تمامیتخواهی: تفاوت میان نسخهها
Alireza k h (بحث | مشارکتها) صفحهای تازه حاوی «{{جعبه اطلاعات مفهوم | نام = تمامیتخواهی | نام اصلی = Totalitarianism | نامهای دیگر = توتالیتاریسم، حکومت تمامیتخواه، تمامیتگرایی | تصویر = | اندازه تصویر = | توضیح تصویر = | حوزه = علوم سیاسی، [[فلسفه سیاسی]...» ایجاد کرد |
Alireza k h (بحث | مشارکتها) جز نوشتن یک مقاله جدید |
||
| خط ۷۶۱: | خط ۷۶۱: | ||
از این رو، دفاع از حریم خصوصی، آزادی وجدان و امکان ایجاد روابط مستقل اجتماعی بخشی از مسئلهٔ مقابله با تمرکز فراگیر قدرت است. | از این رو، دفاع از حریم خصوصی، آزادی وجدان و امکان ایجاد روابط مستقل اجتماعی بخشی از مسئلهٔ مقابله با تمرکز فراگیر قدرت است. | ||
== تمامیتخواهی و سکولاریسم == | == تمامیتخواهی و سکولاریسم == | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۲۲:۰۹
| شناسنامه | |
|---|---|
| نامهای دیگر | توتالیتاریسم، حکومت تمامیتخواه، تمامیتگرایی |
| حوزه | علوم سیاسی، فلسفه سیاسی، جامعهشناسی سیاسی، تاریخ سیاسی، مطالعات رژیمهای سیاسی |
| خاستگاه | اروپا؛ اصطلاح در فضای سیاسی ایتالیا در دههٔ ۱۹۲۰ رواج یافت و سپس در نظریهٔ سیاسی توسعه پیدا کرد |
| اندیشه و تاریخ | |
| مفاهیم کلیدی | ایدئولوژی رسمی، حزب واحد، رهبر، ترور، پلیس مخفی، تبلیغات، کنترل اطلاعات، بسیج تودهای، دشمنسازی، کیش شخصیت، سلطهٔ تمامعیار |
| جریانهای مرتبط | اقتدارگرایی، فاشیسم، نازیسم، استالینیسم، دیکتاتوری، نظام تکحزبی، کیش شخصیت |
| تأثیرپذیرفته از | تجربهٔ فاشیسم ایتالیا، آلمان نازی، اتحاد جماهیر شوروی در دورهٔ ژوزف استالین و تحولات سیاسی سدهٔ بیستم |
| تأثیرگذار بر | نظریهٔ رژیمهای سیاسی، مطالعات اقتدارگرایی، فلسفهٔ سیاسی، مطالعات تبلیغات، جامعهشناسی قدرت و پژوهشهای مربوط به حقوق بشر |
| نقد و ارزیابی | |
تمامیتخواهی یا توتالیتاریسم (به انگلیسی: Totalitarianism) مفهومی در علوم سیاسی، فلسفه سیاسی و تاریخ معاصر است که برای تحلیل نوعی از حکومت به کار میرود که در آن قدرت سیاسی در پی کنترل فراگیر جامعه است و میکوشد استقلال نهادها، گروهها و حوزههای زندگی را در برابر دولت یا جنبش حاکم از میان ببرد. ایدئولوژی رسمی، رهبری متمرکز، حزب مسلط یا واحد، تبلیغات سازمانیافته، سرکوب مخالفان، کنترل گستردهٔ اطلاعات و کوشش برای بسیج و دگرگونکردن جامعه از ویژگیهایی هستند که در نظریههای کلاسیک تمامیتخواهی مورد توجه قرار گرفتهاند.[۱]
مفهوم تمامیتخواهی بیش از همه در پی تجربهٔ رژیمهای سیاسی سدهٔ بیستم توسعه یافت. هانا آرنت در کتاب خاستگاههای تمامیتخواهی، نازیسم آلمان و حکومت ژوزف استالین در اتحاد جماهیر شوروی را دو نمونهٔ اصلی پدیدهای دانست که به اعتقاد او با استبدادها و دیکتاتوریهای پیشین تفاوت بنیادی داشت. در تحلیل آرنت، ترکیب ایدئولوژی، ترور، جنبش تودهای و تلاش برای «سلطهٔ تمامعیار» از عناصر تعیینکنندهٔ این نوع حکومت بود.[۲]
با این حال، تعریف تمامیتخواهی و تعیین مصادیق آن از موضوعات مورد مناقشه در علوم سیاسی و تاریخنگاری است. همهٔ حکومتهای اقتدارگرا، دیکتاتوریها یا نظامهای تکحزبی را نمیتوان بدون معیارهای مشخص «تمامیتخواه» نامید. نظریهپردازان مختلف بر عناصر متفاوتی تأکید کردهاند و دربارهٔ اینکه چه حکومتهایی در چه دورههایی با این مفهوم مطابقت دارند اختلاف نظر وجود دارد. از همین رو، در کاربرد دانشنامهای این اصطلاح باید میان مفهوم نظری تمامیتخواهی و استفادهٔ سیاسی یا تبلیغاتی از واژهٔ «توتالیتر» تمایز گذاشت.
ریشهٔ اصطلاح
اصطلاح «تمامیتخواه» از واژهٔ ایتالیایی totalitario گرفته شده است و در فضای سیاسی ایتالیا در دههٔ ۱۹۲۰ رواج یافت.
در آغاز، منتقدان فاشیسم از این اصطلاح برای توصیف تمایل حکومت فاشیستی به گسترش سلطهٔ سیاسی بر همهٔ عرصههای جامعه استفاده کردند. سپس خود فاشیستها نیز در برخی زمینهها مفهوم «دولت تمامیتخواه» را با معنایی مثبت به کار بردند.
بنیتو موسولینی و نظریهپردازان فاشیست بر برتری دولت نسبت به فرد و نهادهای مستقل تأکید میکردند.
اما مفهوم «تمامیتخواهی» به معنای یک مقولهٔ تطبیقی در علوم سیاسی، بهویژه پس از ظهور آلمان نازی، استالینیسم و سپس جنگ جهانی دوم توسعه یافت.
پیدایش تاریخی مفهوم
دیکتاتوری و استبداد پدیدههایی بسیار قدیمیتر از تمامیتخواهیاند.
آنچه موجب شد برخی متفکران سدهٔ بیستم از اصطلاح جدیدی استفاده کنند، ظهور حکومتهایی بود که صرفاً به اطاعت سیاسی مردم رضایت نمیدادند و مدعی سازماندهی و دگرگونکردن کل جامعه بودند.
گسترش دولت بوروکراتیک، حزب تودهای، رادیو، سینما، مطبوعات انبوه، نظامهای جدید ثبت جمعیت و دستگاههای مدرن پلیسی امکاناتی فراهم کردند که حکومتهای پیشین در اختیار نداشتند.
از این منظر، تمامیتخواهی معمولاً پدیدهای وابسته به شرایط سیاسی و فناوری سدهٔ بیستم دانسته شده است.[۳]
تمامیتخواهی و دولت مدرن
یکی از پرسشهای مهم در مطالعهٔ تمامیتخواهی این است که چرا این پدیده در دوران دولت مدرن ظهور کرد.
دولت مدرن از توانایی اداری، نظامی و اطلاعاتی بسیار بیشتری نسبت به حکومتهای پیشامدرن برخوردار شد.
ثبت جمعیت، آموزش عمومی، رسانههای جمعی، دستگاههای بوروکراتیک، پلیس مدرن و فناوری ارتباطی امکان دسترسی حکومت به بخشهای گستردهتری از زندگی اجتماعی را افزایش دادند.
این ابزارها میتوانند در دولتهای دموکراتیک نیز وجود داشته باشند، اما در یک نظام تمامیتخواه در خدمت پروژهای برای کنترل سیاسی و ایدئولوژیک جامعه قرار میگیرند.
ویژگی بنیادی تمامیتخواهی
تعریف واحدی که همهٔ پژوهشگران دربارهٔ تمامیتخواهی پذیرفته باشند وجود ندارد.
با این حال، یکی از ویژگیهای مشترک بیشتر تعریفها، کوشش حکومت برای گسترش قدرت خود فراتر از کنترل معمول سیاسی است.
حکومت تمامیتخواه در شکل آرمانی خود میکوشد سیاست، آموزش، رسانه، فرهنگ، سازمانهای اجتماعی و حتی بخشی از زندگی خصوصی را با ایدئولوژی و اهداف حکومت هماهنگ کند.
از این جهت، هدف آن فقط جلوگیری از شورش نیست؛ بلکه شکلدادن به جامعه و انسان مطابق یک طرح ایدئولوژیک است.
