیز اثر گسترده‌ای گذاشت.

مورخانی چون اریک هابسبام، ادوارد پالمر تامپسون و کریستوفر هیل از مفاهیم مارکسیستی در مطالعهٔ طبقات، جنبش‌های اجتماعی و تحول اقتصادی استفاده کردند.

تاریخ‌نگاری مارکسیستی در بسیاری از موارد توجه تاریخ‌پژوهان را از پادشاهان و دولت‌ها به تجربهٔ طبقات فرودست، کارگران و روابط اقتصادی معطوف کرد.

در عین حال، این سنت نیز با بحث‌هایی دربارهٔ میزان نقش اقتصاد، فرهنگ و کنش فردی در تاریخ مواجه بوده است.

مارکسیسم و نظریه انتقادی

بخش مهمی از نظریه انتقادی معاصر از مارکسیسم سرچشمه گرفته یا با آن وارد گفت‌وگو شده است.

با این حال، بسیاری از نظریه‌پردازان متأخر مفاهیم مارکسی را با نظریه‌های روان‌کاوی، زبان، جنسیت، نژاد، فرهنگ و قدرت ترکیب کرده‌اند.

از این جهت، نفوذ مارکسیسم تنها به جنبش‌های کمونیستی محدود نیست و در بسیاری از شاخه‌های علوم انسانی باقی مانده است.

تفاوت مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم

مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم اصطلاحاتی مرتبط اما مترادف نیستند.

سوسیالیسم خانواده‌ای بسیار گسترده‌تر از نظریه‌ها و جنبش‌هایی است که خواهان اشکالی از مالکیت اجتماعی، کنترل عمومی یا کاهش نابرابری اقتصادی‌اند. سوسیالیسم پیش از مارکس وجود داشت و همهٔ سوسیالیست‌ها مارکسیست نیستند.

مارکسیسم سنتی نظری است که از تحلیل‌ها و آثار مارکس و انگلس سرچشمه می‌گیرد.

کمونیسم هم می‌تواند به جامعهٔ بی‌طبقهٔ مورد نظر بخشی از سنت مارکسیستی اشاره کند و هم به جنبش‌ها و احزابی که در سدهٔ بیستم با این نام فعالیت کرده‌اند.

بنابراین، یکسان دانستن این سه اصطلاح موجب ابهام تاریخی و نظری می‌شود.

تفاوت مارکسیسم و مارکسیسم-لنینیسم

مارکسیسم-لنینیسم یکی از شاخه‌های تاریخی مارکسیسم است که پس از انقلاب روسیه و به‌ویژه در دوره شوروی شکل نهادی یافت.

مفاهیمی چون حزب پیشاهنگ، دولت انقلابی، سازمان متمرکز حزبی و نظریهٔ امپریالیسم در لنینیسم جایگاه برجسته‌ای دارند.

همهٔ مارکسیست‌ها این دیدگاه‌ها را نمی‌پذیرند. مارکسیست‌های دموکرات، لوکزامبورگیست‌ها، مارکسیست‌های غربی و دیگر جریان‌ها در موارد مهمی با مارکسیسم-لنینیسم اختلاف داشته‌اند.

تأثیر جهانی

مارکسیسم از اواخر سدهٔ نوزدهم به یکی از تأثیرگذارترین سنت‌های سیاسی جهان تبدیل شد.

احزاب سوسیالیست و کمونیست در اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین تحت تأثیر آن شکل گرفتند.

انقلاب‌های روسیه، چین، کوبا و برخی کشورهای دیگر خود را متأثر از مارکسیسم معرفی کردند.

در همین حال، احزاب سوسیال‌دموکرات اروپایی نیز بسیاری از مطالبات تاریخی جنبش کارگری مانند بیمه‌های اجتماعی، کاهش ساعات کار و گسترش حقوق کارگران را پیگیری کردند، هرچند بخش بزرگی از آنها بعدها از مارکسیسم انقلابی فاصله گرفتند.

مارکسیسم پس از فروپاشی اتحاد شوروی

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ ضربهٔ بزرگی به احزاب و دولت‌هایی وارد کرد که مشروعیت خود را به مارکسیسم-لنینیسم پیوند داده بودند.

برخی ناظران این رویداد را نشانهٔ افول تاریخی مارکسیسم دانستند.

با این حال، مارکسیسم به‌عنوان سنت دانشگاهی و روشی برای تحلیل سرمایه‌داری، طبقه و نابرابری از میان نرفت.

بحران‌های مالی، افزایش نابرابری اقتصادی، جهانی‌شدن و مسائل زیست‌محیطی نیز در دهه‌های بعد سبب تجدید علاقه به بخش‌هایی از آثار مارکس شدند.

مارکسیسم معاصر دیگر یک جریان واحد نیست و طیفی از رویکردهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، فمینیستی و زیست‌محیطی را شامل می‌شود.

ارزیابی تاریخی

مارکسیسم از معدود سنت‌های فکری مدرن است که هم در دانشگاه و هم در جنبش‌های سیاسی تأثیر بسیار گسترده‌ای داشته است.

آثار مارکس در تحلیل کالا، سرمایه، طبقه، کار مزدی، انباشت و بحران همچنان در فلسفه و علوم اجتماعی مورد مطالعه قرار می‌گیرند، حتی در میان پژوهشگرانی که نتایج سیاسی یا اقتصادی او را نمی‌پذیرند.

از سوی دیگر، پیش‌بینی‌ها و نظریه‌های مارکس دربارهٔ تحول سرمایه‌داری، طبقات و انقلاب موضوع نقد گسترده بوده‌اند.

