وحید بنی عامریان: تفاوت میان نسخه‌ها

از ایران پدیا
پرش به ناوبری پرش به جستجو
Khosro (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۲۰۲: خط ۲۰۲:


درود به همه مردم شریف ایران قسم به خون یاران ایستاده‌ام تا پایان.»<ref>[https://freeiranmuseum.org/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%AD%DB%8C/ «من ایستاده ام » دفاعیات تکان دهنده وحید بنی عامریان - موزه مقاومت ایران]</ref></blockquote>
درود به همه مردم شریف ایران قسم به خون یاران ایستاده‌ام تا پایان.»<ref>[https://freeiranmuseum.org/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%AD%DB%8C/ «من ایستاده ام » دفاعیات تکان دهنده وحید بنی عامریان - موزه مقاومت ایران]</ref></blockquote>
== وداع فرمانده وحید بنی‌عامریان با مادرش از زندان قزلحصار ==
[[پرونده:نامه‌ی وحید بنی‌عامریان به مادرش از زندان قزل‌حصار.jpg|جایگزین=نامه‌ی وحید بنی‌عامریان به مادرش از زندان قزل‌حصار|بندانگشتی|'''نامه‌ی وحید بنی‌عامریان به مادرش از زندان قزل‌حصار''']]
وحید بنی‌عامریان بعد از اعدام [[بهروز احسانی اسلاملو|بهروز احسانی]] و [[مهدی حسنی]]، از [[زندان قزل‌حصار]] نامه‌ای به مادرش نوشته و آن را با صدای خودش ضبط کرده است. ویدئوی نامه‌ی او در چهلمین روز شهادتش در رسانه‌های مقاومت ایران منتشر گردید. <blockquote>«مامان جان، سلام.
در شرایطی این پیام رو برای تو می‌فرستم که بهروز و مهدی رو اعدام کردند و ما هم در صف اعدام قرار داریم تا خواست خدا چی باشه هم‌چنان که بهروز آیه قرآن رو یادآوری و پای ابلاغیه‌اش نوشته بود.
کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ هر نفسی دیر یا زود مرگ رو تجربه می‌کنه و خوشا اونهایی که به‌قول امام علی در خطبه شصت و چهار نهج‌البلاغه وصف حالشون چنینه آماده‌ٔ مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است چون مردمی باشید که بر آنها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله کردند خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید و به‌حال خود وا نگذاشت میان شما تا بهشت یا دوزخ فاصله‌ٔ اندکی جز مرگ نیست.
بله مرگ بر همه‌ٔ ما مقدر شده و ما در مکتب قرآن آموخته‌ایم که دنیا رو محل آزمایش بدانیم و مرگ را گذرگاهی به سوی دنیای دیگری که حسابرسی می‌شویم از مکتب امام حسین آموخته‌ایم که إنما الحیاةُ عَقیدهٔ و جِهاد و همانا که معنای زندگی انتخاب آگاهانه آرمان و عقیده منطبق با مسیر توحیدی آفرینش و سپس مجاهدت در این مسیر باشکوه و البته پر درد و رنجه.
تا باز هم به‌قول قرآن یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِح إِلَیٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ و انتهای این کدح و حرکت ملاقات پروردگار است.
بله مامان جان تو این آیه‌ها رو خوب می‌شناسی و بارها برام خوندی و یاد دادی. ایدئولوژی ما پاسخ روشنی به مسأله مرگ دارد و قرآن و نهج‌البلاغه رو که باز کنیم و تاریخ انبیاء و امام‌ها رو که بشنویم پر است از یادآوری معنا و فلسفه پرشکوه زندگی پس فقط باید به حقیقت خاشعانه گردن بگذاریم. ولی آزمون من و ما چیه تو این زندگی؟ بذار برگردم به دوران کودکی زمانی که فقر همکلاسی‌هام وجدان کودکانه‌ام رو آزرده می‌کرد و روزی از تو خواستم که کفشی که از حاج بابا برام خریده بودی رو به کفش ساده‌تر عوض کنی چرا که نگاه‌های مظلومانه و حسرت‌بار شریفی و محمدی و کرمی را با کفشای پاره و لباس‌های مندرس شان روی خودم حس می‌کردم و این درد من رو با اونها پیوند می‌داد تو درخواستم رو پذیرفتی و کفش ساده‌تری برام خریدی و من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه می‌گرفتم در کیفم می‌گذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا به‌حال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.
اما با همه‌ٔ اذیتهایی که یک فرزند برای مادرش داره بالاخره بزرگ شدم و پا در جامعه گذاشتم تا حالا دردهای بیشتری رو می‌دیدم و ریشه‌ٔ اون دردها رو باید می‌شناختم، همزمان که روح جوانم آزرده دیدن دردهای هم‌نوعان تحت ستمم بود به‌دنبال پیدا کردن معنای زندگی بودم زندگی چه می‌تونست باشه؟ درس خوندن و دانشگاه رفتن و شغلی دست و پا کردن و ازدواج کردن و چه‌بسا خدمتی به جامعه کردن؟ این شرافتمندانه‌ترین و تجویز شدنی‌تر نوع زندگی بود که به‌خصوص در دسترس من بود به صفت دانش‌آموزی که از قضا درسش هم بد نبود اما کارتن خواب‌ها و دستفروش‌ها و میلیون‌ها خانواده‌ای که زیر خط فقرند و صدها هزار جوانی که معتاد میشن و میلیون‌ها استعدادی که پرپر میشن و تبعیض و سرکوب زنان چه؟ آیا هم‌چون دوران کودکی می‌شد با لقمه‌ای نان از سفره خود زدن یا کفشی ساده‌تر پوشیدن برای تسکین وجدان مسأله رو حل کرد؟ بله من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم. وادی که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفت‌خطش رو با شرافت میانه‌ای نبود و باید هوشیار می‌بودم و در جست‌وجوی راه درست به بیراهه‌ها در نمی‌غلتیدم. در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرت‌طلبی و دو دوزه‌بازی بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود من بی‌نام و نشان‌های خاوران را بازخوانی کرده بودم امثال معصومه دوست تو و منصور و سی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار اونها رو می‌شناختم انگار پیوندی ناگسستنی میان من و اونها برقرار شده بود انگار در لحظه‌های قبل از اعدام می‌فهمیدم که به چه می‌اندیشیده‌اند و چه اشتیاقی داشته‌اند به یک‌باره همه‌ٔ آنچه که برام معما بودند از دلیل زندان بابا و اخراج و از مدرسه تا ترس و یاس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم همه اینها که می‌گویم یک‌دفعه و آنی نبود سال‌ها طول کشید صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت مردم آن‌قدر حساس نبود و خود خواهیم اونقدر کم نبود که با یک‌بار دیدن فقر و درد و تبعیض و یک‌بار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم نه یک‌بار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده می‌شد تا از خودخواهی هایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنج‌ها و فراق‌ها و صد البته پرشور و زیبا از آن جهت زیبا که انسانیت خودت را از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته می‌بینی و آزاد و رها می‌شوی و با برادران و خواهرانی هم آرمان و همجنس خودت پیوند پیدا می‌کنی و هر روز جلوه‌های زیبایی از شرف و انسانیت رو می‌بینی که هیچوقت در زندگی عافیت طلبانه نمی‌تونستی پیداشون کنی.
مامان جان.
دشمنان و قاتلان مردم ایران بازجویان وزارت اطلاعات بارها در اتاق‌های بازجویی سعی کردند که عواطفی رو که نسبت به تو دارم تحریک کنند تا مرا بشکنند دلسوز تو شده بودند و می‌گفتند به‌خاطر مادرت دست بکش. راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بوده‌ام، بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمی‌دانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را می‌گویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گستره‌ٔ تمام کودکان یتیم بینوا، تمام مادران داغدار، تمام زنان سرکوب‌شده، تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است.
مامان جان من معنای زندگی را در شوریدن علیه ظلم در فدا کردن خود در راه آرمان آزادی و عدالت پیدا کردم و معنای حرفهایی که می‌زنم رو خوب فهم کردم چون من در فضای مجاهدین تنفس کردم و از میان چندین بار دستگیری صدها روز انفرادی بازجویی و شکنجه صدها بار راهی که انتخاب کردم رو باز بینی کرده و به حقانیتش ایمان آوردم کسی که با مجاهدین آشنا شده و مناسبات انسانی‌اش رو لمس کرد دیگر آدم سابق نمی‌شود. بدان که ایستادگی تو و صبر و استقامت تو در این مسیر به‌عنوان یک مادر بخشی از مبارزه ما علیه ظلم و ستم است.
وَاللَّهُ سَمِیع عَلِیم و خدا شنوا و دانای به دل‌های ماست. این را بدان که روزی ما در این دنیا از هم جدا خواهیم شد و یکی از ما زودتر از دیگری اما مهم است که زندگیمان را چگونه گذرانده باشیم و به آزمایش‌های اون چگونه پاسخ داده باشیم و امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظاره‌گر من و توست. از تو می‌خواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیده‌مان با مسعود و مریم و با خدای خود بسته‌ام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همه‌ٔ برادران و خواهرانی که حالا به اندازه‌ٔ شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذره‌یی سستی در گام هام ایجاد نشه و من هم برای تو دعا می‌کنم که همان‌گونه که محکم ایستاده‌ای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو به‌خاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابان‌ها و زندانها به‌شهادت رساندند تنها به جرم حق‌خواهی. برای تو دعا می‌کنم که هم‌چون مادری که داستانش رو به‌نقل از مولوی برات خوندم دین و ایمانت رو در برابر این دژخیمان محکم نگهداری. از خدا می‌خوام هر آنچه که خیره برای خلقمون رقم بزنه و چه افتخاری بالاتر از این‌که من و تو بهای این درد و رنج را بپردازیم و در سرنوشت خیر خلق مون اثرگذار بوده باشیم».
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از آن‌که خدا هست در اندیشه ما»<ref>[https://news.mojahedin.org/i/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B2%D9%84%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1 وداع فرمانده وحید بنی‌عامریان با مادرش از زندان قزلحصار- سایت سازمان مجاهدین خلق ایران]  </ref></blockquote>