هانا آرنت و نظریهٔ تمامیتخواهی
هانا آرنت از مهمترین نظریهپردازان تمامیتخواهی در سدهٔ بیستم است.
کتاب خاستگاههای تمامیتخواهی او نخستین بار در سال ۱۹۵۱ منتشر شد و تأثیر گستردهای بر فلسفهٔ سیاسی و مطالعات توتالیتاریسم گذاشت.
آرنت تمامیتخواهی را شکل تازهای از حکومت میدانست که نمیتوان آن را صرفاً ادامهٔ استبداد، خودکامگی یا دیکتاتوریهای گذشته تلقی کرد.[۴]
در تحلیل او، آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در دوران استالین نمونههای اصلی تحقق تمامیتخواهی بودند. او کوشید عناصر تاریخی و سیاسیای را بررسی کند که در پیدایش این رژیمها به یکدیگر پیوستند.[۵]
خاستگاههای تمامیتخواهی
کتاب آرنت از سه بخش اصلی تشکیل شده است: یهودستیزی، امپریالیسم و تمامیتخواهی.
آرنت قصد نداشت یهودستیزی یا امپریالیسم را «علت» مستقیم تمامیتخواهی معرفی کند. تحلیل او بیشتر به بررسی عناصری میپرداخت که در شرایط تاریخی مشخص با یکدیگر ترکیب شدند و امکان ظهور پدیدهای جدید را فراهم کردند.
او از جمله به بحران دولت ـ ملت، بیتابعیتی، نژادپرستی، امپریالیسم، فروپاشی ساختارهای طبقاتی و پیدایش تودههای منزوی توجه داشت.[۶]
از نظر آرنت، این عناصر هنگامی اهمیت پیدا کردند که در جنبشهای تمامیتخواه به ساختاری تازه تبدیل شدند.
ایدئولوژی
ایدئولوژی یکی از عناصر مرکزی نظریهٔ تمامیتخواهی است.
در نظام تمامیتخواه، ایدئولوژی صرفاً مجموعهای از عقاید سیاسی نیست؛ بلکه ادعا میکند قانونی بنیادی دربارهٔ تاریخ، جامعه یا طبیعت را کشف کرده است.
ایدئولوژی میکوشد رویدادهای پیچیده را در قالب یک منطق واحد توضیح دهد و آینده را نیز بر اساس همان منطق پیشبینی کند.
در تحلیل آرنت، نازیسم با برداشت نژادی خود از تاریخ و استالینیسم با تفسیر خاص خود از قوانین تاریخ، واقعیت را تابع یک دستگاه ایدئولوژیک میکردند.[۷]
ایدئولوژی و واقعیت
یکی از ویژگیهای مهم تمامیتخواهی در نظریهٔ آرنت، تلاش برای وادارکردن واقعیت به انطباق با ایدئولوژی است.
اگر واقعیت با ادعای ایدئولوژیک ناسازگار باشد، حکومت ممکن است به جای اصلاح نظریه، اطلاعات و حتی انسانهایی را که این ناسازگاری را آشکار میکنند حذف یا سرکوب کند.
در چنین ساختاری، مرز میان حقیقت و دروغ سیاسی آسیب میبیند.
آرنت بر این نکته تأکید داشت که سلطهٔ تمامیتخواه با نابودی معیارهای مشترک تشخیص واقعیت پیوند پیدا میکند.[۸]
ترور
ترور یکی دیگر از مفاهیم اساسی در تحلیل تمامیتخواهی است.
سرکوب در بسیاری از حکومتهای استبدادی وجود داشته است، اما در نظریهٔ آرنت ترور تمامیتخواه کارکردی فراتر از مجازات مخالفان دارد.
افراد ممکن است صرفنظر از رفتار شخصی خود، صرفاً به دلیل قرارگرفتن در یک گروه نژادی، اجتماعی یا سیاسی هدف قرار گیرند.
ترور از این طریق میتواند احساس امنیت و پیشبینیپذیری را در جامعه از میان ببرد و افراد را منزوی کند.[۹]
پلیس مخفی
دستگاه پلیس مخفی در بسیاری از تحلیلهای کلاسیک تمامیتخواهی نقش مرکزی دارد.
این دستگاه فقط مخالفان شناختهشده را تعقیب نمیکند؛ بلکه ممکن است شبکهٔ گستردهای از نظارت، خبرچینی و پروندهسازی ایجاد کند.
در چنین شرایطی، شهروندان نمیدانند چه کسی گزارشگر حکومت است یا چه رفتاری ممکن است موجب بازداشت شود.
این عدم اطمینان میتواند روابط اجتماعی و اعتماد میان افراد را تضعیف کند.
پلیس مخفی در رژیمهای مختلف تمامیتخواه ساختارها و اختیارات متفاوتی داشته است و نباید همهٔ آنها را یکسان فرض کرد.
اردوگاهها و سلطهٔ تمامعیار
اردوگاههای کار اجباری و اردوگاههای مرگ جایگاه ویژهای در تحلیل آرنت دارند.
او اردوگاهها را آزمایشگاههایی برای تحقق «سلطهٔ تمامعیار» میدانست؛ فضایی که در آن انسان از حقوق، هویت اجتماعی، آزادی عمل و در نهایت فردیت خود محروم میشود.[۱۰]
آرنت تجربهٔ اردوگاههای نازی و نظام اردوگاههای شوروی را در فهم ماهیت ترور تمامیتخواه اساسی میدانست، هرچند اهداف، مقیاس، ساختار و کارکرد این نظامها یکسان نبود.
در اندیشهٔ آرنت، مسئلهٔ بنیادی تلاش برای از میان بردن خودانگیختگی و آزادی انسان است.
انسان زائد
یکی از مفاهیم مهم در خاستگاههای تمامیتخواهی تبدیل انسان به موجودی «زائد» است.
آرنت معتقد بود سلطهٔ تمامیتخواه فقط آزادی سیاسی را از انسان نمیگیرد، بلکه میکوشد قابلیت آغازکردن، انتخاب و عمل مستقل را نیز نابود کند.
در این چارچوب، انسان دیگر شهروندی دارای حقوق و شخصیت سیاسی نیست، بلکه میتواند به واحدی قابل جایگزینی در دستگاه حکومت تبدیل شود.[۱۱]
این تحلیل با مفهوم گستردهتر آزادی در فلسفهٔ سیاسی آرنت ارتباط دارد.
تودهها
مفهوم «تودهها» در نظریهٔ آرنت اهمیت زیادی دارد.
از نظر او، جنبشهای تمامیتخواه تنها بر گروههای سنتی سیاسی تکیه نمیکنند، بلکه میتوانند افراد منزوی و از نظر اجتماعی گسسته را بسیج کنند.
فروپاشی ساختارهای طبقاتی، احزاب و پیوندهای اجتماعی میتواند شمار زیادی از افراد را از شبکههای پایدار اجتماعی جدا کند.
جنبش تمامیتخواه میتواند برای چنین افرادی هویت، تعلق و تبیینی ساده و جامع از جهان فراهم کند.[۱۲]
تنهایی و انزوا
آرنت میان تنهایی، انزوا و شرایط مناسب برای سلطهٔ تمامیتخواه رابطه برقرار میکند.
فردی که پیوندهای اجتماعی و سیاسی خود را از دست داده است، توان کمتری برای اقدام مشترک با دیگران دارد.
از این منظر، نابودی انجمنهای مستقل، احزاب آزاد، اتحادیهها و شبکههای اعتماد فقط اقدامی اداری نیست؛ بلکه میتواند زمینهٔ سلطهٔ عمیقتر حکومت را فراهم کند.
جامعهای از افراد منزوی در برابر سازمان سیاسی متمرکز آسیبپذیرتر است.[۱۳]
جنبش تمامیتخواه
آرنت میان «جنبش تمامیتخواه» و «دولت تمامیتخواه» تمایز قائل بود.
جنبش پیش از تصرف کامل حکومت شکل میگیرد و از سازماندهی تودهها، تبلیغات و ایدئولوژی برای گسترش قدرت استفاده میکند.
پس از بهدستگرفتن قدرت نیز منطق جنبش الزاماً متوقف نمیشود.
ساختار تمامیتخواه از نظر آرنت میتواند عمداً بیثبات، متداخل و متغیر باقی بماند؛ سازمانهای مختلف وظایف مشابه داشته باشند و سلسلهمراتب قدرت دائماً تغییر کند.[۱۴]
این ویژگی تحلیل آرنت را از تصور سادهٔ یک دولت بوروکراتیک کاملاً منظم متمایز میکند.
