مهدی رضایی

از ایران پدیا
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مهدی رضایی
مهدی رضایی.jpg
مهدی رضایی
زادروز۱۳۳۱
تهران
درگذشت۱۶ شهریور ۱۳۵۱
پارک چیتگر
ملیتایرانی
تابعیتایرانی
تحصیلاتدانشجوی سال اول مدرسه عالی بازرگانی
از دانشگاهدانشکده بازرگانی
نقش‌های برجستهاعضاء اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران
تأثیرگذاراناحمد رضایی
تأثیرپذیرفتگانمردم ایران
حزب سیاسیسازمان مجاهدین خلق ایران
دیناسلام-شیعه
خویشاونداناحمد رضایی - رضا رضایی -محسن رضایی - حاج خلیل رضایی - عزیز رضایی - فاطمه رضایی - آذر رضایی - موسی خیابانی( همسر آذر رضایی) -

مهدی رضایی (زاده ۳۰ تیر ۱۳۳۱- درگذشت ۱۶ شهریور ۱۳۵۱) در یک خانواده مذهبی در تهران به‌دنیا آمد. او در ۱۶سالگی به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. مهدی رضایی دانشجوی سال اول مدرسه عالی بازرگانی بود که در اردیبهشت ۱۳۵۱ پس‌ از ۴سال مبارزه و به‌دنبال یک درگیری مسلحانه با ساواک، دستگیر شد. مهدی رضایی درشمار جوان‌ترین اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۵۰ بود. [۱] وی در پگاه ۱۶ شهریور ۱۳۵۱، در حالی‌که ۲۰ سال از عمرش گذشته بود پس از شکنجه‌های بسیار توسط ساواک تیرباران شد.[۲] مهدی رضایی بدلیل سن کم موقع اعدام در بین مجاهدین و هواداران آنها به "گل سرخ انقلاب" ملقب شد.

کودکی و نوجوانی مهدی رضایی

مهدی رضایی، در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ در یک خانواده مذهبی در تهران به دنیا آمد. پدرش حاج خلیل الله رضایی یکی از بازاریان تهران و از طرفداران دکتر محمد مصدق بود. خانه‌ی پدری واقع در خیابان ری،‌ بازارچه نایب السلطنه، کوچه شهاب‌الملک بود. مهدی رضایی دوران ابتدایی را در دبستان تدین و دوران متوسطه را در مدارس نصیر و مروی گذراند. مهدی رضایی در دوران تحصیل همواره جزو دانش‌آموزان ممتاز بوده و از این بابت مورد توجه آموزگاران خود قرار می‌گرفت. وی در دوران متوسطه با مهدی براعی و محمد ضابطی هم کلاس بود. مهدی براعی هم اکنون از مسئولان سازمان مجاهدین خلق است و محمد ضابطی پس از سقوط دولت شاهنشاهی در درگیری مسلحانه با رژیم خمینی به شهادت رسید.

مهدی رضایی در کودکی
مهدی رضایی در کودکی

آغاز فعالیت سیاسی

مهدی رضایی در دوران دبیرستان تحت آموزش‌های برادرانش احمد و رضا رضایی قرار گرفت و به تدریج با دنیای سیاست و مبارزه آشنا شد و به همراه آنان در جلسات مختلف و برنامه های کوهنوردی شرکت می‌کرد. وی در سال ۱۳۴۸ به عضویت سازمان مجاهدین خلق ایران درآمد.

دستگیری مهدی رضایی

بعد از اعدام اولین سری دستگیرشدگان سازمان مجاهدین خلق در ۲۹ فروردین ۱۳۵۱ که طی آن ۴ تن از کادرهای سازمان مجاهدین خلق ایران به اسامی ناصر صادق، علی میهن‌دوست، محمد بازرگانی و علی باکری تیرباران شدند، مهدی رضایی فراری شد و بصورت مخفی به فعالیت سیاسی پرداخت. رضا رضایی از درون زندان به مهدی رضایی و محسن رضایی که یکسال از مهدی رضایی کوچک‌تر بود، پیام داد که ساواک از عضویت آنها اطلاعی ندارد و می‌توانند به خانه برگردند. در آن زمان ساواک حتی وجود فردی به نام مهدی رضایی مطلع نبود.