==منابع:==
==منابع:==

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۴ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۹:۰۲

وحید بنی عامریان
وحید بنی عامریان
زادروز۱۳۷۱
سنقر، کرمانشاه
محل زندگیسنقر (تا ۱۳۹۶)، تهران (از ۱۳۹۶)، بشاگرد (۱۴۰۱-۱۴۰۲)
تحصیلاتکارشناسی مدیریت
از دانشگاهدانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی
پیشهفعال سیاسی، دانشجو
سال‌های فعالیت۱۳۹۶ - تاکنون
شناخته‌شده برایفعالان سیاسی و مردم ایران
جنبشسازمان مجاهدین خلق ایران
مخالفانحکومت جمهوری اسلامی
دیناسلام
اتهام‌هاعضویت در سازمان مجاهدین خلق، اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور
مجازات‌هامحکوم به اعدام

وحید بنی عامریان، (متولد ۱۳۷۱، سنقر، استان کرمانشاه - اعدام‌شده ۱۵ فروردین ۱۴۰۵، زندان قزلحصار) فارغ‌التحصیل رشته مدیریت از دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی تهران است. او به دلیل فعالیت‌های سیاسی و انتقادی علیه سیاست‌های حکومت جمهوری اسلامی بارها مورد آزار و بازداشت قرار گرفته است.

نخستین بازداشت او در سال ۱۳۹۶ به اتهام شرکت در تجمعات اعتراضی رخ داد و در سال ۱۳۹۷ نیز به دلیل فعالیت‌های مشابه دوباره دستگیر شد.

پس از آزادی موقت در سال ۱۴۰۱، به منطقه بشاگرد در استان هرمزگان تبعید شد، اما این تبعید مانع ادامه فشارها بر او نشد. آخرین بازداشت وحید در ۲۰ دی ۱۴۰۲ در تهران صورت گرفت و او به اتهامات سنگینی چون «بغی»، «عضویت در سازمان مجاهدین خلق ایران»، و «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» در مهر ۱۴۰۳ محاکمه شد.

دادگاه در نهایت در آذر ۱۴۰۳ او را به اعدام محکوم کرد. گزارش‌های متعدد از منابع معتبر، از جمله کانون حقوق بشر ایران و صدای بازداشت‌شدگان، حاکی از شکنجه‌های شدید جسمی و روانی او در بند ۲۰۹ زندان اوین است که شامل ضرب و شتم، محرومیت از خواب، و فشار برای اعتراف اجباری بوده. این وضعیت نگرانی‌های گسترده‌ای در میان فعالان حقوق بشر، خانواده، و هم‌کلاسی‌های او ایجاد کرده است.

سازمان حقوق بشر ایران و دیگر نهادها خواستار لغو فوری حکم اعدام و انجام تحقیقات مستقل درباره اتهامات و شرایط بازداشت او شده‌اند. خانواده‌اش با برگزاری تجمعات و انتشار بیانیه‌هایی حمایت خود را از او اعلام کرده‌اند.