رهبر
رهبر در بسیاری از نظامهای تمامیتخواه جایگاهی مرکزی دارد.
در چنین نظامهایی، رهبر ممکن است بهعنوان مفسر نهایی ایدئولوژی، تجسم ملت، طبقه یا نژاد و سرچشمهٔ مشروعیت سیاسی معرفی شود.
تصمیمهای او میتوانند بالاتر از رویههای عادی اداری یا حتی قواعد رسمی قرار گیرند.
با این حال، میزان قدرت شخصی رهبر و رابطهٔ او با حزب و بوروکراسی در رژیمهای مختلف متفاوت بوده است.
کیش شخصیت
کیش شخصیت به ساختن تصویری آرمانی و استثنایی از رهبر سیاسی اشاره دارد.
رسانهها، آموزش، هنر رسمی، مراسم عمومی و تبلیغات ممکن است رهبر را دارای ویژگیهای فوقالعاده، خطاناپذیر یا تاریخی معرفی کنند.
کیش شخصیت در رژیمهای گوناگون اقتدارگرا نیز دیده شده و بهتنهایی برای تعریف تمامیتخواهی کافی نیست.
اما هنگامی که با ایدئولوژی رسمی، حزب واحد، سرکوب و بسیج سازمانیافته ترکیب شود، میتواند یکی از عناصر مهم ساختار تمامیتخواه باشد.
حزب واحد
حزب سیاسی در بسیاری از نظریههای کلاسیک تمامیتخواهی نقشی اساسی دارد.
برخلاف حزب در نظام رقابتی، حزب تمامیتخواه صرفاً برای پیروزی در انتخابات فعالیت نمیکند؛ بلکه میتواند با دولت درآمیزد و به ابزار سازماندهی و کنترل جامعه تبدیل شود.
عضویت حزبی ممکن است بر دسترسی به مشاغل، آموزش، موقعیت اجتماعی و فرصتهای اقتصادی تأثیر بگذارد.
سازمانهای جوانان، زنان، کارگران و گروههای حرفهای نیز ممکن است تحت کنترل حزب قرار گیرند.
فریدریش و برژینسکی
کارل یواخیم فریدریش و زبیگنیو برژینسکی در کتاب Totalitarian Dictatorship and Autocracy یکی از مشهورترین مدلهای نهادی تمامیتخواهی را ارائه کردند.
آنان شش ویژگی مرتبط را برای «سندرم تمامیتخواه» مطرح کردند: ایدئولوژی رسمی فراگیر؛ حزب تودهای واحد که معمولاً یک رهبر در رأس آن است؛ نظام ترور پلیسی؛ کنترل تقریباً انحصاری ارتباطات جمعی؛ کنترل تقریباً انحصاری ابزارهای مبارزهٔ مسلحانه؛ و کنترل و هدایت متمرکز اقتصاد.[۱۵]
این مدل در مطالعات کلاسیک تمامیتخواهی بسیار تأثیرگذار شد، هرچند بعدها دربارهٔ برخی مؤلفههای آن و میزان انطباقش با تحولات رژیمهای مختلف بحث شد.
ایدئولوژی فراگیر
در مدل فریدریش و برژینسکی، رژیم تمامیتخواه دارای ایدئولوژیای است که تنها دربارهٔ شیوهٔ حکومت سخن نمیگوید، بلکه ادعای توضیح گذشته، حال و آیندهٔ جامعه را دارد.
این ایدئولوژی معمولاً تصویری از جامعهٔ مطلوب آینده ارائه میکند.
بنابراین حکومت صرفاً مدعی ادارهٔ کشور نیست؛ خود را مجری مأموریتی تاریخی معرفی میکند.
مخالف ایدئولوژی در چنین شرایطی ممکن است صرفاً رقیب سیاسی تلقی نشود، بلکه دشمن تحقق آیندهٔ مطلوب معرفی شود.
کنترل ارتباطات
کنترل اطلاعات یکی از عناصر مهم مدل کلاسیک تمامیتخواهی است.
رادیو، مطبوعات، سینما و دیگر رسانههای جمعی در رژیمهای سدهٔ بیستم ابزارهای مهم تبلیغات سیاسی بودند.
کنترل رسانه به حکومت امکان میداد روایت رسمی را تکرار کند و دسترسی مردم به اطلاعات مستقل را محدود سازد.
در کنار سانسور، تولید فعال اطلاعات و روایتهای حکومتی نیز اهمیت داشت.
از این رو، تبلیغات و سانسور دو بخش مکمل سیاست اطلاعاتی تمامیتخواه بودند.
تبلیغات
تبلیغات سیاسی یا پروپاگاندا در رژیمهای تمامیتخواه فقط برای معرفی سیاستهای دولت استفاده نمیشود؛ بلکه میتواند برای ساختن جهانبینی سیاسی و هویت جمعی به کار رود.
تکرار شعارها، بازنویسی تاریخ، ساخت دشمن، تجلیل از رهبر و ارائهٔ تصویری آرمانی از آینده از روشهای متداول تبلیغات ایدئولوژیک بودهاند.
آرنت میان تبلیغات جنبش تمامیتخواه و ترور پس از تثبیت قدرت رابطهای پیچیده میدید.[۱۶]
هنگامی که حکومت قدرت بیشتری پیدا میکند، اجبار میتواند جای بخشی از اقناع تبلیغاتی را بگیرد، اما تبلیغات همچنان برای سازماندهی جامعه و بازتولید روایت رسمی اهمیت دارد.
سانسور
سانسور در نظام تمامیتخواه وسیلهای برای جلوگیری از شکلگیری روایتهای مستقل است.
روزنامهها، کتابها، فیلمها، آثار هنری و پژوهشهای دانشگاهی ممکن است تحت کنترل قرار گیرند.
اما تمامیتخواهی صرفاً اطلاعات مخالف را حذف نمیکند؛ میکوشد فضای اطلاعاتی را با روایت خود پر کند.
به همین دلیل، انحصار اطلاعات در تحلیل تمامیتخواهی اهمیت بیشتری از سانسور منفرد دارد.
بازنویسی تاریخ
کنترل گذشته میتواند بخشی از سیاست ایدئولوژیک باشد.
اشخاصی که از حلقهٔ قدرت حذف میشوند ممکن است از تصاویر رسمی، کتابهای درسی یا روایتهای تاریخی کنار گذاشته شوند.
رویدادهای تاریخی نیز ممکن است بر اساس نیازهای سیاسی زمان حال بازتفسیر شوند.
این شیوه به حکومت امکان میدهد خود را نقطهٔ ضروری یا اجتنابناپذیر یک فرایند تاریخی معرفی کند.
حفظ آرشیوهای مستقل و پژوهش تاریخی آزاد از این جهت با امکان بررسی روایت رسمی ارتباط دارد.
دشمنسازی
بسیاری از جنبشهای تمامیتخواه جامعه را حول مفهوم دشمن سازماندهی کردهاند.
دشمن ممکن است قومی، نژادی، طبقاتی، سیاسی یا ایدئولوژیک تعریف شود.
در نازیسم، یهودیان در مرکز دستگاه نژادپرستانه و یهودستیز رژیم قرار گرفتند و این سیاست سرانجام به هولوکاست انجامید.
در دوران استالین نیز گروههای مختلفی در دورههای متفاوت بهعنوان «دشمن مردم»، خرابکار یا دشمن طبقاتی معرفی شدند و هدف تصفیه، تبعید، زندان یا اعدام قرار گرفتند.
دشمنسازی امکان میدهد مشکلات جامعه به گروهی مشخص نسبت داده شود و سرکوب بهعنوان دفاع از جامعه یا اجرای ضرورت تاریخی توجیه شود.
بسیج تودهای
یکی از تفاوتهای مهم تمامیتخواهی با برخی دیکتاتوریهای سنتی، تأکید آن بر بسیج است.
یک دیکتاتوری ممکن است از شهروندان بخواهد از سیاست دور بمانند و فقط فرمانبردار باشند.
اما جنبش تمامیتخواه میتواند خواهان مشارکت دائمی مردم در راهپیماییها، سازمانهای حزبی، مراسم سیاسی، فعالیتهای جمعی و کارزارهای ایدئولوژیک باشد.
این مشارکت الزاماً داوطلبانه نیست و مرز میان مشارکت واقعی، فشار اجتماعی و اجبار میتواند از میان برود.
سازمانهای تودهای
حزب حاکم میتواند شبکهای از سازمانهای وابسته برای گروههای مختلف جامعه ایجاد کند.