محسن رضایی (حبیب) پیش از این به همراه مهندس صمد ساجدیان از اعضاء سازمان مجاهدین خلق ایران برای در امان ماندن از موج دستگیری‌ها از تهران خارج شده بودند. با این همه مهندس صمد ساجدیان دستگیر شد.

محسن رضایی پس از شنیدن پیام احمد رضایی مبنی بر این که می‌تواند به خانه برگردد به همراه مهدی رضایی به خانه پدری بازگشتند.

محسن رضایی در این دوران مستمرا توسط ساواک تحت نظر بود. این در حالی بود که برادر بزرگتر وی رضا رضایی در حال ریختن طرح فرار معروف خود بوده و ساواک را با این عنوان که قصد همکاری دارد فریب داده بود. بازجویان ساواک در مقابل همکاری رضا رضایی حاضر شدند او را برای مدتی آزاد کنند تا به احمد رضایی که در آن زمان فراری بود دست پیدا کنند؛ اما محسن رضایی را به عنوان گروگان دستگیر کردند.

پس از دستگیری محسن رضایی، مهدی رضایی مجددا فراری شد.

مهدی رضایی پس از فرار رضا رضایی در ارتباط با شاخه‌ی دیگری از مجاهدین با محمد رضا سعادتی، حمید جلال زاده، مهدی براعی و محمدرضا ضابطی بصورت مخفی به فعالیت می پرداخت. مهدی رضایی نهایتا در روز شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۱، پس از اینکه قراری را در ساعت ۵ بعد از ظهر در میدان ژاله (شهدا) اجرا کرد، برای اجرای قراری دیگر از خیابان خورشید به طرف دروازه شمیران حرکت نمود. در اواسط همین خیابان یکی از اکیپ‌های کمیتهٔ مشترک به سرپرستی ستوان شهربانی «جاویدمند» به وی مشکوک شد. مهدی که وضع را عادی نیافت، درصدد فرار برآمد؛ لیکن مأموران او را تعقیب کردند و او هم به طرف آنان تیراندازی کرد. گلوله‌های وی به «ستوان جاویدمند» اصابت کرد ولی مهدی توسط بقیه مأموران دستگیر شد.[۲] پس از دستگیری مورد شکنجه‌های بسیار شدید ماموران ساواک قرار گرفت اما هیچ اطلاعاتی نداد. وی در روزهای اول حتی از گفتن نام خود خودداری می‌کرد.

یکی از بازجویان مهدی رضایی فردی به نام خدایاری بود.

ملاقات مهدی رضایی با محمد حنیف‌نژاد

بازجویان ساواک که پس از شکنجه‌های بسیار نتوانسته بودند هیچ اطلاعاتی از مهدی رضایی بگیرند، محمد حنیف‌نژاد، بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران را برای شناسایی او آوردند. محمد حنیف نژاد از هویت او اظهار بی اطلاعی کرد اما مهدی رضایی به محض دیدن محمد حنیف نژاد وی را در آغوش گرفت.

بازجویان ساواک محمد حنیف نژاد را پس از آن به سلولی در کنار محل بازجویی مهدی رضایی منتقل کردند. در همین سلول بود که محمد حنیف نژآد در تماسی با بوسیله مورس متوجه حضور برخی از مجاهدین دستگیر شده از جمله مسعود رجوی در آنسوی دیوار می‌شود.آخرین دیالوگ محمد حنیف نژاد با مسعود رجوی در همین زمان رخ می‌دهد.

محمد حنیف نژاد با مورس به مسعود رجوی چنین می‌گوید:

«من محمد حنیف هستم. دست و پایم بسته است، آورده‌اند بالای سر مهدی رضایی، ولی گفتم که او را نمی‌شناسم...»