زندانی سیاسی وحید بنی عامریان سرانجام در بامداد ۱۵ فرودین ۱۴۰۵، همراه با زندانی سیاسی دیگر ابوالحسن منتظر در زندان قزلحصار به دار آویخته شد. این در حالی است که در۱۰ فروردین زندانیان سیاسی اکبر دانشورکار و محمد تقوی و در ۱۱ فروردین پویا قبادی و بابک علیپور نیز اعدام شدند .[۱][۲][۳][۴]

زندگی و تحصیلات وحید بنی‌عامریان

وحید بنی عامریان
وحید بنی عامریان

وحید بنی عامریان در سال ۱۳۷۱ در شهر سنقر، واقع در استان کرمانشاه، در خانواده‌ای با پیشینه فعالیت سیاسی به دنیا آمد. پدرش در دهه ۱۳۶۰ به دلیل مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی دستگیرشده بود و این سابقه، تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری دیدگاه‌های سیاسی وحید گذاشت. او تحصیلات خود را در رشته مدیریت در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی با موفقیت به پایان رساند.

در دوران دانشجویی، به دلیل حضور فعال در انجمن‌های دانشجویی و بحث‌های سیاسی، مورد توجه نهادهای امنیتی قرار گرفت. این فعالیت‌ها نشان‌دهنده تعهد او به مسائل اجتماعی بود. دانشگاه خواجه نصیر، به‌عنوان یکی از مراکز علمی معتبر ایران، به او بستری برای توسعه مهارت‌های تفکر انتقادی و سازمان‌دهی فراهم کرد که بعدها در مسیر سیاسی‌اش نقش مهمی ایفا نمود.[۲][۱]

دستگیری‌ها و شکنجه‌ها

نخستین بازداشت وحید بنی عامریان در سال ۱۳۹۶ به دلیل مشارکت در تظاهرات دانشجویی رخ داد که منجر به بازجویی‌های طولانی شد. در سال ۱۳۹۷ نیز به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» بازداشت شد و پس از تحمل چند ماه حبس، در اسفند ۱۴۰۱ به منطقه دورافتاده بشاگرد تبعید گردید.[۵] آخرین دستگیری او در ۲۰ دی ۱۴۰۲ در تهران انجام شد و او را به بند ۲۰۹ زندان اوین، تحت نظارت وزارت اطلاعات، منتقل کردند. در این بند، وحید تحت شکنجه‌ شدید جسمی و روانی قرار گرفت که شامل ضرب و شتم، محرومیت از خواب، و تهدید اعضای خانواده بود تا او را وادار به اعتراف کنند.[۳]

این شکنجه‌ها آسیب‌های جدی مانند شکستگی دنده‌ها و وخامت وضعیت جسمانی او را به دنبال داشت.[۶] شکنجه‌ها تأثیرات بلندمدتی بر سلامت روانی و جسمی وحید داشته‌اند، که گزارش‌های حقوق بشری بر لزوم رسیدگی فوری پزشکی تأکید کرده‌اند.[۴]

تبعید به بشاگرد و شرایط زندگی

در اسفند ۱۴۰۱، وحید بنی عامریان به بشاگرد، یکی از مناطق محروم و دورافتاده ایران در استان هرمزگان، تبعید شد. این تبعید به‌عنوان بخشی از مجازات او در نظر گرفته شد و شرایط زندگی در این منطقه، با کمبود امکانات بهداشتی، آموزشی، و زیرساخت‌های ارتباطی، فشارهای روانی و اجتماعی زیادی را بر او تحمیل کرد.[۵] وحید در این دوره مجبور به زندگی در شرایط سخت و انزوا شد، که این امر بر روحیه و سلامت او تأثیر منفی گذاشت. تبعید به بشاگرد، که از نظر جغرافیایی و اقتصادی محروم است، نشان‌دهنده تلاش رژیم برای تضعیف اراده و فعالیت‌های سیاسی او بود.[۱]

اتهامات و پروسه دادگاهی

وحید بنی عامریان به اتهامات سنگینی از جمله «بغی» (قیام مسلحانه علیه نظام)، «عضویت در سازمان مجاهدین خلق»، و «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» متهم شد. دادگاه او در مهر ۱۴۰۳ به‌صورت مخفیانه و بدون حضور وکیل برگزار گردید و اعترافات اجباری که تحت شکنجه گرفته شده بود، به‌عنوان مدرک اصلی ارائه شد. در آذر ۱۴۰۳، قاضی حکم اعدام او را صادر کرد.[۷] این روند قضایی با نقض آشکار استانداردهای بین‌المللی حقوق بشر، از جمله حق دفاع و محاکمه عادلانه، همراه بود.[۴] حکم اعدام او سپس در دیوان عالی کشور تأیید شد و اکنون در انتظار اجرا قرار دارد، که این امر موجی از نگرانی و اعتراض را به دنبال داشته است.[۸]

بلاتکلیفی و بی‌خبری خانواده

خانواده وحید بنی عامریان در اعتراض به حکم اعدام فرزندشان
خانواده وحید بنی عامریان در اعتراض به حکم اعدام فرزندشان

پس از بازداشت در ۲۰ دی ۱۴۰۲، وحید بنی عامریان برای مدت طولانی در بند ۲۰۹ زندان اوین در بلاتکلیفی نگه داشته شد و خانواده‌اش از وضعیت او بی‌اطلاع ماندند. در سال ۱۴۰۳، خانواده او بارها به زندان اوین مراجعه کردند تا خبری از او بگیرند، اما مقامات از ارائه اطلاعات دقیق خودداری کردند.[۹]

این نبود شفافیت، نگرانی‌ها درباره سلامت و امنیت وحید را تشدید کرد. در تیر ۱۴۰۳، خانواده‌اش با تجمع مسالمت‌آمیز در مقابل زندان اوین، خواستار ملاقات با او و اطلاع از وضعیتش شدند، اما این درخواست‌ها بی‌پاسخ ماند و حتی با برخورد نیروهای امنیتی مواجه شد.[۳]

واکنش‌ها و حمایت‌ها

سازمان‌های حقوق بشری از جمله کانون حقوق بشر ایران، سازمان حقوق بشر ایران، و سازمان عفو بین‌الملل با انتشار بیانیه‌های جداگانه، خواستار لغو فوری حکم اعدام وحید شده‌اند. آن‌ها استفاده از شکنجه برای گرفتن اعتراف و محاکمه غیرعادلانه را محکوم کرده و از جامعه جهانی خواسته‌اند برای نجات جان او فشار بیاورند.[۱۰]