تجربهٔ دولت‌هایی که در سدهٔ بیستم خود را مارکسیست معرفی کردند نیز پرسش‌های مهمی دربارهٔ تمرکز قدرت، آزادی سیاسی، برنامه‌ریزی اقتصادی و رابطهٔ نظریه با عمل ایجاد کرده است.

بنابراین ارزیابی مارکسیسم مستلزم تفکیک میان دست‌کم سه سطح است: آثار خود مارکس و انگلس، سنت‌های نظری متنوعی که پس از آنان شکل گرفته‌اند و تجربهٔ تاریخی احزاب و دولت‌های مدعی مارکسیسم.

گاهشمار

  • ۱۸۱۸: تولد کارل مارکس.
  • ۱۸۲۰: تولد فریدریش انگلس.
  • ۱۸۴۴: نگارش دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی مارکس.
  • ۱۸۴۵: نگارش «تزهایی دربارهٔ فویرباخ».
  • ۱۸۴۵–۱۸۴۶: نگارش ایدئولوژی آلمانی.
  • ۱۸۴۸: انتشار مانیفست حزب کمونیست.
  • ۱۸۵۹: انتشار مشارکتی در نقد اقتصاد سیاسی.
  • ۱۸۶۴: تشکیل انجمن بین‌المللی کارگران.
  • ۱۸۶۷: انتشار جلد نخست سرمایه.
  • ۱۸۷۱: کمون پاریس.
  • ۱۸۷۵: نگارش نقد برنامه گوتا.
  • ۱۸۸۳: درگذشت کارل مارکس.
  • ۱۸۸۵: انتشار جلد دوم سرمایه به کوشش انگلس.
  • ۱۸۹۴: انتشار جلد سوم سرمایه به کوشش انگلس.
  • ۱۸۹۵: درگذشت فریدریش انگلس.
  • ۱۹۱۷: انقلاب روسیه و قدرت‌گیری بلشویک‌ها.
  • ۱۹۲۳: انتشار تاریخ و آگاهی طبقاتی گئورگ لوکاچ.
  • دههٔ ۱۹۲۰: گسترش مارکسیسم غربی.
  • دههٔ ۱۹۳۰: گسترش نظریه انتقادی و مکتب فرانکفورت.
  • ۱۹۴۹: تأسیس جمهوری خلق چین تحت رهبری حزب کمونیست چین.
  • ۱۹۵۹: پیروزی انقلاب کوبا.
  • دههٔ ۱۹۶۰: گسترش مارکسیسم ساختارگرا و موج جدید مارکسیسم غربی.
  • ۱۹۷۸: انتشار کتاب جرالد کوهن و شکل‌گیری مارکسیسم تحلیلی.
  • ۱۹۹۱: فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی.

آثار اصلی کارل مارکس و فریدریش انگلس

  • مارکس و انگلس، خانواده مقدس؛
  • مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی؛
  • مارکس و انگلس، مانیفست حزب کمونیست؛
  • کارل مارکس، دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴؛
  • کارل مارکس، هجدهم برومر لوئی بناپارت؛
  • کارل مارکس، مشارکتی در نقد اقتصاد سیاسی؛
  • کارل مارکس، سرمایه، جلد اول؛
  • کارل مارکس، نقد برنامه گوتا؛
  • فریدریش انگلس، وضعیت طبقه کارگر در انگلستان؛
  • فریدریش انگلس، آنتی‌دورینگ؛
  • فریدریش انگلس، سوسیالیسم: تخیلی و علمی؛
  • فریدریش انگلس، منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت.

چهره‌های برجسته

جستارهای وابسته

== منابع ==

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ Karl Marx and Friedrich Engels, Manifesto of the Communist Party, 1848.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ ۲٫۵ ۲٫۶ ۲٫۷ ۲٫۸ Karl Marx, Capital: A Critique of Political Economy, vol. 1, 1867.
  3. Leszek Kołakowski, Main Currents of Marxism: Its Rise, Growth, and Dissolution, 3 vols., Oxford: Clarendon Press, 1978.
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ Karl Marx and Friedrich Engels, The German Ideology, written 1845–1846.
  5. Karl Marx, “Theses on Feuerbach,” written 1845, first published 1888.
  6. Friedrich Engels, Socialism: Utopian and Scientific, 1880.
  7. ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ Karl Marx, The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, 1852.
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy, 1859.
  9. Karl Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, written 1844, first published in full in 1932.
  10. Louis Althusser, “Ideology and Ideological State Apparatuses,” 1970.
  11. ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ Karl Marx, Critique of the Gotha Programme, written 1875, first published 1891.
  12. Rosa Luxemburg, Social Reform or Revolution?, 1899.
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ Vladimir Ilyich Lenin, Imperialism, the Highest Stage of Capitalism, 1916.
  14. Vladimir Ilyich Lenin, The State and Revolution, 1917.
  15. Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, ed. and trans. Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith, New York: International Publishers, 1971.
  16. Georg Lukács, History and Class Consciousness, 1923.
  17. Perry Anderson, Considerations on Western Marxism, London: New Left Books, 1976.
  18. Max Horkheimer and Theodor W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, 1947.
  19. Louis Althusser, For Marx, 1965.
  20. G. A. Cohen, Karl Marx's Theory of History: A Defence, Princeton: Princeton University Press, 1978.
  21. Karl Marx, “Contribution to the Critique of Hegel's Philosophy of Right: Introduction,” 1844.
  22. Eugen von Böhm-Bawerk, Karl Marx and the Close of His System, 1896.
  23. Karl Marx, Capital: A Critique of Political Economy, vol. 3, ed. Friedrich Engels, 1894.
  24. Karl R. Popper, The Open Society and Its Enemies, vol. 2, London: Routledge, 1945.