کودکان، نوجوانان، دانشجویان، زنان، کارگران و گروههای حرفهای ممکن است در سازمانهایی قرار گیرند که فعالیت اجتماعی آنان را با اهداف حکومت پیوند میدهند.
این ساختار میتواند جایگزین انجمنهای مستقل شود.
به این ترتیب، فرد برای فعالیت اجتماعی، حرفهای و حتی تفریحی به شبکههایی وارد میشود که با دولت یا حزب حاکم ارتباط دارند.
کنترل آموزش
آموزش یکی از حوزههای مهم در پروژهٔ تمامیتخواهانه است.
کتابهای درسی، برنامههای آموزشی، دانشگاهها و سازمانهای جوانان میتوانند برای انتقال ایدئولوژی رسمی به نسل جدید به کار روند.
هدف فقط آموزش وفاداری سیاسی نیست؛ حکومت ممکن است بخواهد برداشت کودکان و جوانان از تاریخ، اخلاق، جامعه و هویت را نیز شکل دهد.
استقلال دانشگاه و آزادی پژوهش در چنین ساختاری محدود میشود، زیرا دانش نیز باید با چارچوب ایدئولوژیک سازگار باشد.
کنترل فرهنگ و هنر
هنر در حکومتهای تمامیتخواه میتواند به حوزهای برای تبلیغات و مهندسی فرهنگی تبدیل شود.
دولت ممکن است برخی سبکها و موضوعات را تشویق و برخی دیگر را منحط، بورژوایی، ضدانقلابی یا دشمن فرهنگ ملی معرفی کند.
در آلمان نازی، مفهوم «هنر منحط» برای طرد بخشهایی از هنر مدرن به کار رفت.
در اتحاد شوروی نیز رئالیسم سوسیالیستی به الگوی رسمی هنر تبدیل شد.
با وجود این فشارها، سیاست فرهنگی در این رژیمها در همهٔ دورهها ثابت نبود و میان کشورها تفاوتهای مهمی وجود داشت.
کنترل اقتصاد
فریدریش و برژینسکی کنترل متمرکز اقتصاد را یکی از شش ویژگی مدل کلاسیک تمامیتخواهی میدانستند.[۱۷]
این ویژگی بیش از همه با اقتصاد برنامهریزیشدهٔ شوروی انطباق داشت.
در آلمان نازی، مالکیت خصوصی بهطور کامل از میان نرفت، اما دولت بر جهتگیری اقتصاد، تولید نظامی، نیروی کار و تخصیص بسیاری از منابع مداخلهٔ گسترده داشت.
این تفاوت نشان میدهد که «کنترل اقتصاد» در رژیمهای مورد مطالعهٔ نظریهٔ تمامیتخواهی به شکل یکسان تحقق پیدا نکرد.
کنترل ابزارهای خشونت
انحصار ابزارهای اجبار یکی از عناصر مدل فریدریش و برژینسکی است.
ارتش، پلیس و دیگر نهادهای مسلح تحت کنترل حکومت قرار میگیرند و امکان شکلگیری نیروی مسلح مستقل از بین میرود.
اما انحصار قانونی خشونت بهتنهایی ویژگی تمامیتخواهی نیست؛ دولتهای مدرن دموکراتیک نیز معمولاً انحصار قانونی استفاده از زور را در اختیار دارند.
آنچه در مدل تمامیتخواهی اهمیت دارد، ترکیب این انحصار با حزب واحد، ترور، ایدئولوژی و کنترل دیگر حوزههای اجتماعی است.
نازیسم
آلمان نازی از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ یکی از اصلیترین نمونهها در نظریههای کلاسیک تمامیتخواهی است.
پس از رسیدن آدولف هیتلر به صدراعظمی، رژیم نازی بهتدریج احزاب رقیب را از میان برد، سازمانهای اجتماعی را تحت کنترل قرار داد و دستگاه گستردهای از پلیس سیاسی، تبلیغات و سرکوب ایجاد کرد.
ایدئولوژی نازی بر نژادپرستی، یهودستیزی، ملیگرایی افراطی و اصل رهبری استوار بود.
پیگرد سازمانیافتهٔ یهودیان اروپا در جریان جنگ جهانی دوم به نسلکشی و هولوکاست انجامید.
آرنت نازیسم را یکی از دو نمونهٔ اصلی سلطهٔ تمامیتخواه در تحلیل خود میدانست.[۱۸]
اصل رهبری در نازیسم
یکی از عناصر ساختار نازی اصل Führerprinzip یا «اصل رهبری» بود.
بر اساس این اصل، اقتدار از رأس هرم سیاسی به سطوح پایین منتقل میشد و وفاداری به رهبر جایگاه محوری داشت.
اما پژوهشهای تاریخی نشان دادهاند که حکومت نازی در عمل همیشه یک بوروکراسی منظم و یکپارچه نبود.
نهادهای دولتی، حزبی و امنیتی گاه دارای وظایف متداخل و رقابتهای درونی بودند.
این وضعیت با تحلیل آرنت دربارهٔ ساختار متداخل و سیال سازمان تمامیتخواه نیز ارتباط دارد.
استالینیسم
استالینیسم به ساختار سیاسی و سیاستهایی گفته میشود که بهویژه در دوران رهبری ژوزف استالین در اتحاد شوروی شکل گرفتند.
تمرکز قدرت در حزب کمونیست، برنامهریزی اقتصادی متمرکز، جمعیسازی کشاورزی، تصفیههای سیاسی، نظام اردوگاههای کار اجباری و کیش شخصیت استالین از ویژگیهای این دوره بودند.
پاکسازی بزرگ در دههٔ ۱۹۳۰ موجب بازداشت، اعدام و زندانیشدن شمار بزرگی از مقامهای حزبی، نظامیان و شهروندان شد.
آرنت حکومت استالین را در کنار نازیسم نمونهٔ اصلی تمامیتخواهی میدانست.[۱۹]
گولاگ
گولاگ نام شبکهٔ گستردهٔ اردوگاهها و مستعمرات کار اجباری شوروی بود.
زندانیان سیاسی و کیفری در این نظام نگهداری میشدند و در بخشهای مختلف اقتصاد به کار گرفته میشدند.
اردوگاههای شوروی و اردوگاههای نازی از نظر اهداف، ساختار و فرایندهای کشتار تفاوتهای اساسی داشتند و نباید بدون تمایز تاریخی یکسان تلقی شوند.
با این حال، اردوگاه در تحلیل آرنت از سلطهٔ تمامیتخواه جایگاهی مرکزی داشت، زیرا آن را فضایی برای نابودی حقوق، شخصیت حقوقی و خودانگیختگی انسان میدانست.[۲۰]
فاشیسم ایتالیا
فاشیسم ایتالیا در شکلگیری خود اصطلاح «تمامیتخواه» نقش مهمی داشت.
حکومت بنیتو موسولینی احزاب مخالف را محدود و سپس حذف کرد، آزادی مطبوعات را کاهش داد و ساختار تکحزبی ایجاد کرد.
با این حال، دربارهٔ اینکه ایتالیای فاشیستی تا چه اندازه به «تمامیتخواهی کامل» در معنای آرنت یا مدل فریدریش و برژینسکی رسید، میان پژوهشگران اختلاف وجود دارد.
نهادهایی مانند سلطنت، کلیسای کاتولیک و بخشهایی از ساختار اجتماعی استقلال نسبی خود را حفظ کردند.
از این رو، برخی پژوهشگران میان آرمان یا ادعای تمامیتخواهانهٔ فاشیسم و میزان تحقق واقعی آن تمایز میگذارند.
چین مائوئیستی
دربارهٔ چین در دوران مائو تسهتونگ نیز مفهوم تمامیتخواهی در ادبیات تطبیقی به کار رفته است.
حزب کمونیست، ایدئولوژی مائوئیستی، بسیج گستردهٔ اجتماعی، کنترل رسانهها و کارزارهایی مانند جهش بزرگ به جلو و انقلاب فرهنگی چین از عواملی هستند که موجب شدهاند برخی پژوهشگران این دوره را با نظریهٔ تمامیتخواهی بررسی کنند.
با این حال، دربارهٔ میزان انطباق تجربهٔ چین با مدلهای کلاسیک اختلاف نظر وجود دارد.
آرنت نیز در نوشتههای خود دربارهٔ امکان کاربرد مفهوم تمامیتخواهی دربارهٔ چین مائوئیستی محتاط بود.[۲۱]
تمامیتخواهی و اقتدارگرایی
اقتدارگرایی و تمامیتخواهی مترادف نیستند.
حکومت اقتدارگرا معمولاً رقابت سیاسی را محدود میکند و قدرت در آن در اختیار فرد یا گروهی محدود قرار دارد، اما ممکن است به حوزههایی از زندگی خصوصی، اقتصادی یا اجتماعی استقلال نسبی بدهد.