هنگامی که مسعود رجوی به وی می‌گویدآیا پیامی برای ما نداری محمد حنیف نژاد پاسخ میدهد:

«یادتان باشد که ما هر چه داریم، از ایدئولوژی‌مان داریم، مبادا به آموزش‌های ایدئولوژیک کم بها بدهید!. در تک‌تک این اتفاقاتی که برای ما افتاده، درسها و تجارب بسیار بزرگی هست، بایستی هر چه زودتر آنها را جمع ببندیم و در کار آینده‌مان از آنها استفاده بکنیم». 

مهدی رضایی به‌همراه حاج خلیل رضایی
مهدی رضایی به‌همراه حاج خلیل رضایی(پدر) و عزیز رضایی(مادر) در دادگاه

مسعود رجوی در پاسخ به محمد حنیف نژاد می‌گوید:

«تو معلم بزرگ ما و نسل ما بودی، تاریخ ما هرگز کاری را که تو کردی و راهی که تو رفتی را فراموش نخواهد کرد. مطمئن باش ما راهت را ادامه می‌دهیم. من سعی می‌کنم شاگرد خوبی برای تو و راه تو باشم و با تو پیمان می‌بندم»[۳]

محاکمه مهدی رضایی

ساواک پس از شکنجه‌های بسیار به مهدی رضایی اعلام می‌کند که در صورت ندامت و دفاع از انقلاب سفید شاه در یک دادگاه علنی او را آزاد خواهد کرد. مهدی رضایی نیز شرایط ساواک را پذیرفت و قرار بر این شد که در یک دادگاه علنی مهدی رضایی از کرده های خود اظهار پشیمانی کرده و از شاه دفاع کند.

دادگاه به خانواده رضایی اطلاع می‌دهد که پسر شما مهدی رضایی قصد دارد در یک دادگاه علنی از مواضع خود کوتاه بیاید و آنها می توانند برای دیدار وی حاضر شوند. هنگامی که حاج خلیل رضایی پدر مهدی رضایی برای دیدار وی به زندان می‌آید مهدی رضایی به او می‌گوید که من ساواک را فریب داده‌ام و قصد دارم آخرین ضربه خود را به آنها در یک دادگاه علنی بزنم. حاج خلیل رضایی به وی گوشزد می‌کند که این کار مطمئنا باعث اعدام تو خواهد شد. مهدی رضایی از پدر خود حاج خلیل می‌خواهد بجای لباس رسمی که بازجویان برای دادگاه وی مشخص کرده اند، پیراهن آبی رنگ آستین کوتاه او را برایش بیاورد.

پیراهنی که مهدی رضایی در عکس‌های دادگاه خود بر تن دارد همین پیراهن است.

در روز ۳۱ مرداد ۱۳۵۱ روزنامه‌ها ضمن اعلام خبر محاکمه وی نوشتند:

«دادگاه مهدی رضایی علنی است و کسانی که تمایل داشته باشند تا حدی که سالن دادگاه گنجایش داشته باشد می‌توانند شرکت کنند.»

روز یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۵۱ ساعت ۸:۵۰ دادگاه مهدی رضایی به ریاست سرتیپ خواجه نوری شروع می‌شود. اما مهدی رضایی برخلاف انتظار ساواک، نه‌تنها اظهار ندامت نکرد بلکه از مبارزه خود علیه حکومت شاهنشاهی دفاع می‌کند.[۴]

مهدی رضایی به‌همراه هاشم نیابتی وکیل مدافع
مهدی رضایی به‌همراه هاشم نیابتی وکیل مدافع

دفاعیات مهدی رضایی

مهدی در دادگاه نظامی به دفاع از خود پرداخت و اعلام کرد:

«یکی از موارد اتهام من ورود در دسته به‌زعم شما اشرار است و من مجبور هستم که این دسته رو معرفی بکنم که بعد معلوم بشه آیا ما شرور هستیم یا نه. برای جواب دادن به این اتهام مجبور هستم که در این مورد توضیحاتی بدهم. باید عرض بکنم که هدف ما چیزی نبوده جز بهروزی انسانها. جز برداشتن هرگونه تبعیض. همان‌طور که در جلسه گذشته گفتم ما کسانی نبودیم که درد ناراحتی مردم را ببینیم و ساکت بنشینیم. هم‌چنان‌که مولای ما علی در خطبه شقشقیه، هنگامی که خلافت را به‌دست می‌گیرند، می‌فرماید: خداوند از کسانی که به ماهیت این روابط، به ماهیت این مسئله آگاهی دارند، پیمان و عهد گرفته که ساکت ننشینند و از سیری ظالم و گرسنگی مظلوم. این پیمانی‌ست که ما با خدای خود بستیم».[۵]