هم‌کلاسی‌های وحید در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی نیز بیانیه‌ای منتشر کردند و با توصیف او به‌عنوان دانشجویی متعهد و شجاع، خواستار آزادی‌اش شدند.[۱] خانواده او با تجمعات مکرر در مقابل زندان اوین، تلاش کرده‌اند توجه رسانه‌ها و افکار عمومی را به وضعیت وخیم او جلب کنند.[۹] گروه‌های فعالان سیاسی در ایران و خارج از کشور نیز کمپین‌هایی برای حمایت از وحید راه‌اندازی کرده‌اند، که این حمایت‌ها نشان‌دهنده نگرانی گسترده جامعه مدنی است.[۶]

وضعیت فعلی تا ۳۰ خرداد ۱۴۰۴

وحید بنی عامریان هم‌اکنون در بند ۲۰۹ زندان اوین در انتظار اجرای حکم اعدام به سر می‌برد. او از دسترسی به وکیل، ملاقات منظم با خانواده، و مراقبت‌های پزشکی محروم است.[۶] سازمان‌های حقوق بشری گزارش داده‌اند که وضعیت سلامتی او به دلیل شکنجه‌های مداوم و عدم درمان، به شدت وخیم است و نیاز فوری به رسیدگی پزشکی دارد.[۴] تلاش‌های خانواده، فعالان، و سازمان‌ها حقوق بشری برای لغو حکم اعدام او ادامه دارد، اما مقامات قضایی تاکنون هیچ پاسخ روشنی نداده‌اند و این موضوع، آینده او را در هاله‌ای از ابهام قرار داده است.[۸]

انتقال به مکان نامعلوم

وحید بنی عامریان. وحید بنی‌عامریان
وحید بنی‌عامریان

در جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و ایران، در اوایل تیرماه ورودی زندان اوین مورد اصابت جنگنده‌های اسرائیل قرار گرفت که پس از آن بسیاری از زندانیان سیاسی را به زندان فشافویه منتقل کردند؛ یکی از این زندانیان سیاسی وحید بنی عامریان بود. در روز جمعه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۴، رژیم ایران این زندانیان سیاسی را مجدداً به زندان اوین بازگرداند، اما وحید بنی عامریان و ۴ زندانی سیاسی دیگر را جدا کرده و به مکان نامعلوم انتقال دادند. گفته می‌شود که آن‌ها را به زندان قزلحصار برده‌اند. با توجه به اعدام مهدی حسنی و بهروز احسانی در ۵ مردادماه ۱۴۰۴، خطر اعدام زندانیان سیاسی محکوم به اعدام وجود دارد. شورای ملی مقاومت ایران با صدور اطلاعیه‌ای از کمیسرعالی و شورای حقوق‌بشر و گزارشگر ویژه و سازمان‌های بین‌المللی مدافع حقوق‌بشر خواستار اقدام فوری برای نجات جان وحید بنی عامریان و ۴ زندانی سیاسی دیگر شد. در این اطلاعیه آمده است:

«جدا کردن ۵ زندانی سیاسی محکوم به اعدام با اتهام عضویت در سازمان مجاهدین

گفته می‌شود آنها به زندان قزلحصار محل اجرای احکام اعدام برده شده‌اند

فراخوان بین‌المللی به اقدام فوری برای اطلاع از وضعیت این زندانیان و نجات جان آنها

دژخیمان خامنه‌ای بامداد جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ زندانیان سیاسی را که اوایل تیرماه از اوین به فشافویه منتقل کرده بودند به زندان اوین برگرداندند. اما ۵ زندانی سیاسی محکوم به اعدام وحید بنی عامریان، پویا قبادی، شاهرخ دانشور کار، محمد تقوی و بابک علیپور را با ضرب‌وشتم از سایر زندانیان جدا کرده و به مکان نامعلوم منتقل کردند. گفته می‌شود آنان به زندان قزلحصار برده شده‌اند، زندانی که محل اجرای احکام اعدام است.

این زندانیان در آذر ۱۴۰۳ به اتهام «عضویت در سازمان مجاهدین خلق ایران»، «اجتماع و تبانی برضد امنیت»، «قیام مسلحانه در برابر حکومت»، توسط شعبه ۲۶ بیدادگاه ضدانقلاب تهران به ریاست دژخیم «ایمان افشاری» به اعدام محکوم شده بودند.

بابک علیپور ۳۴ ساله، لیسانسیه حقوق در دی ۱۴۰۲ دستگیر شد. او پیش از این در آبان ۹۷، در رشت دستگیر و ۴ سال در زندان بود.

پویا قبادی ۳۳ ساله، مهندس برق در اسفند ۱۴۰۲دستگیر شد. او قبلاً دو بار دستگیر شده است.

شاهرخ دانشور کار ۵۸ ساله مهندس عمران در دی ۱۴۰۲دستگیر شد.

محمد تقوی ۵۹ ساله از زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ و ۷۰ است. او در سال ۱۳۹۹ دستگیر و سه سال به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین در زندان بود. .

وحید بنی عامریان، ۳۳ ساله، فوق‌لیسانس مدیریت در دی ۱۴۰۲ دستگیر شد. او از سال ۹۶ در چند نوبت دستگیری مجموعاً چهار سال زندانی بوده است.

مقاومت ایران، کمیسرعالی و شورای حقوق‌بشر و گزارشگر ویژه و سازمانهای بین‌المللی مدافع حقوق‌بشر را به اقدام فوری برای اطلاع از وضعیت این ۵ زندانی و نجات جان آنان که در معرض اعدام قرار دارند، فرامی‌خواند. اطلاع از وضعیت همه زندانیان انتقالی و آنچه در جریان انتقال بر سر آنها آمده ضروری است.

دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران

۱۷ مرداد ۱۴۰۴ (۸ اوت ۲۰۲۵).»[۱۱]

اجرای حکم اعدام

زندانی سیاسی وحید بنی عامریان سرانجام در بامداد ۱۵ فرودین ۱۴۰۴، همراه با زندانی سیاسی دیگر ابوالحسن منتظر در زندان قزلحصار به دار آویخته شد. شورای ملی مقاومت با صدور اطلاعیه‌ای این جنایت را محکوم کرد و از شورای امنیت ملل متحد خواهان نجات سایر زندانیان سیاسی شد. در این اطلاعیه آمده است:

«بامداد ۱۵ فروردین مجاهدان قهرمان وحید بنی عامریان و ابوالحسن منتظر به‌دست دژخیمان رژیم آخوندها در زندان قزلحصار سر بدار شدند و به دیگر فدیه‌های راه آزادی در روزهای اخیر، یارانشان محمد تقوی، اکبر دانشورکار، بابک علیپور و پویا قبادی پیوستند.