در مقابل، حکومت تمامیتخواه در تعریف کلاسیک دارای جاهطلبی بسیار گستردهتری برای سازماندهی و تغییر جامعه است.
خوان لینز در مطالعات رژیمهای غیردموکراتیک، میان نظامهای تمامیتخواه و اقتدارگرا تمایز گذاشت و محدودبودن تکثر، نوع ایدئولوژی، میزان بسیج سیاسی و ساختار رهبری را از عناصر مهم این تمایز دانست.[۲۲]
اقتدارگرایی و تکثر محدود
در تحلیل لینز، رژیمهای اقتدارگرا ممکن است نوعی «تکثر محدود» داشته باشند.
برای نمونه، نهادهای مذهبی، بخش خصوصی، ارتش یا گروههای اجتماعی ممکن است استقلال محدودی حفظ کنند، مشروط بر آنکه سلطهٔ سیاسی حکومت را به چالش نکشند.
در نظام تمامیتخواه کلاسیک، حکومت در پی محدودکردن شدیدتر چنین حوزههای مستقلی است.
این تفاوت نشان میدهد که شدت سرکوب بهتنهایی معیار کافی برای تمایز این دو نوع رژیم نیست.
تمامیتخواهی و دیکتاتوری
دیکتاتوری مفهومی گستردهتر از تمامیتخواهی است.
هر نظام تمامیتخواه را میتوان نوعی دیکتاتوری دانست، اما هر دیکتاتوری تمامیتخواه نیست.
یک دیکتاتور ممکن است خواهان انحصار قدرت سیاسی باشد، اما در اقتصاد، مذهب، خانواده یا فرهنگ دخالت نسبتاً محدودی داشته باشد.
در مقابل، پروژهٔ تمامیتخواهانه در تعریف کلاسیک در پی بازسازی این حوزهها مطابق ایدئولوژی حکومت است.
تمامیتخواهی و استبداد سنتی
در استبداد سنتی، حاکم معمولاً خواهان اطاعت، مالیات و جلوگیری از شورش است.
او ممکن است به اجتماعات مذهبی، خانوادهها، اصناف و رسوم محلی اجازه دهد در محدودهای مستقل فعالیت کنند.
تمامیتخواهی مدرن در نظریهٔ آرنت متفاوت است، زیرا میکوشد چنین حوزههای مستقل اجتماعی را نیز درون ساختار سیاسی خود جذب کند.
از این رو، آرنت تمامیتخواهی را صرفاً شکل شدیدتری از استبداد نمیدانست، بلکه آن را پدیدهای کیفی و تاریخی جدید تلقی میکرد.[۲۳]
تمامیتخواهی و الیگارشی
الیگارشی به تمرکز قدرت در دست گروهی محدود اشاره دارد.
یک حکومت تمامیتخواه میتواند در رأس خود ساختاری الیگارشیک داشته باشد، اما دو مفهوم یکسان نیستند.
الیگارشی دربارهٔ این پرسش است که «چه تعداد و چه گروهی قدرت را در اختیار دارند»، در حالی که تمامیتخواهی بیشتر به شیوه و دامنهٔ اعمال قدرت مربوط میشود.
ممکن است یک الیگارشی علاقهای به کنترل فرهنگ، عقاید و زندگی خصوصی مردم نداشته باشد؛ در حالی که نظام تمامیتخواه در شکل آرمانی خود چنین مرزی را به رسمیت نمیشناسد.
تمامیتخواهی و نظام تکحزبی
وجود نظام تکحزبی یکی از ویژگیهای رایج رژیمهای تمامیتخواه بوده است، اما هر نظام تکحزبی را نمیتوان تمامیتخواه نامید.
برای طبقهبندی یک نظام بهعنوان تمامیتخواه باید مجموعهای از ویژگیها مانند ایدئولوژی فراگیر، بسیج، سرکوب، کنترل اطلاعات و میزان نفوذ حکومت در جامعه بررسی شود.
همین تمایز یکی از دلایلی است که پژوهشگران در استفاده از اصطلاح تمامیتخواهی دربارهٔ حکومتهای مختلف احتیاط میکنند.
تمامیتخواهی و فاشیسم
فاشیسم یک خانوادهٔ ایدئولوژیک و جنبش سیاسی تاریخی است، در حالی که تمامیتخواهی یک مفهوم برای طبقهبندی و تحلیل نوع حکومت است.
برخی رژیمهای فاشیستی دارای آرمانهای تمامیتخواهانه بودند، اما میزان تحقق آنها متفاوت بود.
همچنین رژیمهایی که فاشیستی نبودند، مانند اتحاد شوروی استالینی، در نظریههای کلاسیک در زمرهٔ حکومتهای تمامیتخواه قرار گرفتهاند.
بنابراین «فاشیسم» و «تمامیتخواهی» دو مفهوم همپوشان اما متمایزند.
تمامیتخواهی و نازیسم
نازیسم گونهٔ خاصی از فاشیسم آلمانی بود که نژادپرستی زیستشناختی، یهودستیزی، ملیگرایی افراطی، اصل رهبری و توسعهطلبی سرزمینی در آن نقش مرکزی داشتند.
تمامیتخواهی مفهومی گستردهتر است و برای توضیح ساختار حکومت نازی در کنار دیگر نمونههای تاریخی مورد استفاده قرار گرفته است.
از این رو، همهٔ ویژگیهای نازیسم را نباید ویژگی ضروری هر نظام تمامیتخواه دانست.
برای نمونه، نظریهٔ نژادی نازیسم ویژگی خاص آن رژیم بود، نه جزء ضروری تعریف عام تمامیتخواهی.
تمامیتخواهی و کمونیسم
رابطهٔ مفهوم تمامیتخواهی با کمونیسم از موضوعات مناقشهبرانگیز تاریخ سیاسی سدهٔ بیستم بوده است.
نظریههای کلاسیک تمامیتخواهی بهویژه اتحاد شوروی در دوران استالین را موضوع تحلیل قرار دادند.
اما کمونیسم مجموعهای گسترده از نظریهها، جنبشها و حکومتهای تاریخی را شامل میشود و نمیتوان مفهوم ایدئولوژیک کمونیسم را بدون تمایز با همهٔ رژیمهایی که خود را کمونیستی نامیدهاند یکسان دانست.
همچنین ساختار اتحاد شوروی پس از مرگ استالین دچار تغییراتی شد و همین مسئله بحثهایی دربارهٔ مفهوم «پستمامیتخواهی» ایجاد کرد.
پستمامیتخواهی
برخی پژوهشگران برای توصیف رژیمهایی که از مرحلهٔ بسیج و ترور گستردهٔ تمامیتخواهانه فاصله گرفتهاند اما همچنان ساختار تکحزبی و ایدئولوژیک خود را حفظ کردهاند از مفهوم «پستمامیتخواهی» استفاده کردهاند.
خوان لینز و آلفرد استپان این مفهوم را در مطالعات تطبیقی رژیمها به کار بردند.[۲۴]
در چنین نظامهایی ممکن است ایدئولوژی رسمی همچنان وجود داشته باشد، اما باور واقعی به آن کاهش یافته باشد؛ بسیج سیاسی کمتر شود و بوروکراسی جای ترور فراگیر را بگیرد.
تمامیتخواهی و جامعهٔ مدنی
جامعه مدنی مستقل یکی از حوزههایی است که حکومت تمامیتخواه در پی محدودکردن آن است.
انجمنها، اتحادیهها، رسانهها، سازمانهای مذهبی و گروههای حرفهای مستقل میتوانند میان فرد و دولت قرار گیرند و امکان کنش جمعی مستقل ایجاد کنند.
از این رو، حکومت تمامیتخواه ممکن است چنین نهادهایی را منحل، ممنوع یا در سازمانهای وابسته به حکومت ادغام کند.
نابودی این فضای میانی، افراد را بیش از پیش مستقیماً در برابر دولت و حزب قرار میدهد.
تمامیتخواهی و خانواده
جاهطلبی تمامیتخواهانه میتواند حتی به حوزهٔ خانواده نیز گسترش یابد.
سازمانهای جوانان و آموزش ایدئولوژیک ممکن است وفاداری به حزب یا رهبر را بر پیوندهای خانوادگی مقدم نشان دهند.
تشویق خبرچینی دربارهٔ اعضای خانواده یکی از افراطیترین صورتهای چنین سیاستی است.
با این حال، پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که حتی حکومتهای بسیار سرکوبگر نتوانستهاند زندگی خصوصی را بهطور کامل کنترل کنند.