«من در این‌جا به اتهام عشق به خلق و پیکار در راه خلق محاکمه می‌شوم. هدف ما فراهم آوردن چنان شرایطی است که همه انسانها تحت آن شرایط به آخرین حد کمال و انسانیت برسند».[۶][۷]

اعدام مهدی رضایی

در ۱۶ شهریور ماه ۱۳۵۱ در مطبوعات اعلام شد که مهدی رضایی، پس از محکوم شدن به سه بار اعدام در دادگاه بدوی و تجدید نظر نظامی، در پارک چیتگر تیرباران گردید.[۸][۹]

مهدی رضایی به هنگام دستگیری و محاکمه ۲۰ ساله بود؛ او به هنگام مخفی شدن و پیوستن به سازمان، دانشجوی سال اول مدرسهٔ عالی بازرگانی بود و به گفته خودش عواطف و عقاید مذهبی‌اش را مستقیماً از خانواده و برادر بزرگترش احمد رضایی کسب کرده بود.[۸][۹][۶]

ماجرای رباب خانم و مهدی رضایی

رباب خانم زن مسنی بود که دو برادر عقب مانده داشت. او که در همسایگی حاج خلیل رضایی بود همیشه مورد توجه آنها بود. حاج خلیل رضایی حتی برای مدتی یک اتاق و زیرزمین خانه خود را در اختیار آنها گذاشته بود. بعد از نقل مکان خانواده رضایی به چند محله دورتر ، احمد رضایی پسر بزرگتر خانواده رضایی، به رباب خانم و برادرانش کمک می‌کرد. پس از شهادت احمد رضایی در سال ۱۳۵۰، مهدی رضایی کمک به رباب خانم را ادامه داده و به آنها رسیدگی می‌کرد.

ابوالقاسم رضایی برادر کوچکتر مهدی رضایی این چنین توضیح داده است:

«من ومهدی يكسال تفاوت سنی داشتيم، يعني او يكسال از من بزرگتر بود وخيلي به هم نزديك بوديم. در شهريور سال ۱۳۵۱ كه او محكوم به اعدام شده بود ما هر روز انتظار اعدامش را داشتيم. صبح روزی كه اورا اعدام كردند، من همه اش نگران بودم وقتی برای نماز صبح بيدارشدم، لحظاتی خودم را جای او گذاشتم. دستهايم را درپشت گره كردم و كنار ديوار اطاق ايستادم و چشمم را بستم، درست مثل فردی كه آماده تيرباران است. فكر كردم او الان درچنين وضعيتی است و اگر اينطور باشد چه فكری در سرش است ومدتي همينطور ايستادم... وقتی پدرم برای گرفتن وسایل مهدی به دادرسی ارتش مراجعه كرد و مختصر وسایل او را از بازپرس تحويل گرفت و ازاطاق بازپرس خارج شد، يكي از منشی‌ها يا كاركنان اطاق بازپرس كه يك افسر ارتشی بود با اوبيرون آمد و خودش را به او رساند و آهسته گفت: «آقای رضایی من از اينكه چنين اتفاقی برای فرزند شما افتاد متاسفم ولی پيامی ازاو دارم كه ميخواستم به شما برسانم». واين داستان را تعريف كرد: «وقتی دستهای مهدی را بستيم كه تيربارانش كنيم او مرا صدا كرد و گفت يك لحظه دستم را بازكنيد، ميخواهم چيزی برای پدرم بنويسم ولی من اجازه چنين كاری نداشتم به اين جهت به او گفتم به من بگو من پيامت را به پدرت ميرسانم. اوگفت به پدرم بگویيد كمك به رباب خانم را خودش بكند چون من ديگر نيستم.» پدرم وقتی به خانه آمد اين موضوع را به من گفت. موضوعی كه ازآن روز شهريور سال 1351 تا امروز يادم نميرود. چون قبل ازآن به اين لحظه فكر كرده بودم واينكه مهدی در آخرين لحظه به چه فكر ميكرده برايم تكان دهنده و البته تحسين برانگيز بود وهيچ وقت نبود كه ازمهدی بگويم واين داستان را نگويم. در لحظه اعدام وموقع مرگ هركس، خودش است. نمی‌تواند نقش ديگری بازی كند وجوهره وجودی اش را بارز ميكند. 