وحید بنی‌عامریان ۳۳ساله، از فرزندان دلیر مردم سنقر، مهندس برق و فوق‌لیسانس مدیریت از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان نخبه، در دی ۱۴۰۲ دستگیر شد. او از سال ۹۶ چند بار دستگیر شده و جمعاً شش سال زندانی بوده است. ابوالحسن منتظر ۶۷ساله، اهل تهران، مهندس معماری از زندانیان سیاسی زمان شاه و زندانیان دهه ۶۰ بود. او در سال‌های ۹۶، ۹۷ و ۹۹ و آخرین بار در۳۰ آذر ۱۴۰۲ دستگیر شد و جمعاً بیش از ۱۱سال را در زندانهای رژیم آخوندی به‌سر برد.

قضاییهٔ جلادان اتهام‌های این دو مجاهد سرفراز را عضویت در مجاهدین با هدف سرنگونی و برهم زدن امنیت نظام، انجام عملیات و تهیه لانچرهای انفجار و اقدامات متعدد و انفجارهایی در سطح شهر تهران ذکر و تأکید کرد وحید بنی‌عامریان «در عملیات‌های تعرض به اماکن مختلف نیز مشارکت داشته» و «به همراه ابوالحسن منتظر در حالی‌که قصد انجام عملیات پرتاب لانچر را داشتند با چهار قبضه لانچر» دستگیر شده است.

قضاییهٔ جلادان افزود ابوالحسن «نقش مهم و تأثیرگذاری در هدایت تیم داشته؛ به همراه محمد تقوی با استفاده از بودجه‌یی که منافقین در اختیار آنها قرار داده بودند اقدام به تهیه خانه امن» کرده و «سایر مرتبطان را در خانه‌های تشکیلاتی اسکان داده بودند... خانه‌های مورد اجاره نیز به‌منظور کارگاه ساخت لانچر و بمبهای دست‌ساز استفاده شده است». او «کارگاه ساخت لانچر و بمبهای دست‌ساز» ایجاد و «با همکاری دیگر اعضای تیم اقدامات مسلحانه در راستای اهداف مجاهدین انجام داده» است (میزان ۱۵ فروردین).

خانم مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ایران گفت دیکتاتوری دینی حاکم بر ایران بار دیگر خون دو تن از رشیدترین فرزندان مردم ایران را بر زمین ریخت و وحشت و درماندگی خود را در برابر مجاهدین و ارتش آزادی برملا کرد.

فرمانده وحید، مجاهد دلاوری بود که همواره در صف مقدم رویارویی با دشمن ضدبشری قرار داشت، چه در کانون‌های شورشی و چه در اسارت و زندان. مجاهد وارسته ابوالحسن منتظر، از زندانیان سیاسی زمان شاه، نقطه اتکای تشکیلات مجاهدین و دیگر زندانیان سیاسی بود.

خانم رجوی افزود: آخوندهای حاکم با اعدام مجاهدین سرموضع، وحید و ابوالحسن و محمد و اکبر و بابک و پویا بیهوده تلاش می‌کند سرنگونی محتوم خود را چند صباحی به تأخیر بیاندازند، اما این خونهای به ناحق ریخته شده خشم و انزجار مردم و عزم رزمندگان آزادی را دوچندان می‌کند. این شهیدان والامقام آموزگاران پایداری و صدق و فدا برای جوانان شورشگری هستند که در قیامهای پیاپی به صحنه می‌آیند. شورشگران دلیری مانند امیرحسین حاتمی، صالح محمدی، مهدی قاسمی و سعید داوودی که در هفته‌های اخیر سربدار شدند و به کهکشان شهیدان راه آزادی پیوستند.

خانم رجوی بار دیگر خواهان رسیدگی به اعدام‌های پیاپی زندانیان سیاسی در ایران و اتخاذ تصمیمات عملی و فوری از سوی شورای امنیت ملل متحد برای نجات زندانیان مجاهد و مبارز و شورشگران دلیری شد که در سراسر ایران در معرض اعدام قرار دارند

دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران

۱۵ فروردین ۱۴۰۵ (۴ آوریل ۲۰۲۶).»[۱۲]

لایحه دفاعیه وحید بنی‌عامریان

لایحه دفاعیه وحید بنی‌عامریان از زندان اوین
لایحه دفاعیه وحید بنی‌عامریان از زندان اوین

وحید بنی‌عامریان پیش از اعدام، لاحیه دفاعیه خود را در یک کلیپ با مردم ایران به اشتراک گذاشته که به صورت مخفی از زندان اوین بیرون داده بود. متن پیاده‌شده از کلیپ به این شرح است:

«سلام و درود!

من وحید بنی‌عامریان هستم زندانی سیاسی سی و دو ساله‌ای که الان در زیر حکم اعدام قرار دارم خیلی خوشحالم که می‌تونم این پیام رو از پشت میله‌های زندان اوین به شما مردم ایران و جهان برسونم هدفم از اصرار بر انتشار این ویدئو طبعاً با همه تبعاتی که می‌تونه برام داشته باشه اینه که می‌خوام دفاعی ام رو علنی بکنم

خب! این رژیم از اونجایی که خودش خیلی خوب میدونه که هیچ مشروعیتی ندارد از علنی کردن دادگاه زندانی سیاسی به شدت وحشت داره پس ای ولی فقیه‌ی که می‌خواهی ما را اعدام بکنی و اینطوری ترس ایجاد بکنی  تو جامعه مانع گسترش جنبش بشی و در مقابل انقلاب سد ایجاد بکنی می‌خوام بهت یادآوری بکنم که من و امثال من از خون جوونای آزادی‌خواهی بلند شدیم که تو تمام این سال‌ها بی‌نام‌ونشان بی آنکه خیلی‌ها بفهمن کی بودند و چی کردند و تو سیاه‌چاله‌های رژیم شما چه شکنجه‌هایی را متحمل شده‌اند اما در برابر تو و خمینی سر خم نکردند و هزار هزار بر چوبه‌های دار بوسه زدند پس یقین کند که اگر من و امثال من هم اعدام کنید اما تکثیر می‌شیم حتی اگه جنازه هامون رو مخفی کنید و یقین کنید که رژیمت از سرنگونی راه فراری نخواهد داشت

من به همراه پنج تای دیگه از دوستام تو محکمه‌ای به اعدام محکوم شدیم که هیچ شباهتی به دادگاه نداشت اساساً قوه قضاییه و دستگاه امنیتی تو رژیم‌هایی که دیکتاتور و فاشیستی هستند؛ پایه‌های سرکوب جنایت‌اند و نه مجری عدالت و قانون! برای همین پاسخ‌های ما خیلی کوتاه بود اصلاً به رسمیت نمی‌شناسیم چنین دستگاهی را و حرفی هم باهاش نداریم

خلاصه اون چیزی که گفته شد از طرف من تو دادگاه تو چند جمله می‌شه خلاصه‌اش کرد و اینکه اتهاماتی که شما زدید رو قبول نداریم تماماً تحت شکنجه بودیم شکنجه‌های روحی و جسمی که تو تمام پروسه از بعد دستگیرمون وجود داشت و دادگاهی هم که پیشاپیش نتیجش روشن هست چه فرقی می‌کند که مادرش چه جوابی بدیم لطفاً زحمت دادگاه‌ها فرمالیته را هم به خودتون ندید چون که برمبنای حرف امام تون هر کسی که سر موضع باشه مهدورالدمه و مستحق اعدام پس من هم سر موضع هستم و تمام!