فاصله میان آرمان «کنترل تمامعیار» و توان واقعی حکومت یکی از موضوعات مهم نقد نظریهٔ کلاسیک تمامیتخواهی است.
تمامیتخواهی و زبان
کنترل زبان میتواند بخشی از کنترل سیاسی باشد.
اصطلاحات رسمی، شعارها و دستهبندیهای ایدئولوژیک میتوانند نحوهٔ توصیف واقعیت سیاسی را تحت تأثیر قرار دهند.
برخی واژهها ممنوع یا از معنای پیشین خود تهی میشوند و اصطلاحات جدیدی برای دشمنان، گروههای اجتماعی یا اهداف حکومت ساخته میشود.
این مسئله در ادبیات نیز بازتاب گستردهای داشته است؛ رمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول با مفهوم «نوگفتار» تصویری ادبی از پیوند زبان و سلطهٔ سیاسی ارائه میکند.[۲۵]
تمامیتخواهی در ادبیات
تجربهٔ حکومتهای تمامیتخواه تأثیر عمیقی بر ادبیات سدهٔ بیستم گذاشت.
۱۹۸۴ جورج اورول، ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر و آثار نویسندگانی که تجربهٔ زندان، تبعید و سرکوب را روایت کردهاند از نمونههای مهم این حوزهاند.
این آثار منابع نظری علوم سیاسی نیستند، اما در شکلدادن به تصور عمومی از نظارت، اعتراف اجباری، بازنویسی تاریخ و کنترل اندیشه تأثیر فراوان داشتهاند.
تمامیتخواهی و حقیقت
رابطهٔ میان حقیقت و سیاست یکی از موضوعات مهم در اندیشهٔ آرنت است.
حکومتهای تمامیتخواه میتوانند با تولید روایتهای رسمی، حذف اطلاعات ناسازگار و تغییر مداوم گذشته، فضای مشترک واقعیت را تضعیف کنند.
اگر شهروندان نتوانند بر مجموعهای از واقعیتهای مشترک توافق کنند، امکان داوری مستقل و گفتوگوی سیاسی دشوارتر میشود.
از این منظر، آزادی رسانه، دسترسی به اطلاعات و امکان پژوهش مستقل فقط مسائل فرهنگی نیستند، بلکه با ساختار قدرت سیاسی ارتباط دارند.
ترس و خودسانسوری
سرکوب همیشه نیازمند مداخلهٔ مستقیم پلیس نیست.
اگر شهروندان تصور کنند سخنان یا رفتار آنان دائماً زیر نظر است، ممکن است خود پیشاپیش رفتار خود را محدود کنند.
این پدیده به خودسانسوری منجر میشود.
ترس همچنین میتواند روابط اجتماعی را تغییر دهد؛ افراد از گفتوگوی آزاد حتی با دوستان یا همکاران خودداری کنند و اعتماد عمومی کاهش یابد.
به این ترتیب، اثر دستگاه سرکوب میتواند بسیار فراتر از شمار افرادی باشد که مستقیماً بازداشت یا مجازات میشوند.
تمامیتخواهی و حقوق بشر
تمامیتخواهی با نقض گستردهٔ بسیاری از حقوق بنیادین انسان ارتباط داشته است.
آزادی بیان، آزادی انجمن، آزادی مذهب، حق مشارکت سیاسی، حق برخورداری از محاکمهٔ عادلانه و مصونیت از بازداشت خودسرانه از جمله حقوقی هستند که در حکومتهای تاریخی مورد مطالعهٔ نظریهٔ تمامیتخواهی بهشدت محدود شدهاند.
در مواردی مانند آلمان نازی، سیاستهای حکومتی به نسلکشی و نابودی سازمانیافتهٔ گروههایی از انسانها انجامید.
از این رو، مطالعهٔ تمامیتخواهی با تاریخ شکلگیری نظام بینالمللی حقوق بشر پس از جنگ جهانی دوم نیز ارتباط دارد.
تمامیتخواهی و تفکیک قوا
تفکیک قوا با منطق تمرکز قدرت در نظام تمامیتخواه تعارض دارد.
در یک نظام دارای تفکیک مؤثر قوا، نهادهای مقننه، اجرایی و قضایی میتوانند تا اندازهای یکدیگر را محدود کنند.
در نظام تمامیتخواه، چنین استقلالی یا از میان میرود یا بهشدت محدود میشود.
دادگاه، پارلمان و دیگر نهادها ممکن است به ابزار اجرای سیاست حزب و رهبر تبدیل شوند.
بنابراین وجود صوری چند نهاد دولتی به معنای وجود تفکیک واقعی قدرت نیست.
تمامیتخواهی و حاکمیت قانون
حاکمیت قانون مستلزم آن است که قدرت سیاسی در چارچوب قواعد عمومی و قابل پیشبینی اعمال شود.
در حکومت تمامیتخواه، ارادهٔ سیاسی رهبر یا حزب میتواند بر قواعد حقوقی غلبه کند.
حتی هنگامی که قوانین رسمی وجود دارند، دستگاه امنیتی ممکن است خارج از رویههای عادی قضایی عمل کند.
در نتیجه، فرد نمیتواند مطمئن باشد که رعایت قانون برای مصونماندن از مجازات کافی است.
ترور تمامیتخواه در تحلیل آرنت دقیقاً از این جهت فراتر از استبداد قانونی یا سرکوب معمول سیاسی میرود.
تمامیتخواهی و آزادی فردی
پروژهٔ تمامیتخواهانه با استقلال فرد تعارض بنیادی دارد.
آزادی در این زمینه فقط به معنای حق رأی نیست؛ آزادی اندیشه، وجدان، بیان، تشکل، انتخاب سبک زندگی و ایجاد روابط اجتماعی مستقل را نیز شامل میشود.
اگر دولت مدعی تعیین حقیقت سیاسی، اخلاقی و تاریخی باشد، فضای تصمیمگیری مستقل فرد کاهش مییابد.
در اندیشهٔ آرنت، نابودی خودانگیختگی انسان یکی از شدیدترین پیامدهای سلطهٔ تمامیتخواه است.[۲۶]
تمامیتخواهی و انقلاب
برخی حکومتهایی که بعدها تمامیتخواه توصیف شدند از دل انقلابها یا بحرانهای عمیق سیاسی پدید آمدند.
اما انقلاب بهخودیخود به تمامیتخواهی منجر نمیشود.
برای توضیح پیدایش چنین رژیمهایی باید عواملی مانند فروپاشی نهادهای پیشین، جنگ، ایدئولوژی، سازمان حزبی، خشونت سیاسی و ساختار اجتماعی بررسی شوند.
آرنت نیز با توضیح تکعلتی پیدایش تمامیتخواهی مخالف بود و از «تبلور» مجموعهای از عناصر تاریخی سخن میگفت.
جنگ و تمامیتخواهی
جنگ جهانی اول و پیامدهای آن در شکلگیری شرایط سیاسی اروپا در فاصلهٔ دو جنگ نقش مهمی داشتند.
فروپاشی امپراتوریها، بحران اقتصادی، بیثباتی سیاسی، خشونت و جابهجایی جمعیتها زمینهای ایجاد کردند که جنبشهای افراطی در آن رشد کردند.
جنگ همچنین به گسترش ظرفیت دولتها برای بسیج اقتصادی، کنترل اطلاعات و سازماندهی جمعیت کمک کرد.
با این حال، جنگ بهتنهایی توضیحدهندهٔ پیدایش تمامیتخواهی نیست و بسیاری از کشورهایی که جنگ را تجربه کردند به نظام تمامیتخواه تبدیل نشدند.
فناوری و تمامیتخواهی
فناوری در نظریهٔ کلاسیک تمامیتخواهی جایگاه مهمی دارد.
رادیو، سینما، چاپ انبوه، سیستمهای ثبت جمعیت و فناوریهای نظامی و ارتباطی امکان کنترل و بسیج در مقیاسی بیسابقه را فراهم کردند.
اما فناوری ذاتاً تمامیتخواه نیست.
همان فناوری میتواند برای ارتباط آزاد، آموزش و نظارت عمومی بر حکومت نیز استفاده شود.
مسئلهٔ اصلی ساختار سیاسی و نهادیای است که فناوری در آن به کار گرفته میشود.
نظارت دیجیتال و بحثهای جدید
گسترش فناوری دیجیتال، هوش مصنوعی، پایگاههای دادهٔ عظیم و سامانههای تشخیص چهره بحثهای تازهای دربارهٔ ظرفیت دولتها برای نظارت بر شهروندان ایجاد کرده است.