من چند روز بعد از اعدام مهدی، رباب خانم را به خانه‌مان دعوت كردم و اين داستان را برايش گفتم واينكه مهدی موقع تيرباران سفارش او را كرده است. اين زن فقير آنقدر گريه كرد كه يادم نميرود.»

خاطره ایرج زُهری در مورد مهدی رضایی

ایرج زهری نویسنده و کارگردان تئاتر در كتاب خاطرات خود نوشته است:[۱۰]

مهدی رضایی به‌هنگام دفاع از خود در دادگاه
مهدی رضایی به‌هنگام دفاع از خود در دادگاه به‌همراه هاشم نیابتی وکیل مدافع وی(سمت راست)

«درطول يازده سال جشن هنر، من خود شاهد چهار مورد بودم، كه هنرمندان بزرگي چون :‌بروك ،آرابال، ويلسن ، شومن و گارسيا عليه اختناق سياسي در ايران اعتراض كردند. چند روز پيش از جشن هنر شيراز آرابال به‌‌‌من گفت: «خبر داری كه مهدی رضايی، رهبر مجاهدين، به‌‌‌اعدام محكوم شده است و همين روزها ميی‌خواهند حكم اعدام او را اجرا كنند؟». خبر نداشتم. بايد اقرار كنم كه تا آن روز از مجاهدين چيزی نمی‌دانستم، بالطبع رضايی را هم نمی‌شناختم. من نه روزنامه می‌خواندم و نه به‌‌‌ اخبار راديو و تلويزيون گوش می‌دادم. سياست روز برايم مهم نبود. در نوشته و گفتار با نفس استبداد و براي مطلق آزادی «دن‌كيشوت» وار بدون پشت و پناه و بی وابستگی به‌‌‌گروهی و حزبی و فرقه‌ای می‌جنگيدم. زندانی خوشبخت كاخ تئاتر و شعر و موسيقي بودم، امروز هم همانم. آرابال گفت كه او، پيتر بروك، باب ويلسن و ويكتور گارسيا نامه‌ای نوشته‌اند، می‌خواهند شبی كه ملكه‌ی ايران درباغ ارم دعوت کرده است نامه‌ای به‌‌‌ وی بدهند. در اين نامه از او خواسته‌اند واسطه شود كه شاه از اعدام مهدی رضايی چشم بپوشد. ۱۶ شهريور ۱۳۵۱ خورشيدی بود. صبح روی پيشخوان مهمانسرا روزنامه كيهان را ديدم. به‌‌‌خط درشت آمده بود: «امروز سحرگاه مهدی رضايی اعدام شد». با خواندن اين خبر بغض گلويم را گرفت. سراغ آرابال را گرفتم، در حالی كه بی‌اختيار اشك می‌ريختم خبر را نشانش دادم. گفت: «ديكتاتور اگر رحم داشت ديكتاتور نبود». زهری در ادامه خاطرات خود نوشته است:«آرابال، بروك، گارسيا ويلسن و شومن به‌‌‌ميهمانی ملكه پا نگذاشتند و ما روزنامه‌نگاران جرئت نكرديم اين خبر را در جريد‌ه‌هاي خود منعكس كنيم. سست عنصری بود و بی‌حميتی. می‌دانستيم. آرابال گزارشی درباره جشن هنر را در اشپيگل، مجله پر تيراژ آلمانی، چاپ كرد و در پايان آن گزارش به‌‌‌ اعدام مهدی رضايی اشاره كرد و نوشته بود: «اعدام مهدی رضايی سايه مرگباری بر‌برنامه فوق‌العاده جشن هنر شيراز در تخت جمشيد افكند. روزی كه قرار بود رابرت ويلسون، طبق معمول جشن هنر، برای بحث و گفتگو با تماشاگران، با‌گروه خود به‌‌‌دانشگاه پهلوی بيايد، همكاران ايرانی زير بازوی او و چند هنرپيشه‌اش را كه هنوز با پارچه سياه چشمانشان را بسته بودند گرفتند و به‌‌‌سالن آوردند. ويلسون در تمام گفتگو نوار‌ سياه به‌‌‌چشم داشت.‌‌ برخي تماشاگران و روزنامه‌نويسان شايع كردند كه آن‌هم نوعی تئاتر بوده است. اما آن عده كه حقيقت را می‌دانستند آهسته به‌‌‌ديگران گفتند:«ويلسون و يارانش با اين حركت همبستگی خود را با خانواده رضايی و همه ايرانيان آزاديخواه و مبارز اعلام می‌كنند»». 