این کل دادگاه ما بود

اما حالا می‌خوام پاسخم را به چهار سؤالی که تو دادگاه مطرح شد در حضور مردم علنی اعلام بکنم خطاب به رژیم

سؤال یک: چرا بعد از آزادی از زندان دنبال زندگی عادی نرفتی و چرا جوونیت رو هدر می‌دی؟

پاسخم به رژیم اینه!

حرام باشه در من اون زندگی‌ای که باهاش پاگذاشتن روی وجدان و چشم بستن روی دردهای مردممون باشه؛  کور خوندی من نه به اون زندگی عادی بر نمی‌گردم و نه اجازه می‌دم که شما و پاسداران تون با خیال راحت زندگی عادی تونو با چپاول و ویرانی و قتل عام مردم ادامه بدین

این عین زیبایی زندگی برای من انما الحیاه عقیده و جهاد شما بعد از آزادی از زندان با دست خودتون منو تبعید کردین به بشاگرد حالا من بچه‌های معصوم بلوچ رو که تو کپرها محروم با نیش عقرب پرپر می‌شدند و تلف می‌شدند دیده باشم به چشمای خودم؛ سکوت کنم؟

بعد از اون طرف شما از جیب مردم و روی خونه جوونا برای خودتون به تخت قدرت لم بدید و به قتل عام و ویرانی تون ادامه بدین؛  میلیون‌ها انسان رو زیر خط فقر نگهدارید و جنگ راه بندازین و زن ستیزی‌تون رو؛ ستم مضاعفتون علیه ملیت‌ها و مذاهب و عقاید و ادامه بدین؟ بعد من راحت فراموش کنم تو درس هم تو زندگیم تو ادامه تحصیلم! هرگز! هرگز!

بزارید خیلی روشن بگم اگر چه  که زیر حکم اعدام قرار دارم شبا رو نه با ترس چوبه‌های دار شما که با یاد دردهای مردمم رو بالش می‌ذارم گاهی با خودم فکر می‌کنم سرنوشت تلخ اون بچه‌ها دست‌فروشی که تو روی پل عابر سید خندان دست‌فروشی می‌کردند و چهارسال تمام جلوی چشام بودند هم‌دوره‌های من تو دانشگاه خواجه‌نصیر احتمالاً یادشون بیاد چی شد الان بعد ده سال الان کجا هستند؟ چی‌کار می‌کنن؟ به کدامین گناه؟

خیلی وقتا ناله‌های اون پدرومادر فقیری توی ذهنم تو گوشم می پیچه و خواب از چشام می‌گیره که جلوی بیمارستان کرمانشاه؛  بچه که مریض شونه که نیاز به عمل داشت و پول نداشتند بغل کرده بودند و پدر می گفتش که «مگر دستمزد کارگری و کوره ای مدلول جور بکن» (لهجه کردی) و مادر ضجه کنان می گفتش که چطور تونست بیل من عالم امرئ خدا هاوار (لهجه کردی)

حالا شما دم از زندگی عادی می‌زنید دین فروش‌ها کور خوندین! بذارید آب پاکی رو دستتون بریزم

الگوی من کیا هستن؟  اشرفیان!  همونا که از اسمشون وحشت دارید همونا که جوونی اشون رو کل زندگی‌شون رو دار و ندارشون را گذاشتن برای آزادی مردم و آبادی این خاک؛ از کردستان تا بلوچستان خون‌فشان و از نیزارهای ماهشهر تا آذربایجان تک‌به‌تک شهرهای ایران!

سوال دوم:

سؤال دوم این بود که آیا اتهامات وارده رو قبول داری؟

پاسخم اینه که کدوم اتهامات برای وزارت تروریستی اطلاعات آخوندی و برای ساواک شکنجه‌گر پهلوی؛ ماها همیشه متهم به اتهاماتی مثل تروریزم و چه می‌دونم مخل امنیت ملی و یاغی و باقی و امثالهم بودیم که پشیزی هم براش ارزش قائل نیستیم و اتفاقاً هرچه بیشتر اتهام بزنید مطمئن‌تر می‌شیم به راهمون ولی اتهامی که بابتش به مرگ محکوم شدم و بهش افتخار می‌کنم؛  هواداری از سازمان مجاهدین خلق است؛ سازمانی که شصت سال پای حرفی که زده واستاده با رنج و شکنجه و خون و عهد بسته که سرنوشت مردم را با چنگ و ناخن دندان هم که شده از چنگال استبداد و وابستگی دربیاره و مبارزه‌ای رو که از مشروطه شروع شد با انتقال قدرت به مردم ایران و تحقق جمهوری دموکراتیک به سرمنزل خودش برسونه با صداقت با شرافت با فدای بی‌منت و یکصد و بیست هزار شهید به کسی هم باج نداده و نمی‌ده این همان برنامه ده ماده‌ای مریم رجوی است لغو مجازات اعدام جدایی دین از دولت و مردم و ….

من افتخار می‌کنم که جزء کوچکی از مقاومتی هستم که اهل عمل و قیمت دادنه  نه فضای مجازی و خودنمایی و موج سواری!

رهبری‌اش یک زنه به اسم  مریم رجوی که به شدت ازش وحشت دارید؛  کابوس تون سرشار از درد و رنج مردم؛ ایستاده بر بلندای رفیع‌ترین قله های مسئولیت‌پذیری و فداکاری؛ تعهدش اینه! خوب گوش کنید!؛  «نقشه مسیر ما این بوده و هست اگر برای رسیدن به آزادی باید از هفت خوان سرکوب و زندان و شکنجه و تیرباران گذشت؛ اگر برای رسیدن به آزادی باید از هفت خوان اتهامات شیطان سازی و خنجر و خیانت عبور کرد؛ اگر برای رسیدن به آزادی باید از هفت خوان هفتاد ابتلا و آزمایش گذشت؛ آری! آری! ما در نبرد برای آزادی برای صدها هفت خوان دیگر حاضر و آماده‌ایم!»