این فناوریها میتوانند توانایی جمعآوری و تحلیل اطلاعات را بسیار فراتر از امکانات حکومتهای سدهٔ بیستم افزایش دهند.
با این حال، وجود فناوری نظارتی بهتنهایی یک نظام را تمامیتخواه نمیکند.
برای کاربرد مفهوم تمامیتخواهی باید ساختار سیاسی، میزان رقابت، آزادیهای مدنی، استقلال نهادها، ایدئولوژی، سرکوب و شیوهٔ استفاده از فناوری در کنار یکدیگر بررسی شوند.
تفاوت تمامیتخواهی و نظارت گسترده
نظارت گسترده میتواند در انواع مختلف حکومت وجود داشته باشد.
در یک نظام دارای حاکمیت قانون، استفاده از ابزارهای نظارتی ممکن است تحت نظارت دادگاه، پارلمان و قوانین حفاظت از داده قرار گیرد.
در نظامهای سرکوبگر، همان ابزارها میتوانند برای شناسایی مخالفان و کنترل سیاسی استفاده شوند.
بنابراین فناوری ابزار است و ماهیت سیاسی آن به ساختار قدرت و محدودیتهای قانونی وابسته است.
مقاومت در برابر تمامیتخواهی
هیچ حکومت تاریخی نتوانسته است کنترل مطلق و کامل بر همهٔ افراد و روابط اجتماعی ایجاد کند.
حتی در شدیدترین نظامهای سرکوبگر، شکلهایی از مقاومت، فرار، حفظ فرهنگ مستقل، شبکههای خصوصی و نافرمانی وجود داشته است.
مقاومت میتواند از فعالیت سازمانیافتهٔ سیاسی تا حفظ اطلاعات ممنوع، نوشتن مخفیانه، کمک به قربانیان یا خودداری از همکاری با دستگاه سرکوب گسترده باشد.
همین فاصله میان آرمان کنترل کامل و واقعیت اجتماعی یکی از موضوعاتی است که در نقد مدل کلاسیک تمامیتخواهی مورد توجه قرار گرفته است.
نقد نظریهٔ کلاسیک تمامیتخواهی
نظریهٔ کلاسیک تمامیتخواهی از دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ با انتقادهای متعددی روبهرو شد.
برخی تاریخنگاران استدلال کردند که این مدل بیش از حد بر ساختار حکومت مرکزی تمرکز میکند و تنوع، تعارض و بینظمی درون رژیمها را نادیده میگیرد.
برخی دیگر معتقد بودند قرار دادن نازیسم و استالینیسم در یک مقوله ممکن است تفاوتهای بنیادی ایدئولوژیک، اجتماعی و اقتصادی آنها را کمرنگ کند.
همچنین استفادهٔ گسترده از اصطلاح «تمامیتخواه» در فضای جنگ سرد موجب شد منتقدان دربارهٔ آمیختهشدن مفهوم علمی با کاربردهای سیاسی هشدار دهند.[۲۷]
نقد مقایسهٔ نازیسم و استالینیسم
مقایسهٔ نازیسم و استالینیسم یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای نظریهٔ تمامیتخواهی بوده است.
شباهتهایی مانند حکومت تکحزبی، رهبر قدرتمند، پلیس سیاسی، سانسور، تبلیغات و سرکوب گسترده امکان مقایسه را فراهم میکنند.
اما تفاوتهای بنیادی نیز وجود دارند.
ایدئولوژی نازی بر سلسلهمراتب نژادی و حذف زیستی گروههای تعریفشده بر اساس نژاد استوار بود؛ ایدئولوژی شوروی خود را بر مفاهیم طبقه و انقلاب اجتماعی بنا میکرد.
ساختار اقتصادی، اهداف سیاست خارجی، نظام مالکیت و شیوههای سرکوب نیز تفاوتهای مهمی داشتند.
بنابراین مقایسهٔ این دو نظام به معنای یکساندانستن آنها نیست.[۲۸]
رویکرد تجدیدنظرطلب در تاریخ شوروی
از دههٔ ۱۹۷۰، برخی تاریخنگاران شورویشناس مدل تمامیتخواهی را برای توضیح همهٔ جنبههای جامعهٔ شوروی ناکافی دانستند.
آنان توجه بیشتری به تاریخ اجتماعی، روابط محلی، تعارضهای درون بوروکراسی و نقش گروههای اجتماعی نشان دادند.
این پژوهشها نشان دادند که حتی حکومت استالین نیز نمیتوانست همهٔ فرایندهای اجتماعی را از بالا و بدون اصطکاک کنترل کند.
این نقد موجب شد مفهوم تمامیتخواهی از یک مدل جامع توضیح همهٔ جنبههای جامعه به یکی از چند چارچوب ممکن برای تحلیل قدرت تبدیل شود.
ریمون آرون
ریمون آرون، فیلسوف و جامعهشناس سیاسی فرانسوی، از نظریهپردازانی بود که دربارهٔ دموکراسی و تمامیتخواهی بحث کرد.
او بر نقش حزب انحصاری، ایدئولوژی رسمی، انحصار ابزارهای ارتباطی و اجبار، کنترل فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسیشدن خطاهای فردی تأکید داشت.[۲۹]
آرون نیز مانند دیگر نظریهپردازان کلاسیک میکوشید ویژگیهایی را مشخص کند که حکومت تمامیتخواه را از دیکتاتوریهای محدودتر متمایز میسازند.
خوان لینز
خوان لینز نقش مهمی در اصلاح طبقهبندی رژیمهای غیردموکراتیک داشت.
او میان تمامیتخواهی، اقتدارگرایی و گونههای دیگری از رژیمهای سیاسی تمایز گذاشت.
در چارچوب او، تمامیتخواهی با ایدئولوژی گسترده، بسیج سیاسی وسیع، حزب یا گروه حاکم سازمانیافته و محدودیت شدید تکثر مشخص میشود.[۳۰]
این رویکرد کمک کرد که اصطلاح «تمامیتخواهی» بهطور دقیقتر و محدودتر از واژهٔ عمومی «دیکتاتوری» به کار رود.
تمامیتخواهی و دموکراسی
دموکراسی و تمامیتخواهی در اصول بنیادی تفاوت دارند.
دموکراسی بر رقابت سیاسی، امکان تغییر حکومت، آزادی بیان و تشکل، حقوق مخالفان و مشارکت شهروندان استوار است.
تمامیتخواهی در تعریف کلاسیک در پی حذف رقابت مستقل و سازماندهی جامعه در چارچوب یک ایدئولوژی و مرکز قدرت است.
با این حال، نهادهای دموکراتیک صرفاً با وجود انتخابات تعریف نمیشوند. انتخابات بدون رقابت واقعی، رسانهٔ آزاد، حق تشکل و امکان انتقال قدرت نمیتواند همان کارکرد انتخابات در یک دموکراسی رقابتی را داشته باشد.
تمامیتخواهی و تکثر
پلورالیسم یا کثرتگرایی یکی از مفاهیمی است که با منطق تمامیتخواهی در تعارض قرار دارد.
جامعهٔ متکثر دارای مراکز مختلف قدرت، انجمنها، عقاید و سبکهای زندگی است.
نظام تمامیتخواه در شکل آرمانی خود میکوشد این استقلال را از میان ببرد و گروههای اجتماعی را درون ساختار سیاسی واحدی ادغام کند.
از این منظر، آزادی انجمنها و وجود مراکز مستقل قدرت اجتماعی مانعی در برابر تمامیتخواهی محسوب میشوند.
تمامیتخواهی و فردیت
تمامیتخواهی تنها مسئلهای دربارهٔ نهادهای سیاسی نیست؛ با مفهوم فردیت نیز ارتباط دارد.
فرد مستقل قادر است دربارهٔ واقعیت داوری کند، با دیگران ارتباط برقرار کند و تصمیمهایی متفاوت از حکومت بگیرد.
سلطهٔ تمامیتخواهانه در تحلیل آرنت میکوشد این استقلال را تضعیف کند.
از این رو، دفاع از حریم خصوصی، آزادی وجدان و امکان ایجاد روابط مستقل اجتماعی بخشی از مسئلهٔ مقابله با تمرکز فراگیر قدرت است.
تمامیتخواهی و سکولاریسم
تمامیتخواهی را نمیتوان بر اساس دینی یا سکولار بودن ایدئولوژی حکومت تعریف کرد.
برخی از شناختهشدهترین نمونههای مورد مطالعهٔ نظریهٔ تمامیتخواهی دارای ایدئولوژیهای سکولار بودهاند.