شعر احمد شاملو درباره‌ی اعدام مهدی رضایی

احمد شاملو شاعر شهیر ایرانی شعری برای مهدی رضایی سروده و در کتاب «ابراهیم در آتش» آن را به وی تقدیم کرده است.

در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر

«در آوار خونین گرگ و میش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می‌خواست

کلیشه یک روزنامه پس از انقلاب در مورد مهدی رضایی
کلیشه یک روزنامه پس از انقلاب در مورد مهدی رضایی

و عشق را شایسته زیباترین زنان

که اینش

به‌نظر

هدّیتی نه‌چندان کم‌بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!

که می‌گفت

قلب را شایسته‌تر آن

که به هفت شمشیر عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته‌تر آن

که زیباترینِ نامها را

بگوید.

و شیرآهن‌کوه‌مردی از این‌گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

به پاشنه آشیل

در نوشت

رویینه‌تنی

که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهایی بود.

«ـ آه، اسفندیار مغموم!

تو را آن به که چشم

فروپوشیده باشی!»

«ـ آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

من تنها فریاد زدم

نه!

من از فرورفتن تن زدم.

صدایی بودم من

ـ شکلی میان اشکال ـ

و معنایی یافتم.

من بودم و شدم،

نه زان‌گونه که غنچه‌ای

گلی

یا ریشه‌ای

که جوانه‌ای

یا یکی دانه

که جنگلی ـ

راست بدان‌گونه

که عامی مردی

شهیدی.

تا آسمان بر او نماز برد.

من بینوا بندگکی سربه‌راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بُزروِ طوع و خاکساری نبود

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

شایسته آفرینه‌ای

که نواله ناگزیر را

گردن کج نمی‌کند.

و خدایی

دیگرگونه آفریدم».

دریغا شیرآهن‌کوه‌مردا

که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن‌که به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ـ

سرنوشتِ تو را

بتی رقم زد

که دیگران

می‌پرستیدند».[۶]

احمد شاملو

۱۳۵۲

منابع

  1. ایران آزاد فردا - مهدی رضایی، گل سرخ انقلاب، به شهادت رسید
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ سازمان مجاهدین خلق ایران - گرامی‌باد سالگرد شهادت گل‌سرخ انقلاب، مهدی رضایی
  3. سخنان مسعود رجوی - وبسایت مجاهدین خلق ایران
  4. محاکمات سیاسی در ایران، بهروز طیرانی، ص۵۹۲
  5. طلوع آزادی - گرامی‌باد سالگرد شهادت گل‌سرخ انقلاب، مهدی رضایی
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ سازمان مجاهدین خلق ایران - گل‌سرخ انقلاب. مهدی رضایی
  7. انسانی - دفاعیات مهدی رضایی در دادگاه
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی - محاکمه و اعدام مهدی رضایی
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ مؤسسه مطالعات وپژوهشهای سیاسی - سه بار اعدام برای مهدی رضایی
  10. کتاب «یادها و بودها»، ص ۱۶۶ و ۱۶۵