سوال سوم:

سؤال سه! دفاع آخرت چیه؟

پاسخ من به جلادان رژیم اینه که من باید از خودم دفاع کنم ویا شماها؟

این شمایید که باید تو دادگاه عادلانه مردمی در فردای سرنگونی‌تون حاضر بشین و به یکایک جنایاتی که تو تمام این سال‌ها مرتکب شدین پاسخ بدین؛  البته تو دادگاهی که شریعت آخوندی تون توش جایی نداره حق برخورداری از وکیل رو دارید؛ حق محاکمه علنی رو دارید و باید بترسید از اون روز حسابرسی که در پیش دارید چه تو این دنیا چه تو آخرت!

اما اگر از من می‌پرسید من شخصاً دفاعی از خودم ندارم من از مردم تحت ستم‌ام دفاع می‌کنم و دادخواه همه برادرها و خواهرهای عزیزم هستم که شما خونشون رو توی قیام‌ها به زمین ریختید از خدانور و کمار و روزبه تا آیلار و حدیث و سارینا و صفی بی‌پایان از بهترین بچه‌های این سرزمین …

و سؤال آخر:

آیا تو به نمی‌کنی؟

همین‌جا با صدای بلند اعلام می‌کنم من برای آزادی ایران نه تنها بر سر جانم باشما چانه نمی‌زنم چون از روز اول وصیتم رو نوشتم و زیر سر داشتم بلکه عزم جزم کردم که بالاتر از جان هر روز و هر ساعت عواطف‌ام را به عزیزترین‌هام فدای این مردم بکنم و باکی هم ندارم

آخه اگه من و نسل من و همه دوستای من که به همین اتهام الان توی زندان‌های مختلف الان دارن حکم اعدام می‌گیرن؛ خواهرها و برادرهایم و کسانی هستند که زیر حکمای سنگین هستن؛ توی زندان‌های مختلف یا بیرون از زندان‌ها هستند اگر ما این قیمت رو ندیم نسل‌های بعدی باید تاوانش رو خیلی بیشتر پرداخت بکنن!

پس اگر قرار است که توبه بکنم از خدا بابت تمام روزها و ساعت‌هایی که سرم رو توی زندگی

و حرف آخرم را شما جلادها این شمایی که ذات تون همون ذات پلید سال ۶۷ است.  حرف ما هم همینه حرف من اینه اگر بهای زنده ماندن؛ دست شستن از نام مجاهد خلق است؛ پس ننگ بر این زندگی؛  این از آن شما باد!

درود به همه مردم شریف ایران قسم به خون یاران ایستاده‌ام تا پایان.»[۱۳]

وداع فرمانده وحید بنی‌عامریان با مادرش از زندان قزلحصار

نامه‌ی وحید بنی‌عامریان به مادرش از زندان قزل‌حصار
نامه‌ی وحید بنی‌عامریان به مادرش از زندان قزل‌حصار

وحید بنی‌عامریان بعد از اعدام بهروز احسانی و مهدی حسنی، از زندان قزل‌حصار نامه‌ای به مادرش نوشته و آن را با صدای خودش ضبط کرده است. ویدئوی نامه‌ی او در چهلمین روز شهادتش در رسانه‌های مقاومت ایران منتشر گردید.

«مامان جان، سلام.

در شرایطی این پیام رو برای تو می‌فرستم که بهروز و مهدی رو اعدام کردند و ما هم در صف اعدام قرار داریم تا خواست خدا چی باشه هم‌چنان که بهروز آیه قرآن رو یادآوری و پای ابلاغیه‌اش نوشته بود.

کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ هر نفسی دیر یا زود مرگ رو تجربه می‌کنه و خوشا اونهایی که به‌قول امام علی در خطبه شصت و چهار نهج‌البلاغه وصف حالشون چنینه آماده‌ٔ مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است چون مردمی باشید که بر آنها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله کردند خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید و به‌حال خود وا نگذاشت میان شما تا بهشت یا دوزخ فاصله‌ٔ اندکی جز مرگ نیست.

بله مرگ بر همه‌ٔ ما مقدر شده و ما در مکتب قرآن آموخته‌ایم که دنیا رو محل آزمایش بدانیم و مرگ را گذرگاهی به سوی دنیای دیگری که حسابرسی می‌شویم از مکتب امام حسین آموخته‌ایم که إنما الحیاةُ عَقیدهٔ و جِهاد و همانا که معنای زندگی انتخاب آگاهانه آرمان و عقیده منطبق با مسیر توحیدی آفرینش و سپس مجاهدت در این مسیر باشکوه و البته پر درد و رنجه.

تا باز هم به‌قول قرآن یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِح إِلَیٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ و انتهای این کدح و حرکت ملاقات پروردگار است.

بله مامان جان تو این آیه‌ها رو خوب می‌شناسی و بارها برام خوندی و یاد دادی. ایدئولوژی ما پاسخ روشنی به مسأله مرگ دارد و قرآن و نهج‌البلاغه رو که باز کنیم و تاریخ انبیاء و امام‌ها رو که بشنویم پر است از یادآوری معنا و فلسفه پرشکوه زندگی پس فقط باید به حقیقت خاشعانه گردن بگذاریم. ولی آزمون من و ما چیه تو این زندگی؟ بذار برگردم به دوران کودکی زمانی که فقر همکلاسی‌هام وجدان کودکانه‌ام رو آزرده می‌کرد و روزی از تو خواستم که کفشی که از حاج بابا برام خریده بودی رو به کفش ساده‌تر عوض کنی چرا که نگاه‌های مظلومانه و حسرت‌بار شریفی و محمدی و کرمی را با کفشای پاره و لباس‌های مندرس شان روی خودم حس می‌کردم و این درد من رو با اونها پیوند می‌داد تو درخواستم رو پذیرفتی و کفش ساده‌تری برام خریدی و من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه می‌گرفتم در کیفم می‌گذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا به‌حال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.