در مقابل، یک دولت سکولار لزوماً دموکراتیک نیست و یک جامعهٔ دارای حضور گستردهٔ دین نیز لزوماً تمامیتخواه نیست.
معیار اصلی در نظریهٔ تمامیتخواهی ساختار و دامنهٔ قدرت سیاسی است، نه صرفاً محتوای دینی یا غیردینی ایدئولوژی.
تمامیتخواهی و پساسکولاریسم
پساسکولاریسم نیز نباید با بازگشت حکومت تمامیتخواه دینی یکسان دانسته شود.
پساسکولاریسم، بهویژه در اندیشهٔ یورگن هابرماس، دربارهٔ چگونگی همزیستی شهروندان دینی و غیردینی در جامعهای متکثر و دموکراتیک بحث میکند.
در مقابل، تمامیتخواهی با حذف یا تابعکردن تکثر مستقل ارتباط دارد.
از این رو، بهرسمیتشناختن حضور دین در حوزهٔ عمومی با تحمیل یک جهانبینی واحد توسط حکومت تفاوت بنیادی دارد.
آیا کنترل کامل ممکن است؟
اصطلاح «تمامیتخواهی» ممکن است این تصور را ایجاد کند که حکومت واقعاً قادر است تمام زندگی اجتماعی را کنترل کند.
اما هیچ رژیم تاریخی به چنین کنترل کاملی دست نیافته است.
حتی در آلمان نازی و اتحاد شوروی استالینی، تعارضهای نهادی، رفتارهای مستقل، مقاومت، بازارهای غیررسمی و روابط خصوصی وجود داشتند.
به همین دلیل، برخی پژوهشگران تمامیتخواهی را بیشتر بهعنوان «پروژه» یا «جاهطلبی سلطهٔ فراگیر» میفهمند تا وضعیتی که در آن کنترل مطلق واقعاً تحقق یافته باشد.
این تمایز امکان میدهد میان هدف حکومت و توان واقعی آن فرق گذاشته شود.
نشانههای تحلیلی تمامیتخواهی
برای بررسی اینکه یک نظام تا چه اندازه ویژگیهای تمامیتخواهانه دارد، پژوهشگران معمولاً مجموعهای از پرسشها را مطرح میکنند.
آیا یک ایدئولوژی رسمی مدعی حقیقت انحصاری است؟ آیا رقابت سیاسی مستقل امکانپذیر است؟ آیا رسانهها و انجمنها میتوانند خارج از کنترل حکومت فعالیت کنند؟ آیا دستگاه امنیتی از محدودیتهای حقوقی مؤثر برخوردار است؟ آیا حکومت در پی بسیج دائمی جامعه است؟ آیا نظام آموزشی و فرهنگی باید تابع ایدئولوژی رسمی باشد؟ آیا شهروندان میتوانند بدون مجازات از عقاید رسمی فاصله بگیرند؟
پاسخ به مجموعهٔ این پرسشها برای تحلیل مفیدتر از آن است که تنها بر وجود یک رهبر قدرتمند یا سانسور تمرکز شود.
خطر کاربرد گستردهٔ اصطلاح
یکی از مشکلات کاربرد عمومی «تمامیتخواهی» این است که گاه برای هر حکومت سرکوبگر یا هر سیاست محدودکنندهای استفاده میشود.
چنین کاربردی میتواند تفاوت میان انواع رژیمهای سیاسی را از بین ببرد.
اگر هر سانسور، هر محدودیت سیاسی یا هر دولت قدرتمند «تمامیتخواه» نامیده شود، مفهوم توان توضیحی خود را از دست میدهد.
به همین دلیل، علوم سیاسی میان دموکراسی، اقتدارگرایی، دیکتاتوری نظامی، سلطانیسم، نظام تکحزبی، پستمامیتخواهی و تمامیتخواهی تمایز قائل میشود.
میراث نظری تمامیتخواهی
نظریهٔ تمامیتخواهی یکی از مهمترین مباحث علوم سیاسی سدهٔ بیستم بوده است.
آثار آرنت، فریدریش، برژینسکی، آرون و لینز چارچوبهای متفاوتی برای فهم رژیمهایی فراهم کردند که در پی کنترل گستردهٔ جامعه بودند.
این نظریه همچنین بر مطالعهٔ تبلیغات، پلیس سیاسی، ایدئولوژی، حزب، جامعهٔ مدنی و رابطهٔ فرد و دولت تأثیر گذاشت.
با وجود نقدهای فراوان، مفهوم تمامیتخواهی همچنان در پژوهش سیاسی و تاریخی استفاده میشود، اما کاربرد دقیق آن مستلزم تعریف روشن و توجه به تفاوتهای تاریخی است.
اهمیت مفهوم تمامیتخواهی
اهمیت مفهوم تمامیتخواهی در این است که توجه را از صرف تمرکز قدرت سیاسی به دامنه و هدف قدرت معطوف میکند.
دیکتاتوری ممکن است خواهان اطاعت باشد؛ اما تمامیتخواهی در تعریف کلاسیک میکوشد جامعه را بر اساس یک طرح ایدئولوژیک بازسازی کند. به همین دلیل، رسانه، آموزش، فرهنگ، سازمان اجتماعی، اقتصاد و حتی هویت فردی میتوانند به موضوع سیاست حکومت تبدیل شوند.
هانا آرنت این پدیده را نوعی تازه از حکومت میدانست که در نازیسم و استالینیسم به صورت تاریخی ویژهای ظهور کرد. فریدریش و برژینسکی کوشیدند آن را از طریق مجموعهای از ویژگیهای نهادی تعریف کنند و پژوهشگرانی مانند خوان لینز مرز میان تمامیتخواهی و دیگر انواع حکومت غیردموکراتیک را دقیقتر ساختند.[۳۱]
در عین حال، پژوهشهای تاریخی نشان دادهاند که هیچ حکومت تمامیتخواهی نتوانسته است جامعه را بهطور کامل کنترل کند و تفاوت میان رژیمهای قرارگرفته در این مقوله بسیار مهم است.
از این منظر، تمامیتخواهی بیش از آنکه صرفاً نامی برای «حکومت بسیار بد یا سرکوبگر» باشد، مفهومی تحلیلی برای بررسی ترکیب ایدئولوژی، سازمان سیاسی، ترور، بسیج، کنترل اطلاعات و تلاش برای نابودی مراکز مستقل قدرت در جامعه است.
جستارهای وابسته
- اقتدارگرایی
- دیکتاتوری
- استبداد
- الیگارشی
- فاشیسم
- نازیسم
- استالینیسم
- کمونیسم
- دموکراسی
- ایدئولوژی
- پروپاگاندا
- سانسور
- کیش شخصیت
- نظام تکحزبی
- پلیس مخفی
- جامعه مدنی
- تفکیک قوا
- حاکمیت قانون
- حقوق بشر
- پلورالیسم
- هانا آرنت
- ژوزف استالین
- آدولف هیتلر
- بنیتو موسولینی
- هولوکاست
- جنگ جهانی دوم
- پساسکولاریسم
منابع
- ↑ Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy, 2nd ed. (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1965), 15–27.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, new ed. (New York: Harcourt Brace Jovanovich, 1973), 305–479.
- ↑ Leonard Schapiro, Totalitarianism (London: Pall Mall Press, 1972), 15–32.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 460–479.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 305–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 3–302.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 468–474.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 350–388, 460–479.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 419–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 437–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 437–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 305–340.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 474–479.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 364–388.
- ↑ Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy, 2nd ed., 21–22.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 341–363.
- ↑ Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy, 21–22.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 305–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 305–479.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 437–459.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, rev. ed. (New York: Harcourt, Brace & World, 1966), preface.
- ↑ Juan J. Linz, Totalitarian and Authoritarian Regimes (Boulder, CO: Lynne Rienner Publishers, 2000), 49–261.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 460–479.
- ↑ Juan J. Linz and Alfred Stepan, Problems of Democratic Transition and Consolidation (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1996), 38–54.
- ↑ George Orwell, Nineteen Eighty-Four (London: Secker & Warburg, 1949).
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, 437–479.
- ↑ Ian Kershaw and Moshe Lewin, eds., Stalinism and Nazism: Dictatorships in Comparison (Cambridge: Cambridge University Press, 1997).
- ↑ Ian Kershaw and Moshe Lewin, eds., Stalinism and Nazism: Dictatorships in Comparison.
- ↑ Raymond Aron, Democracy and Totalitarianism, trans. Valence Ionescu (London: Weidenfeld and Nicolson, 1968).
- ↑ Juan J. Linz, Totalitarian and Authoritarian Regimes, 65–142.
- ↑ Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism; Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy; Juan J. Linz, Totalitarian and Authoritarian Regimes.