اما با همه‌ٔ اذیتهایی که یک فرزند برای مادرش داره بالاخره بزرگ شدم و پا در جامعه گذاشتم تا حالا دردهای بیشتری رو می‌دیدم و ریشه‌ٔ اون دردها رو باید می‌شناختم، همزمان که روح جوانم آزرده دیدن دردهای هم‌نوعان تحت ستمم بود به‌دنبال پیدا کردن معنای زندگی بودم زندگی چه می‌تونست باشه؟ درس خوندن و دانشگاه رفتن و شغلی دست و پا کردن و ازدواج کردن و چه‌بسا خدمتی به جامعه کردن؟ این شرافتمندانه‌ترین و تجویز شدنی‌تر نوع زندگی بود که به‌خصوص در دسترس من بود به صفت دانش‌آموزی که از قضا درسش هم بد نبود اما کارتن خواب‌ها و دستفروش‌ها و میلیون‌ها خانواده‌ای که زیر خط فقرند و صدها هزار جوانی که معتاد میشن و میلیون‌ها استعدادی که پرپر میشن و تبعیض و سرکوب زنان چه؟ آیا هم‌چون دوران کودکی می‌شد با لقمه‌ای نان از سفره خود زدن یا کفشی ساده‌تر پوشیدن برای تسکین وجدان مسأله رو حل کرد؟ بله من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم. وادی که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفت‌خطش رو با شرافت میانه‌ای نبود و باید هوشیار می‌بودم و در جست‌وجوی راه درست به بیراهه‌ها در نمی‌غلتیدم. در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرت‌طلبی و دو دوزه‌بازی بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود من بی‌نام و نشان‌های خاوران را بازخوانی کرده بودم امثال معصومه دوست تو و منصور و سی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار اونها رو می‌شناختم انگار پیوندی ناگسستنی میان من و اونها برقرار شده بود انگار در لحظه‌های قبل از اعدام می‌فهمیدم که به چه می‌اندیشیده‌اند و چه اشتیاقی داشته‌اند به یک‌باره همه‌ٔ آنچه که برام معما بودند از دلیل زندان بابا و اخراج و از مدرسه تا ترس و یاس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم همه اینها که می‌گویم یک‌دفعه و آنی نبود سال‌ها طول کشید صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت مردم آن‌قدر حساس نبود و خود خواهیم اونقدر کم نبود که با یک‌بار دیدن فقر و درد و تبعیض و یک‌بار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم نه یک‌بار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده می‌شد تا از خودخواهی هایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنج‌ها و فراق‌ها و صد البته پرشور و زیبا از آن جهت زیبا که انسانیت خودت را از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته می‌بینی و آزاد و رها می‌شوی و با برادران و خواهرانی هم آرمان و همجنس خودت پیوند پیدا می‌کنی و هر روز جلوه‌های زیبایی از شرف و انسانیت رو می‌بینی که هیچوقت در زندگی عافیت طلبانه نمی‌تونستی پیداشون کنی.

مامان جان.

دشمنان و قاتلان مردم ایران بازجویان وزارت اطلاعات بارها در اتاق‌های بازجویی سعی کردند که عواطفی رو که نسبت به تو دارم تحریک کنند تا مرا بشکنند دلسوز تو شده بودند و می‌گفتند به‌خاطر مادرت دست بکش. راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بوده‌ام، بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمی‌دانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را می‌گویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گستره‌ٔ تمام کودکان یتیم بینوا، تمام مادران داغدار، تمام زنان سرکوب‌شده، تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است.

مامان جان من معنای زندگی را در شوریدن علیه ظلم در فدا کردن خود در راه آرمان آزادی و عدالت پیدا کردم و معنای حرفهایی که می‌زنم رو خوب فهم کردم چون من در فضای مجاهدین تنفس کردم و از میان چندین بار دستگیری صدها روز انفرادی بازجویی و شکنجه صدها بار راهی که انتخاب کردم رو باز بینی کرده و به حقانیتش ایمان آوردم کسی که با مجاهدین آشنا شده و مناسبات انسانی‌اش رو لمس کرد دیگر آدم سابق نمی‌شود. بدان که ایستادگی تو و صبر و استقامت تو در این مسیر به‌عنوان یک مادر بخشی از مبارزه ما علیه ظلم و ستم است.

وَاللَّهُ سَمِیع عَلِیم و خدا شنوا و دانای به دل‌های ماست. این را بدان که روزی ما در این دنیا از هم جدا خواهیم شد و یکی از ما زودتر از دیگری اما مهم است که زندگیمان را چگونه گذرانده باشیم و به آزمایش‌های اون چگونه پاسخ داده باشیم و امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظاره‌گر من و توست. از تو می‌خواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیده‌مان با مسعود و مریم و با خدای خود بسته‌ام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همه‌ٔ برادران و خواهرانی که حالا به اندازه‌ٔ شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذره‌یی سستی در گام هام ایجاد نشه و من هم برای تو دعا می‌کنم که همان‌گونه که محکم ایستاده‌ای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو به‌خاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابان‌ها و زندانها به‌شهادت رساندند تنها به جرم حق‌خواهی. برای تو دعا می‌کنم که هم‌چون مادری که داستانش رو به‌نقل از مولوی برات خوندم دین و ایمانت رو در برابر این دژخیمان محکم نگهداری. از خدا می‌خوام هر آنچه که خیره برای خلقمون رقم بزنه و چه افتخاری بالاتر از این‌که من و تو بهای این درد و رنج را بپردازیم و در سرنوشت خیر خلق مون اثرگذار بوده باشیم».

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آن‌که خدا هست در اندیشه ما»[۱۴]

منابع:

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ اولین واکنش هم‌کلاسی‌های دانشجوی محکوم به اعدام وحید بنی عامریان - صدای بازداشت‌شدگان 1
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ زندانی سیاسی وحید بنی عامریان کیست؟ - کانون حقوق بشر ایران 1
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ صدای خانواده‌های زندانیان سیاسی باشیم - صدای بازداشت‌شدگان 2
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ سازمان حقوق بشر ایران خواستار لغو حکم اعدام شش زندانی سیاسی شد - سازمان حقوق بشر ایران
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ بابک علیپور و وحید بنی عامریان دو زندانی سیاسی با اتهام بغی روبرو شدند - مانیتورینگ حقوق بشر ایران 1
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ گزارشی از آخرین وضعیت وحید بنی عامریان در بند ۲۰۹ زندان اوین - کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی
  7. وحید بنی عامریان، در دادسرای ناحیه ۳۳ تهران تفهیم اتهام شد - حقوق بشر در ایران
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ زندانی سیاسی وحید بنی عامریان یک سال بازداشت و صدور حکم اعدام - کانون حقوق بشر ایران 2
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ تهران؛ تداوم بازداشت و بی‌خبری از وضعیت وحید بنی عامریان - صدای مردم
  10. درخواست سازمان حقوق بشر ایران برای لغو حکم اعدام ۶ زندانی سیاسی - صدای آمریکا
  11. جدا کردن ۵ زندانی سیاسی محکوم به اعدام با اتهام عضویت در سازمان مجاهدین - ایران افشاگر
  12. اعدام مجاهدان قهرمان فرمانده وحید بنی عامریان و ابوالحسن منتظر زندانی سیاسی زمان شاه - سازمان مجاهدین خلق ایران
  13. «من ایستاده ام » دفاعیات تکان دهنده وحید بنی عامریان - موزه مقاومت ایران
  14. وداع فرمانده وحید بنی‌عامریان با مادرش از زندان قزلحصار- سایت سازمان مجاهدین خلق ایران